!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




من برگشتم!

الحمدلله علی ما هدانا...

چه سفر محشری بود... چه شکوهی... چه غوغایی... چه دریایی...

واقعاً نمیشه وصفش کرد...

انسان هی توی مسیر از فرط لبریز شدن احساساتش دوس داشت فیلم بگیره، عکس بگیره، نمیدونم، یه جوری ثبت و ضبط کنه این احساسات رو... ولی خیلی زود عاجز میشد... از این که هیچ دوربینی نمی تونه این احساسات رو ضبط کنه... چون همونطور که قبلاً هم گفتم، پارامترهایی غیر از پارامترهای صوتی و تصویری توی اون فضا وجود داره که فعلاً دوربین های اختراع شده توسط بشر نمی تونن ضبطش کنن!

امسال چیزایی دیدم که پارسال نبود. پارسال هم البته چیزایی دیدم که امسال به تورمون نخورد... نمیشه گفت کدوم سفر بهتر بود... هر کدوم جذابیت های خودشو داشت... ولی به نظرم امسال برام آسون تر بود... به خصوص از نظر جسمی... و البته وسواس های بهداشتی م هم کمتر شده بود!! :)))) در ضمن امسال توفیق بیشتری در نزدیک شدن به ضریح های مقدس داشتم... الحمدلله...

شکوه حیرت آور زائرین پیاده ی اربعین، هر قلب سالمی رو به خضوع وادار می کرد... و دائم این ترس رو بر دل تزریق می کرد که مبادا سال دیگه نتونم بیام؟!...

مردم عراق هم که باز گل کاشتن... از فرط محبت اون ها انسان نمی دونست باید چیکار کنه... کاش می شد یه جوری جبران کرد... هرچند جبران کننده ی اصلی اون ها خود امام حسین(ع) خواهد بود... توی مسیر به خانمی از اهل بصره برخوردم و باهاش چند کلامی صحبت کردم... عاشق ایران و ایرانی ها بود... یه بچه ی چند ساله داشت... خوش برخورد بود و گرم و دوست داشتنی... منم یه عکس زیبا از ضریح آقا علی بن موسی الرضا بهش دادم... چون میدونستم بهترین یادگاری از ایرانی ها برای عراقی ها عکس های مشهده... اینقده خوشحال شد که نگو...هی بوسیدش، هی چسبوندش به سینه ش، هی مالیدش به چشم هاش... می گفت تا حالا نتونسته سفر کنه به مشهد... و این یکی از بزرگ ترین آرزوهاشه... خدایا! لطفاً به زودی آرزوشو برآورده کن!

در جای دیگه با یه پیرمرد بسیاااار خوش خنده ی عراقی مواجه شدیم... آدم بانمکی بود... نمی دونم موکب دار بود یا نه، موقعی که برای صبحونه خوردن یه گوشه نشستیم، همینجور تصادفی کنار ما نشسته بود... نمی دونم چرا از ما خوشش اومده بود و شروع کرد باهامون خوش و بش کردن... صبحونه مون که تموم شد، موقع خداحافظی بهش گفتم: "انتم العراقیون، فخرنا و علی رأسنا" یهو قیافه ی خندونش تغییر کرد، از رو صندلی خم شد دو تا دستاشو مالید رو خاک و با اشک گفت اینجوری نگو، ما خاک پای شما ایرانی ها هستیم...

ذهن من اون صحنه رو، اون قیافه رو و اون اشک های خالصانه رو هرگز فراموش نخواهد کرد...

یه چیزی که امسال خیلی برام جالب بود و به چشم می خورد، این بود که امسال بازار دعا برای ظهور مولا(عج) خیلی داغ بود... آخه ما ایرانی ها به برکت انقلاب اسلامی، معمولاً بیشتر از بقیه حواسمون به دعای ظهور هست... بقیه ولی معمولاً خیلی تو این فضاها نیستن... برام خیلی جالب بود که امسال، همه، حتی غیرایرانی ها هم همه جا اول برای ظهور آقا امام زمان(عج) دعا می کردن... جالبه حتی وقتی صف مون تو مرقد آقا اباعبدالله(ع) رسید به نزدیک قبه همه بلند بلند فقط می گفتن اللهم عجّل لولیک الفرج! و تو نمی تونستی جلوی اشک هاتو بگیری... آیا خدای حسین، به تضرع و خلوص و اشک این همه زائر اربعین که همه شون در یک زمان، در یک مکان جمع شدن و دارن یه دعا می کنن، بی توجهی می کنه؟! آیا میشه به زودی زود تو همین سال های پر تلاطم و پرتحول، شاهد "انا المهدی" گفتن حضرت باشیم؟!

توفیق داشتم امسال توی این سفر، یه کتاب کوچیک 180 صفحه ای رو بخونم. اولش وقتی اسمشو دیدم و یه تورقی زدم، حس کردم یه کتاب معمولیه مث هزاران کتاب مشابه که احتمالاً کسل کننده هم هست. اما وقتی که اون شب توی اون موکب، از فرط سر و صدا نتونستم بخوابم و شروع کردم به خوندنش، دیدم خیلی کتاب جالبیه و باعث شد تا آخر سفر، موکب به موکب بخونمش.

نگاه نویسنده به مسئله ی زیارت و مخصوصاً پیاده زیارت رفتن یه نگاه خاص بود که قبلاً جایی مشابهش رو نخونده بودم. یه نگاه معرفتی عرفانی خاص داشت که البته از سطح فهم و درک من خیلی بالاتر بود... بعضی جاها خیلی نمی فهمیدم استاد فیاض بخش چی داره میگه، ولی به هر حال غبطه می خوردم بهش و به همه ی اونایی که این حس های زیبا رو چشیدن...

اگه از حال و هوای آدمای اهل دل خوشتون میاد، پیشنهاد می کنم این کتاب کم حجم رو از دست ندین.

بخشی از این کتاب که برای من خیلی امیدبخش و شیرین بود: 

"شنیدند که امام صادق(ع) در یکی از مناجات هایشان خطاب به خداوند می فرماید: بارخدایا! زائرین قبر پدرم حسین(ع) را بیامرز! آنان که اموالشان را انفاق کرده و ابدانشان را به تعب انداخته اند، به جهت میل و رغبت در احسان به ما و به امید آنچه در نزد توست... و به منظور ادخال سرور بر پیغمبرت و به جهت اجابت کردن فرمان ما و به قصد وارد کردن غیظ بر دشمنان ما...اینان اراده و نیتشان از این ایثار، تحصیل رضا و خشنودی توست پس تو هم از طرف ما این ایثار آن ها را جبران کن و احسانشان را جوابگو باش و در شب و روز، حافظ و نگاه دارشان باش و اهل و اولادی که از ایشان باقی مانده اند، را بهترین جانشینان قرار بده و از شر هر ستمگر و منحرفی و از شر هر مخلوق ضعیف و قوی نگاهشان دار و ایشان را از شر شیاطین جن و انس محفوظ بدار و اعصا کن به ایشان برترین چیزی را که در دوری از وطن، از تو آرزو کرده اند و برتر و بالاتر از آن را به آن ها ببخش. خدایا! دشمنان ما ایشان را برای این سفر مورد ملامت و سرزنش قرار داده اند ولی این سرزنش های دشمنان آنان را از این سفر بازنداشت و این ثبات آنان به خاطر مخالفتشان با دشمنان ماست. پس تو این صورت هایی را که حرارت آفتاب آن ها را در راه ما سوزانده مورد ترحم خودت قرار بده و صورت هایی را که بر قبر اباعبدالله الحسین(ع) قرار میدهند و برمیدارند، مشمول لطف و رحمتت قرار بده و به چشم هایی را که برای ما اشک ریخته اند، نظر عنایت فرما و بر دل هایی که به خاطر ما سوخته اند، رحم کن... خدایا! بدن ها و روح های آن ها را نزد تو امانت قرار دادم، تا در روز عطش اکبر که بر حوض کوثر وارد می شوند، سیراب کنی..."




[ سه شنبه 30 آبان 1396 ] [ 13:58 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

ببخشید صحبت هام خیییییلی طولانی شد... نوشتنم خوب نیس ولی خیلی تلاش کردم تا ذره ای از اون ذوق و شوقم رو اینجا توصیف کنم... توی مسیر سعی می کردم تا می تونم عکس و فیلم بگیرم، به طوری که حافظه ی گوشی م پر شده بود... خواستم تا می تونم در حد و وسع خودم، پیام این مسیر رو برسونم به بقیه... شاید بمونه برای آیندگان...

تمام این مسیر آسمونی و رویایی رو بعد از سه روز و نیم طی کردیم و بلاخره در روز اربعین رسیدیم به کربلای معلا... واقعاً لحظه ی رسیدن به کربلا، لحظه ی رسیدن به آخرین عمود، لحظه ی دیدن گنبد طلایی حرم حضرت حضرت عباس از دور، لحظه ای که لبخند و اشک، رنگین کمانی از عشق رو توی صورت هامون آورده بود، در حالی که پاهامون از درد و خستگی، ناله می زد، لحظه ی نابی بود که با هیچ کلمه و قلمی نمیشه توصیفش کرد... و دیدن این حدیث، چقددددددددددددددد زیبا در تارک شهر نقش بسته بود و غبار تماااام خستگی های زائرین رو از صورت هاشون پاک می کرد...

سلام ای کربلا... ای مقدس ترین شهر عالم... ما اومدیم...



توضیحات1: امسالم الحمدلله توفیق شده که با همسرم دوباره برم کربلا به نیت پیاده روی... انسان از شادی در پوست خودش نمی گنجه... حیات واقعی اونجاست، ما مردگان تو این شهرهای آلوده، ول معطلیم! ان شاءالله قدردان این نعمت ارباب باشیم... ان شاءالله همه ی آرزومندان به زودی زود نصیبشون بشه که برن... ان شاءالله به زودی مرزهای ایران و عراق برداشته باشه و امنیت سراسر این دو کشور شیعه رو فرا بگیره...

توضیحات2: با اذن پدر از نجف، راهی میشیم به سمت پسر، در کربلا... ان شاءالله... قربه الی الله... حلال بفرمایید... التماس دعای فرج... یا علی



[ جمعه 12 آبان 1396 ] [ 10:41 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خیلی وقتا وعده های غذایی مون اینجوری بود! ینی حکم لُپ لُپ رو داشت! ما نمی دونستیم قراره توش چی باشه! و این بر هیجان کار بسی می افزود!

این نون هاشونم که حدودا شبیه تافتون ما بود، خیلی خوشمزه بود. از تافتون زبرتر بود، فک کنم به خاطر سبوس زیادش باشه. نون خیلی مقوی و جالبی بود در کل. تو خیلی از موکب ها همونجا بساط نونوایی پهن کرده بود و نون رو همونجا می پختن.





ایشون شبیه همون خورشت بادمجون ما بود، با گوشت های گنده ی گوسفندی! یه چیز محشر که فک کنم مشابهش فقط تو بهشت باشه!



ایشون یه چیزی مث فرنی بود، ولی خیلی خوشرنگ تر! البته به جای آرد، نشاسته داشت... تو اون هوای سرد پارسال، واقعا می چسبید.




موکب هایی که توش انواع کباب ترک میدادن، خیلی زیاد بودن. چنان افراد این موکب ها با عشق کار می کردن و غذا رو آماده می کردن، تو فک میکردی اینا به ازای هر مشتری، یه میلیون تومن حقوق میگیرن!!




الان اسمش یادم رفته، یه چیزی مث فرنی بود، گرم و خوشمزه که گلو رو نرم نگه میداشت و توی هوای سرد خیلی می چسبید.



                           
                          ایشون جناب قیمه عراقی یا قیمه کوفی هستن... یه غذای بسیار رایج و خوشمزه در اربعین... حدودا شبیه همون قیمه ی ما بود منتها انگار همه چیزشو کوبیدن!

اینم همون قیمه هاست، ولی با نون:

                          


وای این نون ها!

این نون های نرم و بسیار خوشمزه ی عراقی ! 

محشرن 

من عاشق اینام... کلفت و نرم و در عین حال حسابی پخته، ینی خمیر نیستن اصن

قابلیت استفاده با همه ی غذاها رو هم داشت، ینی توش فلافل میذاشتن، کباب میذاشتن، املت و نیمرو میذاشتن، ما تو صبحونه توش تخم مرغ و عسل و مربا هم می ذاشتیم!! کلا یه نون خیلی محشریه!

اما غیر از مزه ش، من عاشق شکلش بودم... نمی دونم چرا این شکلی درستش می کنن!... شما می بینیدش یاد چیزی نمیفتین؟! :) 

من اولین بار تو اولین سفر کربلام دیدمش... از همون اول اسمشو گذاشتم نون پاتریکی!! اسم اصلی شو اصن نمی دونم چیه :)





از نظر وضع بهداشت، در مجموع موکب ها و غذاهای توی راه، خیلی بهتر از اون چیز وحشتناکی بود که من تصورشو می کردم، با این حال، گاهی وقتا به همچین صحنه های فوق بهداشتی ای هم برمی خوردی!!!





وای خدای من! این شام آخرین شب ما در موکب بین راه بود... یه چیز فوق العاده خوشمزه و خاص! اسمش رو اون خانم بغدادی بهم گفت، ولی اصن یادم نیس... اما تونست به عربی بهم بفهمونه که چجوری درستش می کنن. اون مواد گوشت توش که مث مواد ماکارونیه فقط رب نداره. اما دورش، بلغور ذرت رو تو آب خیسوندن، مث خمیر که شد، پهنش کردن، مواد گوشت رو ریختن توش، بعد پیچیدنش، سرخش کردن! هنوز طعم خاصش زیر زبونمه!!! اون موکب، بهترین موکب و خادمینش مودب ترین و تمیزترین و زیباترین خادمینی بودن که تو سفر پارسالم دیدم.






نزدیکای کربلا، همونطور که گفتم اغلب چیزا فست فودی و سرخ کردنی بود... مثلاً یهو با یه سینی بزررررررگ سیب زمینی سرخ کرده مواجه می شدی!!!!!! ینی امام حسین قشنگ میدونست چجوری برامون بهشت رو تو این دنیا درست کنه، حتی از حیث مادی نگرانه!!! :))))))) 




اینم یکی از غذاهای رایج و خوشمزه ی عراقی بود به اسم تشریب. تقریباً همون آبگوشت خودمون بود، ولی بسیار پرملات تر و چرب و چیلی تر. البته حبوبات نداشت. من که عاشقش بودم. برای پیاده روی عالی بود. وقتی اینو می خوردی تا چند ساعت لازم نبود چیزی بخوری!





                                      توضیحات: ادامه دارد...


[ جمعه 12 آبان 1396 ] [ 00:45 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خب بسه دیگه! حال خوش معنوی به کنار! اصن نمی شه هم خیلی توضیحش داد. بهتره برم سر بحث بسیار خوشمزه ی غذاهای عراقیِ توی مسیر... هرچی از خوشمزگی شون بگم، کمه! (شکمو هم خودتی!!!) می خوام عکس یکی یکی شونو بذارم برات و درموردشون توضیح بدم. (پارسال می خواستم وقتی برگشتم همین کارو بکنم، ولی متاسفانه مصادف شد با مریضی و بعد فوت مادربزرگ عزیزم که دیگه حال و رمق این داستان رو ازم گرفت.)

بذار قبلش یه چیز جالب بگم! به درخواست من، ما از ایران حدود یک کیلو(شایدم بیشتر) آجیل و خشکبار با خودمون برده بودیم!!!!! :)))))) هرچی همسرم می گفت لازم نیس، من میگفتم چرا لازمه! من که عمراً به غذای عراقی ها دست نمی زنم، بهداشت ندارن که! من زود مریض میشم. عفونی میشم. نمی خوام که مریض بشم. می خوام بعدش زیارت کنم. همسرم می خندید و می گفت ینی سه روز رو می خوای فقط با آجیل زنده بمونی؟! می گفتم آره!!! می گفت خیله خب! باشه! واقعیت این بود که وقتی از سفرمون برگشتیم، آجیل ها کلاً دست نخورده مونده بودن!!! اینقد غذاهای توی مسیر خوشمزه و دوست داشتنی بودن، که نمی شد اونا رو نخوری! بعد آدم راه هم میره در تمام طول روز، خب انرژی می خواد! بعد خوشحال هم می شدن غذاشونو می خوردی، به خاطر همین دلت نمیومد که نخوری... دوس داشتی خوشحالشون کنی... خلاصه که همه ی عوامل دست به دست هم داده بود تا من هرچی غذای موکب بود، بخورم! تقریبا نذاشتم چیزی از دستم در بره!!!! نمی دونم چون اربعین بود و عراقی ها با عشق این غذاها رو درست کرده بودن، خوشمزه بود، یا همیشه غذاهاشون همینقد خوشمزه ست!  وقتی می دیدن زائری به سمت موکبشون میره، طوری از جا می پریدن و با اشتیاق ازت پذیرایی می کردن و برات غذا می کشیدن، که هر کس بی خبر باشه و صحنه رو ببینه، فک می کنه لابد به ازای هر پرس غذا قراره پول خوبی گیرش بیاد و با این کارها، داره تلاش می کنه جذب مشتری کنه!!! کسی که حسین(ع) رو نشناسه، چه میدونه این عشق ها از چه جنسی ان؟! دلم برای مردم عالم می سوزه که هرگز به عمرشون این صحنه های بهت آور رو از نزدیک نمی بینن!

خلاصه که عالی بود... ینی از نظر معنوی به کنار، از نظر مادی هم کللللی به آدم خوش می گذشت!!! :)))) این وسط اسم و طرز تهیه ی چند تا غذای عراقی رو هم یاد گرفتم!!

حالا تو پست های بعدی سعی می کنم عکس و خاطره ی چند نمونه از این غذاهای خوشمزه شونو بذارم برات... 


توضیحات1: سعی می کنم اینجا هم یه تعداد عکس از غذاهای خوشمزه شون بذارم ولی بیشتر عکس ها و فیلم ها توی پیجم هست که میتونی اونجا بری ببینی شون

توضیحات2: اصن کسی اینجا رو می خونه که من برم کلی عکس آپلود کنم اینجا بذارم آیا؟! اگه کسی نیس، بی خود زحمت نکشم! 

توضیحات3: ادامه دارد...



[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 14:12 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

عراقی ها برای توی مسیر فکر همه چیو کرده بودن! ینی واقعاً فکر همه چیو کرده بودن و همه ی مشکلات و دردسرها رو از قبل پیشبینی کرده بودن! این قضیه برام خیلی جالب بود... از انواع غذاها توی راه برای زوار آماده کرده بودن، برای سلایق مختلف، تا بساط ماساژ و خیاطی برای دوختن کفش و کیف و لباس و حتی واکس برای کفش ها تا مبادا زائر حسین، با کفش خاکی به کربلا برسه! حتی چون دیده بودن هوا سرده، هر از چندگاهی وسط راه شلغم پخته می دادن که یه وقت نکنه زائر امام حسین(ع) سرما بخوره!

یه چیز خیلی جالب تر هم این بود که چون دیده بودن ایرانی ها رو بهداشت حساس هستن(چون واقعاً سطح بهداشت عمومی عراق اصن مناسب نیس ولی به هر حال مردمش دیگه عادت کردن و بدنشون مقاومت شده) و ممکنه زود مریض بشن، یه سری تمهیداتی رو براشون آماده کرده بودن... کاملاً مشخص بود این تمهیدات رو فقط به خاطر ایرانی ها راه انداختن!! مثلاً خود عراقی ها غالباً همینجوری از یه لیوان مشترک آب و چایی و شربت و قهوه می خوردن. ولی خیلی جاها آب معدنی های لیوانی بسته بندی شده گذاشته بودن که ایرانی ها غالباً از اون ها می گرفتن. خیلی از ایستگاه ها سعی می کردن از ظرف های یکبار مصرف استفاده کنن تا اونایی که از کشورهای دیگه مث ایران میان، مشکلی نداشته باشن... حتی موکب هایی که چای می دادن، سعی می کردن در کنار لیوان های شیشه ای، لیوان کاغذی هم داشته باشن برای زائرهای ایرانی... حتی چون تو این سال ها دیدن که ایرانی ها خیلی چای عراقی دوس ندارن، چای ایرانی هم آماده کرده بودن و وقتی میرفتی جلو ازت می پرسیدن چای ایرانی؟ یا عراقی؟!!! (لازم به توضیحه که چای عراقی ینی تو فنجونت فقط چای تک رنگ می ریزن و اصن آب جوش نمی ریزن، به خاطر همین پررنگ و تلخه. بعد با قند نمی خورن این چایی رو، بلکه با شکر می خورن. به خاطر همین هرجا که قند بود، می فهمیدیم چای ایرانی میدن) بعضی موکب ها هم برای جلب زائر بیشتر از هنرهای خاصی استفاده می کردن یا شعر می خوندن... اما نقطه ی مشترک همه شون این بود که دائماً بلند بلند بهت خوشامد می گفتن... و وقتی می فهمیدن ایرانی هستی، فارسی بهت خوشامد میگفتن...

  این مسیر آسمونی، حدود 80 کیلومتره که سر هر 50 متر، یه میله (یا به قول عراقی ها عمود) قرار داره که روش شماره زدن تا زائرها هم مسیر رو گم نکنن هم اگه می خوان با همسفرهاشون قرار بذارن یا موکب خاصیو معرفی کنن، بتونن آدرس بدن. 1452 تا عمود در بین مسیر وجود داره... البته مسیر رسمی از خروجی شهر نجف شروع میشه، نه از حرم امیرالمومنین(ع). تا نیمه های مسیر اوضاع بهداشت و اوضاع مالی مردم بسیار بالاتره...اینو به وضوح میشه فهمید... ولی هرچی به استان کربلا نزدیک تر می شدیم، به نظر میومد مردمش فقیر تر و مستضعف تر هستن... حتی امکانات موجود در موکب ها، در نزدیکی کربلا، کمتر بود. تقریباً تمام امکانات بین راه مردمی بود، ینی دولت عراق عملاً نمی تونه(و نمیدونم، شایدم نمی خواد) این همه رو تدارک ببینه... یه نکته ی جالبی هم که برام جلب توجه کرد، این بود که غذاها هر چی به نجف نزدیک تر بودیم، از نوع آبکی و پخته و سنتی بودن، هرچی به کربلا نزدیک تر می شدیم به حالت فست فود و سرخ کرده نزدیک تر می شدن!!!!

توی مسیر هر از چند گاهی موکب ایرانی ها رو می دیدیم... که بعضی هاشون موکب حسینه های کوچیک شهرهای ایران بود، مث موکب شباب المقاومه دانشگاه امام صادق، و بعضی هاشونم موکب های رسمی بزرگ سازمانی، مث موکب آستان قدس رضوی، موکب آستان حرم حضرت معصومه و موکب مسجد مقدس جمکران. ما با دیدن این موکب ها خیلی ذوق می کردیم!!!! به خصوص که تو موکب آستان حرم حضرت معصومه، خادم هاش لباس خادم های حرم رو پوشیده بودن و این خیلی حس خوبی بهمون دست میداد. اما چیزی که بیشتر از همه ی این چیزا برامون جالب بود، واکنش خارجی ها(هم عراقی ها هم بقیه) به این موکب ها بود... از اونجایی که فضاسازی های خیلی هنرمندانه ای انجام داده بودن این موکب های مربوط به قم و مشهد، زائرهای خارجی با یه عشق خاصی اشک می ریختن و به حضرت رضا(ع) و حضرت معصومه(س) سلام می دادن و در و دیوار موکب رو می بوسیدن... این واکنش هاشون برای ما خیلی جالب بود.

غیر از موکب های ایرانی و عراقی، تک و توک موکب های دیگه ای هم می دیدیم که مال مردم کشورهای دیگه بود... که برای من جالب ترینشون موکب شیعیان مظلوم مدینه ی منوره بود که به اسم آقا امام حسن مجتبی(ع) مزین شده بود.

وقتی وارد استان کربلا شده بودیم، دلم تاپ تاپ می کرد! استرس گرفته بودم... داشتیم بعد از سه روز پیاده روی و خستگی و لذت به مقصد می رسیدیم. چند بار همسرم بهم پیشنهاد داد که اگه خسته ای، بقیه ی راه رو با ماشین بریم.(عراقی ها همونطور که در تمام طول مسیر ازت پذیرایی می کنن، همه جا هم ماشین گذاشتن و صدا می کنن که اگه هر وقت هرجا خسته شدی، بقیه ی مسیر رو با ماشین بری کربلا) اما قبول نکردم. دلم نمیومد... باید تا آخر راه رو پیاده می رفتم. دیگه کم کم هی تابلوی کربلا مشاهده می شد و نوشته بود چند کیلومتر مونده به کربلا و حرم حضرت اباعبدالله... دیدن این تابلوها اینقد انرژی به رگ هامون تزریق می کرد که دلمون نمیومد جایی بمونیم و استراحت کنیم. با قدرت بیشتر به راهمون ادامه میدادیم... مقصد نزدیک بود.

توضیحات1: عکس ها و فیلم ها رو می تونی تو پیجم ببینی

توضیحات2: ادامه دارد... 




[ سه شنبه 9 آبان 1396 ] [ 17:05 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

ما قرارمون این شد که عجله نکنیم... با این که فاصله مون تا اربعین کم بود، ولی همسرم میگفتن هیچ عجله ای نداریم و لازم نیس خودتو اذیت کنی... چون من هیچ وقت تا حالا 80 کیلومتر یکسره پیاده روی نکرده بودم! اما حتی اگه قدرت جسمی رو در نظر نگیریم، باز هم فک می کنم اساسا و اصولا نباید عجله کرد... این مسیر اینننننقد زیباست و اینقدددد صحنه های شیرین و جالب و عجیب داره که آدم دلش نمیاد سرشو بندازه پایین فقط بدو بدو برسه به کربلا... دوس داری مزه مزه کنی تمام شیرینی این مسیر رو... حیفه آدم عجله کنه...

من سعی کردم تا می تونم لذت ببرم از این مسیر... هرچی باشه، ماه عسل من بود!! هرجا صحنه ی جالبی می دیدم، می ایستادم، لذت می بردم، عکس می گرفتم و فکر می کردم... این مسیر بهترین فرصت بود برای تفکر... برای لذت بردن... برای چشیدن زیبایی ها... برای خالص شدن...

توی مسیر همه جور زائری پیدا می شد... از خود عراقی هایی که رسماً با دست خالی و با یه دمپایی اومده بودن تو مسیر! حتی لباس گرم هم با خودشون نیاورده بودن!!! تا افرادی از کشورهای مختلف با کوله های بزرگ و کوچیک و کلی بند و بساط... از پیرزن ها و پیرمردهایی که آهسته و پیوسته و مستحکم راه میرفتن و انگار غرق در دنیای خودشون بودن، تا بچه هایی که پا به پای بزرگ ترها قدم بر میداشتن و می دوییدن و بازی می کردن و کنجکاوانه به آدمای توی مسیر نگاه می کردن تا نوزادهایی که توی کالسکه ها بودن،؛ کالسکه هایی که با خوش ذوقی پدر و مادرهاشون با چفیه و سربند و پرچم یا حسین تزیین شده بودن... از نوجوون هایی که با هم سن و سالاشون کل مسیر رو شاد و خوشحال می خندیدن و شیطنت می کردن و گاهی باهم نوحه خوانی می کردن تا آدم های جا افتاده ای که گروهی باهم در سکوت راه می رفتن...  از زن های عراقی با چادرهای عربی سیاه و صورت های آفتابسوخته که بچه های کوچیک شون رو توی جعبه های میوه گذاشته بودن و می کشیدن یا روی سرشون میذاشتن تا زن های هندی با لباس های رنگی... از آدم های سالم و جوون تا آدم های معلول و ویلچری و با عصا که لنگان لنگان مسیر رو طی می کردن... «این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟! این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست؟» همه خسته اما پرانرژی و بانشاط و خیره به یک هدف واحد و مشترک! کسی غر نمی زد، کسی شکوه نمی کرد، کسی غصه نمی خورد... کجای دنیا می تونی این چنین لحظات نابی رو پیدا کنی؟ این تناقض شیرین رو چه کسی جز حسین(ع) به تو هدیه می ده؟!

هرچند هدف ها همه به سمت حسین فاطمه(ع) بود اما همه مون می دونستیم که دل هامون با حضرت زینبه، همه ی فکرها به سمت حضرت زینبه... ما داشتیم مسیر ایشون رو می رفتیم... ما می خواستیم بگیم که ای بانوی صبر و کرامت، هرچند ما نمی تونیم به مرحله ی والای تو برسیم اما از ما بپذیر این قدم های خسته رو، این چادرهای خاکی رو، این صورت های آفتابسوخته رو... بانوی من! من در این مسیر تو رو همراه خودم می دیدم... قدم به قدم... بانوی من! بذار بهت بگم که این مسیر پر بود از زن هایی که از افراد متشخص سرزمین خودشون بودن، زن هایی عالم و باوقار و روشنگر و دانا و زیبا که در سرزمین خودشون هرجایی نمی رفتن، به هرکاری دست نمی زدن، دائم مراقب پوست و موهای خودشون بودن، دائم لباس های تمیز و شیک می پوشیدن، فقط در محیط به شدت بهداشتی و تمیز غذا می خوردن، اصن هر غذایی نمی خوردن! ... اما همین ها، همه شون تن داده بودن به گرد و خاک این مسیر، به سختی این مسیر، به تاول های این مسیر، به آفتاب سوختگی و ترک های پوست، به غذاهای توی راه، به خوابیدن روی زمین توی موکب ها... فقط به عشق تو... فقط به خاطر تو...

ای دختر علی، بذار بهت بگم که توی این مسیر احدی به ما زن ها جسارت که هیچی، حتی اخم هم نکرد... در این مسیر کسی صداشو هم بر سر ما بلند نکرد... در این مسیر کسی به چادر ما تعرض نکرد... در این مسیر جز مهر و محبت و احترام از عراقی ها ندیدیم... انگار شرمنده ان و می خوان با تمام وجود ذره ای از اشتباهات اجدادشون رو جبران کنن... کسی بر سر ما خاک نپاشید... کسی به ما صدقه نداد... اینجا همه با ما مهربان بودن... التماس می کردن که از غذاشون بخوریم... التماس می کردن که از آب و شربتشون بخوریم... که مبادا با لب تشنه راه بریم... التماس می کردن که لااقل یه دستمال کاغذی از موکبشون برداریم... اینجا خادم های عراقی توی موکب ها با لبخند و گشاده رویی، برامون تشک پهن می کردن و تا می خواستیم کمک شون کنیم، اجازه نمیدادن... نمیذاشتن دست به سیاه و سفید بزنیم... برامون جای خواب رو آماده می کردن، برامون آب و غذا میاوردن، کفش هامونو تمیز می کردن، حتی رمز وای فای می دادن! جای دستشویی، حموم و پریز برق رو بهمون نشون می دادن، و تمام این کارها رو با لبخند رضایت انجام می دادن و بعد میومدن با احترام می گفتن چیزی لازم ندارین؟!!!! این هتل های تو چند ستاره ان ای دختر زهرا(س)؟!

توضیحات1: عکس ها و فیلم ها رو می تونی تو پیجم ببینی.

توضیحات2: ادامه دارد!



[ شنبه 6 آبان 1396 ] [ 14:38 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

پارسال بود... تو همچین ماهی... تازه سه ماه از ازدواجم گذشته بود... به خاطر دفاع پایان نامه م توی اون سه ماه هیچ مسافرتی نرفته بودیم... فقط بعد از دفاع، یه سر رفتیم به خانواده هامون زدیم... تصمیم مون رو گرفته بودیم... همسرم قبلاً چند بار رفته بود پیاده... اما مردانه رفته بود، با مردها... این بار اما سختی این مسئولیت رو پذیرفت که یه زن رو با خودش ببره... یه زنی که هنوز اینقد نمی شناسدش که مطمئن بشه اصن از عهده ی این سفر برمیاد یا نه... تازه سه ماه بود بهش محرم شده بود... ولی با خودش گفته بود هرجور شده باید باهم بریم... نگران بودم که مبادا اینقد کند باشم یا مریض بشم یا شرایط بهم نسازه و اینجوری سربارش بشم... چون تا حالا نرفته بودم پیاده روی اربعین... اما ایشون تو این مسیر اینقد صبوری کرد که فقط می تونستم برای تشکر، واگزارش کنم به حضرت زینب!

و این اولین مسافرت ما و عملاً ماه عسل زندگی مشترک مون شد... چه ماه عسلی! ماه عسلی از جنس خدا :)

26 آبان 95 بود که از میدان امام حسین(ع) تهران بعد از شنیدن یه نوحه خونی خیلی زیبا و وداع با شهدای گمنام، از زیر قرآن رد شدیم و عازم مرزهای ایران و عراق شدیم... شرایط مون طوری بود که نمی شد زودتر حرکت کنیم، همسرم مرخصی نداشت. به همین دلیل قشنگ افتادیم تو اوج شلوغی های جاده ای... انگار تمام ایران سرازیر شده بودن به سمت مرزها... شگفت آور بود... تو جاده ها جای حرکت نبود... ساعت ها تو ترافیک بودیم... مرز بسته بود... همه منتظر بودن... همه... یه دشت آدم... پیر و جوون... زن و بچه... تو اون هوای سرد... یه دشت آدم تو مرز مهران همه رو خاک ها صبورانه نشسته بودن منتظر... خودم دیدم... این صحنه ی حیرت آور رو خودم دیدم... از اون همه صبوری و انتظار مردم، انسان شگفت زده می شد... مگه چه خبره؟! قطعاً یه روزی میاد که برای بچه هامون با خنده تعریف کنیم که شماها یادتون نمیاد، یه زمانی برای رفتن به عراق باید ویزا می گرفتیم و سر مرز کلی معطل می شدیم! یا اصن شایدم باید بگیم شماها یادتون نمیاد، یه زمانی بین ایران و عراق، مرز بود!!!!

 بعد از یه روز سخت و کلللللی معطلی این ور مرز و اون ور مرز، بلاخره رسیدیم به شهر پدر، نجف... صبح زود بود... خیلی خسته بودیم... اتاقمون رو توی هتل بهمون دادن... صبحونه خوردیم، یه چند ساعتی به حالت بیهوش خوابیدیم... بعد رفتیم خدمت آقا امیرالمومنین، ازشون اجازه گرفتیم و به سمت کربلا حرکت کردیم... پای پیاده...

من خیلی ذوق داشتم... اصن کل این سفر رو توی هوا و فضا(!) بودم... از شادی و ذوق، سر از پا نمی شناختم... قبلا یه بار رفته بودم کربلا در ایام غیر اربعین... اما کربلا رفتن توی اربعین یه حال و هوای دیگه داره... اصن هدف، فرق می کنه... اینجا دیگه فقط هدف، حال خوش معنوی نیس... اربعین که بری کربلا، با یه پدیده ی فرهنگی شگفت انگیز و حیرت آور مواجهی و البته خودت هم جزئی از همون پدیده هستی... انگار رفتی به یه دنیای دیگه... همه چی شبیه همون چیزاییه که برامون از بعداز ظهور مولا (عج) تعریف می کنن... تو بین این جمعیت عظیم از کشورهای مختلف، اما همه انگار تو رو می شناسن، همه ی چهره ها آشناست، همه باهم مهربونن، همه برا هم فداکاری می کنن، همه به هم کمک می کنن، همه خیلی راحت باهم حرف می زنن، همه به هم احترام می ذارن، همه هرچی دارن باهم قسمت می کنن. همه یه هدف مشترک دارن، در یک کلام همه خدایی ان... اینننننن همه انرژی مثبت امکان نداره در جای دیگه ای جمع بشه با این حجم عظیم و با این وسعت... این پدیده فقط در اربعین در مسیر نجف تا کربلا مشاهده میشه... و من سال ها آرزوی دیدن این جهان آرمانی رو داشتم... کاش اون نژاد پرست هایی که دائم درگیر عرب و فارس و ترک بودن آدم ها هستن، به همچین سفری بیان و ببینن دنیای این آدم های همرنگ، چقد رنگارنگ تر و زیباتر از دنیای پست اون هاست!

و البته این وسط مردم عراق، شاهکارن! قطعاً برنده ی اصلی این ماجرا، عراقی ها هستن... که هست و نیستشون رو در اختیار زائر «ابوسجاد» می ذارن... اونجا همه امام حسین(ع) رو با ابوسجاد می شناسن... «هلا بیکم یا زائر بوسجاد، هلا بیکم»... «خوش آمدی ای زائر امام حسین، خوش آمدی...»... چنان به زائر امام حسین(ع) احترام می کنن و از دیدنش شادمان میشن که انگار خود امام حسین(ع) رو در کنار ما زوار می بینن... خداشاهده همچین احترامی می کنن...

ما یه خرده چیزهایی شنیده بودیم و تو تلویزیون و کلیپ ها دیده بودیم... ولی من وقتی رفتم اونجا فهمیدم که «گر بریزی بحر را در کوزه ای، چند گنجد قسمت یک روزه ای؟!» اگه همه ی اونایی که رفتن اونجا بیان و برات تعریف کنن با عکس و فیلم، اگه همه ی مستندسازهای عالم برن اونجا مستند بسازن و بیان بهت نشون بدن، تو باید خودت بری تا بفهمی اونجا چه خبره... یه پارامترهای دیگه ای در فضای اونجا وجود داره غیر از پارامترهای سمعی و بصری!

توضیحات1: عکس ها و فیلم ها رو می تونی توی پیجم ببینی.

توضیحات2: ادامه دارد!



[ پنجشنبه 4 آبان 1396 ] [ 23:58 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...