تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - مطالب خرداد 1397





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




                    امشب عازم سفر عتبات هستم... در این آخرین روزهای ماه مبارک رمضان... 
       نائب الزیاره ی همه ی هم وبلاگی ها خواهم بود ان شاءالله...
                   حلال بفرمایید...

                 یا علی


[ دوشنبه 21 خرداد 1397 ] [ 12:54 ] [ *برف دونه* ] السلام علیک یا...

نیلوفر... آخ نیلوفر...

تو چرا باید اینقد دوست داشتنی، باهوش، خوش ذوق، شیطون، دغدغه مند و متعهد باشی؟! چرا؟!

اسم خودت رو گذاشتی سفیر ... کاش تمام سفرا و رایزن های فرهنگی ایران در کشورهای دیگه، که دارن به خاطر شغلشون پول می گیرن، یکم فقط یکم از این غیرت تو یاد می گرفتن...

«القصه! به‌عنوان دانشجوی ممتاز، موفق به دریافت بورس دوره دکترا در رشته طراحی صنعتی شدم. علاقه شخصی و بررسی‌های مطالعاتی پیرامون موضوع رساله‌ام من را در انتخاب کشور فرانسه مطمئن‌تر کرد و سرانجام راهی پاریس شدم... و من شدم «ایران»! من باید پاسخگوی همه نقاط قوت و ضعف ایران می‌بودم. انگار من مسئول همه شرایط و وقایع بودم. چاره‌ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم. من ناخواسته واسطة انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن‌طور که باید و شاید وظیفه‌ام را انجام دهم. تصمیم گرفته شده بود! من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش.»

کتابِ همچون باسلوقِ «خاطرات سفیر» قطعاً یکی از مزاحم ترین کتاب های عمرت خواهد بود... نمیذاره به کار و زندگی ت برسید... مجبوری کل دویست و خرده ای صفحه رو با ولع و اشتیاقی وصف ناشدنی بخونی... و بعد دوباره و چند باره بخوندی... به این میگن کتاب!

Image result for ‫خاطرات سفیر‬‎

خاطرات سال اول تحصیل یه دختر باهوش ایرانی به نام نیلوفر در فرانسه در مقطع دکترا و ماجراهاش تو خوابگاه دانشجویی با پسرا و دخترای مختلف از کشورهای مختلف با تفکرات مختلف در این کتاب به زبان گفتاری و بسیار شیرین نوشته شده... در واقع انگار خود نیلوفر نشسته کنارت داره خاطراتش رو برات تعریف می کنه... اونم با کلی طنز و تیکه و ادا و اطوار!!!! در تمام مدت خوندن این کتاب اینقد می خندی که اشک از چشمات میاد!

و البته آخر کتاب... آخ که من چقد امبروژا –دوست آمریکایی نیلوفر- رو دوس داشتم... آخه چرا این دو باید از هم جدا بشن؟! ینی الان امبروژا کجاست و داره چیکار می کنه؟!

کتابی که در تمام مدت خوندن، بخندی و آخرش گریه کنی رو باید طلا گرفت...

اگه دستم برسه، حتما حتما حتما این کتاب رو به هر کی که خیلی دوستش دارم، هدیه می دم.

...

Image result for ‫نیلوفر شادمهری‬‎

چند تا نکته در مورد کتاب و ماجراهای نیلوفر و دوستاش:

-          ینی بر و بچه های انیمیشن ساز ایرانی، نمی تونن کارتون در بیارن از این کتاب؟! به خدا قسم جهانی میشه... این که میگم انیمیشن و نمی گم فیلم، علتش اینه که به خاطر طنز بالای کتاب، حیف میشه اگه فیلم در بیاد ازش... قابلیت ساخت یه انیمیشن مث کارتون بابالنگ دراز داره!

-          این کتاب چقد قشنگ تونست نمونه هایی از فرهنگ های مختلف رو در کنار هم و در تعامل با هم نشون بده...

-          چقد از شخصیت «ریاض» -پسر الجزایری که اتاقش تو خوابگاه کنار اتاق نیلو بود- خوشم میومد.

Image result for ‫نیلوفر شادمهری‬‎

-          این نیلوفر چقد پر دل و جرأت بود!!! از بحث کردن با رئیس دانشکده هم کوتاه نمیومد!!! می زد طرف رو با خاک کوچه جلوی جمع، یکسان می کرد! (ااز نظر استدلالی منظورمه، نه با بی ادبی) انگار نه انگار کشور غریبه!! قشنگ یاد جودی ابوت میفتادم!!

-          داستان های نیلو نشون داد که برخلاف تصور عموم، مردم دنیا چقد سیاسی تر از ماها هستن انگار!! هرجا که حتی یه بحث ساده شکل می گرفت، همه سیاسی ش می کردن!!!

-          این کتاب به مخاطب یادآوری می کنه که چقدددددد لازمه یه ایرانی وقتی به خارج از کشور می ره، اهل مطالعه و آگاهی در سطح بالا باشه. تاریخ، ادبیات، سیاست، دین، هنر و ... همه و همه لازمه برای افزایش قدرت نفوذ یک ایرانی در دنیا. کاش اهل تفکر و مطالعه بشیم.

-          خدا خیر دو دنیا بده به مادر نیلوفر به خاطر تربیت چنین بچه ی باهوش و بادرایتی...

-          دلم به حال اون کشیش جوان سوخت... وقتی با حسرت به نیلوفر می گفت که این روزا دیگه کسی کلیسا نمیاد و نیلوفر در کمال ادب و البته قاطعانه بهش توضیح داد که علت این دوری مردم از دین مسیحیت چیه...

-          این کتاب برای بار هزارم به من ثابت کرد که چقد مردم دنیا تشنه هستن و آب دست ماست و دریغ می کنیم! این کتاب نشون داد که چقدر مردم دنیا سوال دارن و کسی نیس که سوالاتشون رو پاسخ بده... این کتاب نشون داد که چقد مردم دنیا مشکل دارن و کسی نیست که مشکلاتشون رو حل کنه... این کتاب نشون داد که چقد مردم دنیا نیاز دارن که بحث کنن، فکر کنن، بشنون و سوال کنن

-          این کتاب ناکارامدی بسیاری از قوانین و مکاتب بشری رو به عینه و با مثال واقعی به شما نشون میده... مثلا اونجایی که امبروژا در حالت خیلی عصبانی و ناراحت به نیلوفر میگه: «تو چه می دونی من در مورد چی حرف می زنم؟!!... خوش به حالت!»

-          تعبیر «انهدام فرهنگی» یکی از تعابیر جالب این کتاب بود که توسط نیلوفر به کار برده شد.

-          از طرح روی جلد این کتاب اصلا خوشم نمیاد و هنوزم نمی فهمم مناسبتش با کتاب چیه!!

-          اسم کتاب –با تمام مناسبتی که با محتوای اون داره- بسیار کسل کننده است، در واقع کسی با دیدن عنوان کتاب حتی به ذهنش یه درصد هم خطور نمی کنه که با چنین کتاب جذابی مواجه بشه. من اگه بودم اسمش رو میذاشتم مثلاً «امبروژای من» یا «ما همه سفیر هستیم» یا «نیلوفری در آنژه» یا «گفتگوی تمدن ها در خوابگاه» یا ...

 Image result for ‫امبروژا خاطرات سفیر‬‎

توضیحات1 : نکات خیلی مهم تر و بیشتری از این کتاب تو ذهنم هست که بگم، اما می ترسم داستانش لو بره!

توضیحات2 : نیلوفر 25 ساله، الان دیگه خانم دکتر شادمهری عضو هیئت علمی دانشگاه هنر تهران هست و یه دختر هفت هشت ساله هم داره. خیلی دوس دارم از نزدیک ببینمش و ازش بابت نشر افکار و خاطرات و تحلیل هاش تشکر کنم... در واقع... بیشتر دوس دارم بغلش کنم :)



[ سه شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 07:51 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر