!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




تقریبا همه ی کسایی که منو از نزدیک می شناسن، میدونن و معتقدن که من آدم برون گرایی هستم و فک می کنن تمام احساساتم رو می ریزم بیرون: شادی، ناراحتی، هیجان، عصبانیت، محبت، دوست داشتن و ...

از این که آدم درونگرایی نیستم، واقعا خوشحالم. بودن با آدم هایی که احساساتشون رو نشون نمیدن، برای من زجرآوره حقیقتا...

بله، من آدم برونگرایی هستم... اما خوب که فک می کنم می بینم احساساتی که مردم از من می بینن، سطحی ترین و پیش پا افتاده ترین احساسات منه... مثلا وقتی یهو یه گل خوشگل می بینم و اینو به زبون میارم، وقتی عصبانی میشم و داد می زنم، وقتی یهو از یه حرفی دلم می شکنه و با سکوت و قیافه م فوری تابلو میشه که من ناراحت شدم، مثلا... اینا ساده ترین و سطحی ترین احساسات منن...

من اما احساسات عمیق دیگه ای دارم که اتفاقا بر خلاف تصور اطرافیانم، اصلا اون ها رو نشون نمیدم... احساساتی که مث یه مروارید در عمق دریای دلم به وجود میان و من مجبورم همونجا دفنشون کنم...

من آدم برونگرایی هستم ظاهرا، اما اعتراف می کنم که خیلی وقتا تو زندگی عاجزم از بیان احساساتم... احساساتی که از جنس احساسات سطحی و معمولی نیستن...

یا شایدم...

شایدم شنونده ای براشون وجود نداره...



[ شنبه 28 مهر 1397 ] [ 18:30 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

کتاب های ارمیا، نشت نشاء، نفحات نفت، از به، و از همه مهم تر، کتاب بسیاااااار دوست داشتنی و شیرین داستان سیستان و همچنین تعدادی از مصاحبه ها و مقالات باعث شد که من حس کنم خیلی از کارای رضا امیرخانی خوشم میاد. به نظرم اومد امیرخانی نویسنده ای ماهر و باهوش و اهل ذوقه که کتاباش ارزش خوندن داره.

هرچند ارمیا اولین کتاب رضا امیرخانیه، اما اون با رمان «منِ او» مشهور شد. یه رمان 500 صفحه ای که همیشه من از همه جا و همه کس تعریفش رو می شنیدم. رمانی که بارها تجدید چاپ شد و هنوز خیلی ها اونو بهترین کار امیرخانی میدونن. با اینکه اهل رمان خوندن نیستم، اما مدت ها بود که قصد داشتم این رمان رو بخونم.

بلاخره تونستم چند روز پیش از یکی از دوستان قرض کنم و ظرف دو سه روز بخونمش.

نمی خوام الان کتاب رو نقد کنم و دونه دونه نکات منفی شو برات نام ببرم فقط می تونم بگم که وقتمو تلف کردم! حقیقتا پا رو نفس گذاشتم و این کتاب رو فقط به خاطر اینکه نویسنده ش امیرخانی بود، تموم کردم!! چون نویسنده ش هر کس دیگه ای بود وسط کار کتاب رو رها می کردم از بس که خسته کننده و مشوش بود! و اصن معلوم نیست نویسنده از نگارش این کتاب، چه هدفی داشته. متعجبم از اینکه چرا هرکس این رمان رو خونده میگه عالی بوده و محشر بوده و معرکه ست و ... (یادم نمیاد کسی در موردش نظر منفی داده بشه) ینی بقیه یه چیزی در رمان دیدن که من ندیدم؟!!!! :-/

البته لای این 500 صفحه هر از چند گاهی تک جملاتی حکمت آموز جاساز شده ولی خب حقیقتا ارزشش رو نداشت نویسنده یه درام مشوش و وهم آلود 500 صفحه ای بنویسه فقط برا همین چند تا حکمت!!

بگذریم! نه اهل حکمتم نه سررشته ای در رمان نویسی و رمان خونی حتی دارم. پس بهتره نقد این کتاب رو به اهلش واگذار کنم :) تو هم اگه دوس داشتی، بخونش؛ هرچند من توصیه نمی کنم :))))

Image result for ‫من او رضا امیرخانی‬‎

یکی از جملات جالب کتاب:

«تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود، دل است...دل آدمیزاد...باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکماً شیره اش هم مطبوعه...»



[ شنبه 14 مهر 1397 ] [ 09:41 ] [ *برف دونه* ] آیا خوندی این کتاب رو؟

دیروز بلاخره تونستم فیلم تنگه ی ابوقریب رو ببینم تو سینما استقلال

یه فیلم خیلی زنده و پرتکنیک و پرخرج از یک ماجرای خیلی حساس و یک جانفشانی خیلی مهم با یک محتوای خالی و تقریبا سناریوی صفر!

Image result for ‫تنگه ابوقریب‬‎

من نمی فهمم این فیلم سازهای دغدغه مند ما که دوس دارن درمورد حوادث و حماسه های دفاع مقدس فیلم بسازن، و اینقد استرس اینو دارن که فیلم شون از نظر تکنیکی خوب از آب در بیاد و کلی هزینه ی توپ و تانک و تفنگ و فشنگ و هواپیما و گریم و خون و زخم و تاول می کنن برا فیلم شون، چرا یکم کتاب های دفاع مقدسی نمی خونن؟!! اصن کتاب هیچی، چرا لااقل فیلم های هالیوودی رو نمی بینن؟!!!

بابا الفبای اول فیلم سازی اینه که فیلم باید سناریو داشته باشه! ینی یه داستانی باشه از یه جایی شروع بشه مخاطب رو با خودش همراه کنه یه جایی تموم بشه. چیزی که تو اصن تو تنگه ی ابوقریب نمی بینی!! تو کلاسای دانشگاه رشته ی سینما آیا درسی به اسم سناریو نویسی ندارن اینا؟!!

مثلا تو فیلم های هالیوودی اینجوریه که یه روز عادی تو زندگی داره شروع میشه همه چی عادی و گل و بلبله یهو خبر میدن فلان حادثه یا بحران پیش اومده(سقوط هواپیما، حمله ی زنبورها، شیوع فلان بیماری بیولوژیکی، هواپیماربایی، دزدی از بانک، حمله ی مورچه ها، حمله ی آدم فضایی ها، چه میدونم هر بحرانی!) بعد یه عده گروه ضربت یا پلیس یا کاراگاه یا دانشمند دور هم جمع میشن تا بحران رو حل کنن، بعد تمام روند حل بحران رو تو فیلم نشون میدن و توضیح میدن، مثلا یکی پیشنهاد میده برا دفع حمله ی زنبورها فلان کارو بکنیم، بعد اون کارو می کنن بعد نتیجه نمیده بعد توضیح میدن که چرا نتیجه نداده، بعد بیشتر تحقیق و تفکر می کنن، بعد میرن سراغ راهکار بعدی...

ینی مخاطب قشنگ همراهه با حل بحران... می فهمه چی به چیه!

حالا تنگه ی ابوقریب رو داشته باش!

بچه های لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بعد از کلی خستگی از عملیات قبلی دارن شاد و خرم آماده میشن از دوکوهه برگردن تهران خونه هاشون برا مرخصی که یهو خبر میدن عراق با لشکر زرهی (لشکر زرهی میدونی ینی چی؟!) حمله کرده دهلران و حتی شیمیایی زده و تلفات خیلی زیادی به جا گذاشه و دارن پیش میان سمت تنگه ی ابوقریب که اگه بتونن از اون رد بشن، میان تو شهرهای مردم و کل ایلام و خوزستان از دست میره...حالا کی؟ 21 تیرماه 67! ینی چند روزِ آخر جنگ! در واقع عراق با همه ی توانش داره میاد که تموم کنه کارو... چون تو کل این 8 سال هیچ دستاوردی نداشته.

هیچی دیگه! بچه های گردان عمار لشکر 27 از مرخصی شون می زنن و می مونن برا دفاع... چیزی که هیچ آمادگی ای براش ندارن... بعد هم فیلم نشون میده که حدود بیست سی نفر از این گردان میرن اونجا و بعد دیگه معلوم نیس چی به چیه (چون همه ش فضاسازی جنگه، بمب و تانک و خاک و درد و آه و ناله و خون و اینا!) این وسط همه فقط دارن میدونن و هول کردن و هی این میگه بگو فلانی بیاد، اون میگه پس فلانی کجاست؟ یکی میگه پس کمک توپخونه چی شد؟ و ... یه دو سه تا تانک هم این وسط تو این بلوشو می زنن، چند تاشون هم شهید میشن، بعد یهو نشون میده تانک های عراقی دارن عقب نشینی می کنن... و تیتراژ پایانی فیلم!!!! باورت میشه؟! به همین شیکی!! :-/

فیلم اینجور بود که این حس رو به آدم القا میکرد که اینا همه ش نیم ساعت نیس تو خطن!  ولی هی فرمانده هه میگفت بچه ها تشنه ن...بچه ها تشنه ن... دارن از تشنگی جون میدن! عین تئاتر!! ینی کارگردان هیچ تشنگی ای رو نشون نداد تو فیلم! فقط یکی هی میگفت بچه ها تشنه ن!!!! همین!

و حقیقتاً برای مخاطب هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداره که چرا لشکر زرهی عراق با این عظمت، باید به خاطر چارتا جوون که هی فقط تیر می خوردن و این ور اون ور می دوییدن(دقیقا مث یه لشکر از هم پاشیده) عقب نشینی کنه!! :|

اگه نوشته ی اول فیلم و توضیح متنی آخر فیلم نبود، من یکی که اصن نمی فهمیدم چی شد!!!

برادرای عزیزی که این فیلم رو ساختید، خسته نباشید، خدا قوت، اجرتون با شهدا... ولی به این نمیگن فیلم سازی... برید فیلم سازی یاد بگیرید... خواهش می کنم... برید فیلم سازی یاد بگیرید...

Related image

توضیحات: حاضرم شرط ببندم که الان باز یه عده میان میگن که فیلم خوبی بود و چطور دلت میاد نقد کنی و این همه زحمت کشیدن و تو سینمای کثیف این روزا، این فیلم ها غنیمته و ارزشمنده و تو اصن چی میفهمی از شهید و شهادت و ما کلی با این فیلم گریه کردیم و ساخت چنین فیلم هایی واقعا زحمت داره و این کارای ارزشی خیلی غنیمته و دغدغه هاشون ارزشمنده و ...!!!! :| و من هنوز حرف خودمو می زنم: چقققققد سینمای دفاع مقدس ما عقبه از کتاب های دفاع مقدسی مون. درواقع سینمای دفاع مقدس ما پسرفت کرده از سه دهه پیش درحالی که کتاب های دفاع مقدسی ما روز به روز داره پیشرفت می کنه. کسی که کتاب های دفاع مقدس رو بخونه این فیلم ها در نظرش پوچ میشه. باور کن!



[ چهارشنبه 11 مهر 1397 ] [ 12:00 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و نظر

خیلی ناراحت کننده ست که مردم هم زود ناراحت میشن از هر حرف آدم، هم خیلی راحت اهل نیش زبان و تیکه انداختن و اینا هستن و انتظار دارن طرف مقابل ناراحت نشه!!!! :|

در واقع شاید هیچ چیز تو زندگی م اینقد برام اذیت کننده نبود و نیست که افراد دور و برم به خودشون حق میدن که خیلی زود و راحت دلخور بشن از آدم ولی به من حق نمیدن که ناراحت بشم و چیزی به دل بگیرم...

و البته پوست کلفتی خودم و اینکه اصن آدم زودرنجی نیستم و بیشتر به نیت افراد توجه دارم تا به گفتار و رفتارشون، بدجوری دامن زده به این قضیه :(


Image result for christian schloe the balance



[ چهارشنبه 11 مهر 1397 ] [ 11:09 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

بعد از کتاب 7 جن، دومین کتاب رو از آقای «امید کوره چی» خوندم این روزا: عشق در برابر عشق

یه رمان عاشقانه ی پرتلاطم با تم مذهبی عشق به اهل بیت، مشخصاً حضرت امام حسن مجتبی(ع)

Related image

نوع نگاه کتاب جدید و جالبه...کتاب، داستان فانتزیِ عشق یه پسر ایرانی به نام هرمز به یک دختر عرب به نام ربیعه ست و همه ی این ها در زمان حیات کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی(ع) رخ میده ... من نمی دونم اینطور قاطی کردن تخیل و واقعیات تاریخی، اونم با تاریخ واقعی زندگی اهل بیت، از ابداعات آقای کوره چی هست یا قبلا هم کسی این سبک از رمان نویسی رو استفاده کرده... هرچی هست، جالبه... من که دوستش داشتم...  قطعا می تونه در افزایش محبت اهل بیت در دل های ما تاثیر زیبایی بذاره.

این که ایشون در این رمان، حضرت امام حسن مجتبی رو به عنوان شخصیت محوری داستان انتخاب کرده، خیلی جالبه چون ما اطلاعاتمون از این امام مظلوم خیلی خیلی کم هست. امیدوارم آقای کوره چی اجرشونو از خود کریم اهل بیت بگیرن ان شاءالله.

به نظر می رسه امید کوره چی برا نوشتن این کتاب، خیلی خیلی خیلی مطالعه کرده باشه... پاورقی های کتاب، از خود کتاب مهم تره!!! من با دقت زیاد پاورقی ها رو می خوندم و استفاده می کردم. اطلاعات تاریخی بی نظیری از زندگی امام حسن، زندگی امام علی، زندگی خلفای غاصب، سبک زندگی بنی امیه و همچنین تاریخ حمله ی اعراب به ایران و علوی شدن ایرانی ها در پاورقی ها موجوده که نویسنده همه رو با ذکر دقیق منابع اهل سنت بیان کرده.

این کتاب، که نشر کتابستان چاپش کرده، ایراداتی هم داره که خیلی زیاد به چشم میومد.

یکی از ایرادات رو که خیلی به چشمم بزرگ اومد، الان عرض می کنم: از اونجایی که این کتاب یه داستان  عاشقانه ی فانتزی هست و به بهانه ی این داستان عاشقانه، رشته ی محبت انسان رو با حضرت کریم اهل بیت(ع)، آقا امام حسن، زیاد می کنه، و نوع نگاه جدیدی داره و در عین حال متنش روان و شیرین هست، خیلی خیلی می تونست مناسب نوجوون ها باشه... اما متاسفانه نویسنده در رابطه با ذکر گناه های جنسی بنی امیه اصلا عفت کلام رو رعایت نکرده و این باز صحبت کردن و توصیف کردن دقیق از بسیاری از مسائل جنسی، از ایرادات بزرگ این کتاب هست، به طوری که بنده شخصا خوندن این کتاب رو برا نوجوون ها که هیچی، برا آدمای مجرد هم اصن توصیه نمی کنم! نویسنده می تونست ذکر این فسادها و ناهنجاری های عجیب و غریب و کثافت بازی های بنی امیه رو یکم بسته تر و عفیفانه تر مطرح کنه تا حیای کلام حفظ بشه و قبح گناه نشکنه و روح و روان خواننده خراب نشه.

محتوای کتاب از نظر این حقیر، ایرادات دیگه ای هم داشت که ترجیح میدم خصوصی به خود آقای کوره چی بگم...(بهشون دایرکت میدم ان شاءالله)

تشکر می کنم از دوست عزیزم که این کتاب رو بهم قرض داد. چند روزی که مشغول این کتاب بودم، روزهای لذت بخشی بود و یکم از حال و هوای بدی که توش بودم، خارج شدم. توصیه می کنم تو هم این کتاب رو بخونی. امیدوارم در آینده شاهد بیشتر نوشته شدن این سبک رمان ها باشیم.



[ دوشنبه 9 مهر 1397 ] [ 18:56 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و نظر

بچه که بودم، کتاب «داستان راستان» شهید مطهری رو خوندم... یه کتاب کوچیک و کم حجم و ساده و شیرین... که پر از داستان های کوتاه و واقعیه از بزرگان (غالبا اهل بیت)که سندشون توکتب تاریخی موجوده...

شهید مطهری با این عظمت علمی، یه فرصت زیادی گذاشتن این داستان ها رو جمع آوری کردن، ساده سازی کردن و کتابش کردن... با هدف افزایش اخلاق عمومی جامعه... در واقع در همه ی این داستان ها پندهای مهمی نهفته که خیلی می تونه رو زندگی آدم تاثیر بذاره.

دوباره بعد از سال ها نشستم این کتاب رو خوندم... خیلی برام جالب بود که تمام داستان هاشو یادم بود!!!  نشون میده تاثیری که باید در یک نوجوون بذاره رو گذاشته و براش مث یه درس الگو شده و تو ذهنش مونده... از این جهت حس می کنم حتما این کتاب رو به نوجوون های دور و برت پیشنهاد بده که بخونن...و اگه خودتم نخوندی ش، حتما بخونش... یه روزه تموم میشه! :)

یکی از چیزای جالب این کتاب (که تو خاطرم نمونده بود!) مقدمه ی بسیار درس آموزش بود از شهید مطهری که به بهانه ی توضیحِ علت نوشتن این کتاب، نکات خیلی مهم و جالبی رو فرمودن که احتمالا بعدا در قالب پست هایی جدا برات می نویسم.

در ضمن ایشون در مقدمه توضیح دادن که اسم این کتاب از این جهت داستان راستان گذاشته شده که اولا داستان آدم های راست و صدیق هست، ثانیا آدم هایی که دنبال راه راست هستن، این داستان ها به دردشون می خوره و ثالثا این داستان ها همه شون راست و واقعی هستن.

خلاصه خوندنش رو از دست نده...



[ شنبه 7 مهر 1397 ] [ 09:55 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یکی از جاهایی که من مدت هاست می خوام برا بازدید برم و هی تو این همه سال، فرصت نشد، حسینیه ی جماران و بیت امام خمینی بود که بلاخره این تابستون فرصتی شد که برم و سری بزنم به اونجا.

حسینیه ی جماران که تو یکی از شمالی ترین نقاط تهران قرار داره، چسبیده ست به خونه ی اجاره ای امام که به خاطر توصیه ی اکید دکترها، به این منطقه اومدن. شما با ورود به کوچه، از سه تا بخش می تونین بازدید کنین: یکی خود حسینیه، یکی خونه ی امام و یکی هم نمایشگاه آثار و عکس های امام. نیاز نیست برا بازدید هزینه ای پرداخت کنین ولی برای ورود، کیف ها رو می گردن و لوازم الکترونی (به جز گوشی) رو ازتون می گیرن.

حسینیه ی امام رو بارها تو عکس های قدیمی دیدیم همه مون... همون جایی که بزرگ ترین حکیم چند قرن اخیر، با مردم کوچه و بازار مستقیم و چشم در چشم صحبت می کرد و معادلات دنیا رو تغییر می داد... وقتی به حسینیه رفتم حتی تصورشم نمی کردم که اینقد کوچیک باشه... تو عکس ها خیلی بزرگ به نظر می رسید.

بیت امام هم که بیشتر شبیه اتاق یه مسافرخونه بود!!! اتاق امام هم تو عکس ها مشهوره، یه فضای کوچیک و محقر و ساده که با اغلب سران و بزرگان کشورهای دنیا دیدار داشت.

نمایشگاه عکس ها و آثار امام هم به نوبه ی خودش جالب بود...عکس های حضرت امام از کودکی تا بعد از انقلاب... و کتاب های ایشون و همچنین نامه ها و هدایای ایشون...

به نظرم تو این دوره زمونه ای که به اسم امام که محبوب قلب ها بود و هست و خواهد بود- خیلی ها دارن خون مردم رو تو شیشه می کنن و مملکت رو ارث پدرشون می دونن، و بیت امام در حال تحریف شخصیت والای ایشون هستن و رفتارهای عجیبی ازشون سر می زنه (مث ساخت حرم حضرت امام به سبک کاخ های رومی!) لازمه جوون ها حتما یه بارم که شده به این حسینیه و این بیت کوچیک سر بزنن. لازمه کتاب های ایشون رو بخونن... حرف های ایشون رو بخونن... تا بدونن که ما برای چی انقلاب کردیم و قراره به کجا برسیم... و تو این مسیر چه چیزهایی خواهیم دید.

توضیحات: راستش حوصله ی بارگزاری عکس ها تو فضای بیان رو ندارم... خودت برا دیدن عکس ها به پیج اینستام سر بزن اگه خواستی. ممنون



[ پنجشنبه 5 مهر 1397 ] [ 14:16 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...