!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع


از بعد از فرودِ گلوله‌های جمعه، دارم فکر می‌کنم به «نابرابریِ مجازات» در کشورهای غیراسلامی
.

به اینکه اینجا دیگر «دندان در برابر دندان» نیست.

به اینکه اینجا، فردا اگر کسی به دخترم تجاوز کند، اعدام نخواهد شد.

به اینکه چهارچوبِ هیچ خانواده‌ای امن نیست، اگر زن و مردی به هم خیانت کنند.

اگر غرب ادعای برابری دارد، من باید حقِ این را داشته باشم که با حدودِ اسلامیِ دینِ خودم، از حق‌ّام دفاع کنم.

نه با قوانین ِنابرابرِ غربی.

من به عنوانِ‌مسلمان، باید حقِ این را داشته باشم که ببینم قاتلِ چهل و نُه برادر و خواهرم، چهل و نُه بار برود تا پای مرگ.

چهل و نُه بار جان بدهد تا غیرمسلمان‌ها ببینند برابری یعنی «جان در برابرِ جان».

این سیستمِ فاسدِ قضایی غرب است که حمله‌ی تروریستی بعدی را ترویج می‌کند و گر نه ما می‌دانیم در دین‌مان قصاص هست تا جان‌ها محفوظ بماند.

منبع:  @pardarca 



After shedding the Friday Bullets, I am thinking of the “Punishment inequality” in Non-Islamic countries… thinking of that here tooth is not in front of tooth…

I am thinking that here if someone rapes my daughter, he will not be Executed…thinking of that if a couple deceive each other, no other families are safe!

If West claims to have freedom, I should have my right to defend my right with the laws of my own religion, not with the unequal Western laws.

I should have my right as a Muslim to see that the killer of my 49 brothers and sisters has been executed 49 times… He must be executed 49 times so that the non-Muslims will see that EQUALITY means “body in front of body”.

This is the corrupt judicial system of West that lets other terrorist attacks happen again, while we know there is Qesas (Islamic punishment) in our religion which saves the people.

#NewZealand



[ سه شنبه 28 اسفند 1397 ] [ 11:22 ] [ *برف دونه* ]

[ تحلیل و نظر() ]


به پسرم دروغ نگویید

نگویید من به سفر رفته ام

نگویید من از سفر باز خواهم گشت

نگویید زیباترین هدیه ها را برایش به ارمغان خواهم آورد

به پسرم واقعیت را بگویید

بگویید به خاطر آزادی تو

هزار خمپاره ی دشمن سینه ی پدرت را نشانه رفته اند

بگویید خون پدرت در تمام مرزهای غرب و جنوب كشورش پریشان شده است

بگویید موشك های دشمن

انگشتان پدرت را در «سومار»

دستهای پدرت را در «دشتِ عباس»

پاهای پدرت را در «موسیان»

سینه ی پدرت را در «شلمچه»

چشمان پدرت را در «هویزه»

حنجره ی پدرت را در «ارتفاعات الله اكبر»

خون پدرت را در «رودخانه ی بهمنشهر»

و قلب پدرت را در «خونین شهر»

پرپر كرده اند

اما هنوز ایمان پدرت در تمامی جبهه ها می جنگد

به پسرم واقعیت را بگویید

بگذارید قلب كوچك پسرم ترك بردارد

و نفرت همیشه ای از استعمار در آن ریشه بدواند

بگذارید پسرم بداند

كه چرا عكس پدرش را بزرگ كرده اند!

چرا مادرش دیگر نخواهد خندید!

چرا گونه های مادربزرگش همیشه خیس است!

چرا پدربزرگش عصا بدست گرفته!

چرا عموهایش محبتی بیش از پیش به او دارند!

و چرا، پدرش دیگر به خانه باز نمی گردد!

به پسرم واقعیت را بگویید

می خواهم پسرم دشمن را بشناسد

مظلومیت را بشناسد

و عطشناكی نهال نورسِ دلش را

با فوران حقیقت همیشه ی عاشورا پیوند زند

می خواهم پسرم، هر روز كنار دیوار اطاق بایستد قدش را اندازه بگیرد

هر روز شناسنامه اش را ورق بزند

هر روز فانسقه ی پدرش را ببندد

هر روز پوتین پدرش را امتحان كند

هر روز اسلحه پدرش را روغنكاری كند

هر روز با قمقمه ی پدرش آب بخورد

هر روز بزرگ شدن دستهایش را تماشا كند

و هر روز، بیتاب روزی باشد

كه آنقدر بزرگ شود تا برخیزد

و قدم در راهی بگذاردكه در منتهای آن

پدرش با لبخندی غرورآفرین چشم انتظار دیدار حماسی اوست

به پسرم دروغ نگویید

نمی خواهم رویاهایی دروغین چشمان پسرم را ببندد

و جهت آفتاب را از او بگیرد

بگذارید پسرم به جای توپ بازی، بازی با نارنجك را بیاموزد

به جای زمزمه فریاد را بیاموزد

به جای ترانه سرود مبارزه را بیاموزد

و به جای جغرافیای جهان، تاریخ جهانخوران را بیاموزد

بگذارید كلاس درس پسرم

دیوار تمام كوچه ها و خیابانهایی باشد

كه بیشمار شهیدان كشورم ـ با خون ـ

راز بزرگ هستی بر آن نوشته اند

به پسرم دروغ نگویید

نمی خواهم آزادی پسرم، قربانی نیرنگ جهانخواران باشد

به پسرم واقعیت را بگویید

می خوام پسرم دشمن را بشناسد

امپریالیسم را بشناسد

استعمار را بشناسد

شادی های كوچك مظلومیت را از او پس بگیرید

تا نفرتی بزرگ از ظلمی بزرگ در او ریشه بگیرد

ركودِ رخوتِ مردابِ رویایی دروغین را از او پس بگیرید

تا پسرم جاری شود رودی ستیزنده و خشماگین روبنده ی خاشاك و اندیشناك دریا

بگذارید پسرم عمق بیابد، متلاطم شود، و خواب و بیداریش در طوفان بگذرد

ركود رخوت مرداب رویاهای دروغین را از او پس بگیرید

بگذارید پسرم تنها به دریای خون شهیدان هویزه بیندیشد...

بگذارید پسرم عماری باشد یاسر را

بگذارید پسرم سربازی باشد رهبر را

به پسرم واقعیت را بگویید

بگویید که من شهید شده ام

شهیدان زنده اند، الله اکبر

به خون غلتیده اند، الله اکبر

...

توضیحات: تصویر یه اثر هنری بسیار بدیع رو گذاشتم تو پیجم، حتما ببینید.



[ چهارشنبه 22 اسفند 1397 ] [ 18:23 ] [ *برف دونه* ]

[ شادی روح شهدا صلوات...() ]


احتمالاً دیگه کمتر کسی تو ایران باشه که شهید ایتالیایی، شهید ادواردو آنیللی رو نشناسه... هم کتاب «هدیه ی مسیح» در مورد زندگی این شهید بزرگوار سال ها پیش نوشته شده و هم مستند بسیار جالبی در مورد ایشون ساخته شده که در زمان خودش جنجال های زیادی به پا کرد.

اخیراً یه رمان جدید در مورد این شهید نوشته شده که حدود 320 صفحه ست به اسم «ادواردو» این رمان که توسط بهزاد دانشگر نوشته شده و توسط نشر «عهد مانا» منتشر شده، یه رمان کاملاً حرفه ای محسوب میشه...اوایلش خیلی برا من جذاب نبود (به همون دلیلی که هیچ وقت هیچ رمانی برام جذابیت نداشته و همیشه حوصله م از خوندن رمان سر میاد!!) اما از وسطای کتاب دیگه نمی تونستم کتابو بذارم زمین!!

رمان کاملاً دو خط مختلف رو دنبال می کنه. خط اصلی در مورد خبرنگاری به اسم جوانّی و دختری به اسم آنجلاست و خط دوم ماجرای تیم مستندسازیه که مستند ادواردو رو ساخته ن. آخرای رمان این دو خط باهم تقاطع پیدا می کنن و کتاب به شکل زیبایی خاتمه پیدا می کنه.

Image result for ‫رمان ادواردو‬‎

کتاب پره از فضاسازی های ایتالیایی...توصیف انواع غذاها و کافه ها و خیابون های ایتالیا... در ضمن تصوراتی هم از زندگی شخصی شهید ادواردو در کتاب مطرح شده که ممکنه واقعیت نداشته باشه و صرفا توسط راوی داستان تصور شده...

با این حال خوشحالم که این کتابو خوندم و فک می کنم برا کسی که مستند این شهید رو دیده باشه، خوندن این رمان خیلی جذاب باشه.

پیشنهاد می کنم از دستش ندین.



[ شنبه 18 اسفند 1397 ] [ 19:13 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


«روزها وقتی از مدرسه به خانه باز می گشتیم، خواهر و برادرانم گرسنه بودند و چیزی می خواستند که بخورند. مادرم بی حوصله  و خشمگین ناامیدشان می کرد. اما من با قیل و قال و گریه هرچه می خواستم می گرفتم! بارها از من می پرسید که چرا من مثل ویلفرد پسر خوبی نیستم اما می دیدم که ویلفردِ خوب همیشه گرسنه می ماند!! این درسی بود که زندگی از همان آغاز به من آموخت: اگر واقعا چیزی می خواهی، بهتر است فریاد بکشی!»

Image result for ‫مالکوم ایکس‬‎

این بخشی از خاطرات بسیار جذاب و پرماجرا و البته ناراحت کننده ی شهید مالکوم ایکس از زبان خودش بود که می تونی تو کتاب «مالکوم X» بخونی ش... مالکوم که امروز سالروز شهادتشه، یک سیاه پوست آمریکایی بود که در سن کودکی پدرش رو- که توسط سفیدهای نژادپرست کشته شد- از دست داد. اون زندگی خیلی سختی داشت و در جوانی به یک خلافکار تمام عیار تبدیل شد. طیِ ماجرایی با اسلام آشنا میشه و اسلام رو تنها راه مبارزه با سفیدها می دونه... تو این مسیر پیش میره و به رهبر سیاه پوستان آمریکا تبدیل میشه... همه می دونستن که اون و تیمش از سفیدها متنفر بودن... از نظر اون ها سفیدها شیطان بودن! این تفکرات و مبارزات ادامه پیدا می کنه تا این که مالکوم برای اولین بار به سفر حج میره و اونجا برای اولین بار سفیدهایی رو می بینه که برادرانه در کنار سیاه ها زندگی می کردن...

خوندن این کتاب کم حجم و جذاب رو از دست ندید. 



[ پنجشنبه 2 اسفند 1397 ] [ 16:42 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات