!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




ارزش دوست هایی که باهم گریه می کنین، هزاران برابر بیشتره از ارزش دوستایی که باهم می خندین... 



[ جمعه 16 آذر 1397 ] [ 10:15 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

پانزده آذر نود و هفت...

امروز را از یاد نخواهم برد...هرگز...

او گفت که برایم دعا می کند... برام دعا می کند...

امروز را، سلامش را، دعایش را... هرگز از یاد نخواهم برد...

از یاد نخواهم برد...




[ پنجشنبه 15 آذر 1397 ] [ 13:46 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

چند روز پیش تونستم کتاب لبخند مسیح رو بخونم... یه رمان نازک و کم حجم از یه نویسنده ی جوان به نام خانم سارا عرفانی. این که ایشون چنین موضوعی رو انتخاب کرده، واقعا قابل تقدیره. اما کتاب، حقیقتاً کتاب ضعیفی هست. هم از حیث قالب و مسائل فنی و داستان پردازی و هم از حیث محتوا و مطلب.

داستان این رمان از این قراره که یه دختر جوان به اسم نگار که اصلا هم مذهبی نیس، ناخواسته میفته در ارتباط با یه پسر غربی به اسم نیکلاس که داره به خدا و اسلام علاقه مند میشه و دائما از نگار سوال های دینی و فلسفی می پرسه و نگار به خاطر پاسخ به اون، مجبور میشه مطالعات دینی شو شروع کنه و ... در این رمان، نویسنده مهم ترین حرف هاشو از زبان نیکلاس می زنه.

Image result for ‫لبخند مسیح‬‎

علاقه ی نویسنده به این موضوع و دغدغه ی دینی ش کاملاً قابل تحسینه ولی مشخصه هیچ دیدی از کار تبلیغی نداره...مشخصه هیچ دیدی از تفکرات یک آدم غربی، حتی اونی که خیلی روشنفکر و آزاداندیش و حق طلب هست، نداره... و مشخصه حتی هیچ دیدی از داستان نویسی نداره!

با این حال امیدوارم کم کم نویسندگان متعهد ما بیشتر رو بیارن به این سبک موضوعات و کارهای قوی و جوندار ارائه بدن که دغدغه ی تبلیغ و معرفی دین در خارج از کشور رو در جامعه گسترش بدن با کتاب هاشون.


بخشی از این کتاب:

«نگار!

نمی دانم چرا ما خدا را از زندگی روزمره جدا می کنیم. حتی او را از خودمان هم جدا می کنیم. یک موجود بزرگ آن بالا نشسته، همه را می بیند و به حرف ها گوش می کند. اگر دلش خواست کمک می کند و اگر نخواست نمی کند و ما با بی میلی، بارها و بارها می خواهیم تهدیدش کنیم داد می زنیم! به او به چشم پادشاهی نگاه می کنیم که سال ها و قرن ها با ما فاصله دارد و چیزهایی که به ما یاد می دهند فقط این فاصله را زیادتر می کند و ما را از او دورتر!

برای همین گاهی دیگر تصمیم میگیریم با او کاری نداشته باشیم. زندگی خودمان را بکنیم و فراموشش کنیم.

نگار! چیزهایی که می گویم احساسات قلبی ام است که در این سال ها نسبت به خدا شکل گرفته. ولی آیا خدا واقعا اینقدر از ما دور است؟ چرا میشه او را از ما دور می کنند؟!

منتظر پاسخت هستم. نیکلاس»



[ سه شنبه 13 آذر 1397 ] [ 09:40 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خیلی وقت بود کتاب یادت باشد رو تو فروشگاه ها به عنوان کتاب پرفروش می دیدم... تا این که بلاخره این روزا این کتاب توسط برادر عزیزی به دستم رسید و خوندمش... داستان زندگی شهید جوان مدافع حرم از اهالی قزوین، شهید حمید سیاهکالی مرادی از زبان همسرش...

این کتاب که کاملا تم عاشقانه داره، حاوی نکات بسیار جالبی از سبک زندگی مومنانه ی این شهید و همسرش هست که می تونه برا جوون ها، به خصوص آقایون جوون، قابل استفاده باشه. در ضمن، غربت شهدای مدافع حرم و خانواده هاشون در این کتاب بسیار پررنگه و من فک می کنم لازمه حتما چنین کتاب هایی نوشته و خونده بشه تا مردم بفهمن چه کسایی از تمام وجودشون گذشتن تا هیچ تکفیری و کافری به کشور ما دست درازی نکنه و حتی به مرزهامون نزدیک نشه.

نکته ی جالب برا من اینه که این کتاب دقیقا همین روزایی به دستم رسید و خوندمش که ختم شد به امروز، ۴ آذر، سالروز شهادت این شهید غریب در سوریه !... وقتی فهمیدم، مبهوت شدم... امیدارم شفاعتش شامل ما هم بشه...

Related image

توضیحات1: چیزی که خیلی ناراحت کننده ست اینه که این شهید یه برادر دوقلو داره که خیلی شبیهشه از نظر چهره... من اگه جای همسر این شهید بودم، به جاری م می گفتم که به شوهرش بگه هرگز تا آخر عمر جلوی چشمم نیاد :(

توضیحات2: این کتاب برای من خیلی تلخ بود... خیلی زیاد... تلخی این کتاب هرگز از قلبم نمیره...




[ یکشنبه 4 آذر 1397 ] [ 09:00 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...