!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




یادمه تو دوران دبیرستان، همه ی دوست ها و هم کلاسی هام تعجب می کردن که من چطور کتاب «کیمیاگر» پائولو کوئیلو، این نویسنده ی مشهور برزیلی رو نخوندم! کتابی که جزء یکی از کتاب های مشهور دنیاست و به بیش از 52 زبان ترجمه شده! اما من از تعجب اون ها، متعجب می شدم! از نظر من کتاب های خیلی مهم تری وجود داشت که باید می خوندم!

و اما چندی پیش این کتاب مشهور رو دست خواهرم دیدم و ازش قرض کردم و بلاخره تونستم این کتاب رو بخونم!! یه کتاب 178 صفحه ای با ترجمه ی آرش حجازی که یه پزشکه و عملاً نماینده ی کتاب های پائولو کوئیلو در ایران! کوئیلو 17 سال پیش با دعوت همین شخص سفری هم به ایران داشت.

جالبه که بدونیم آرش حجازی به طور کاااااملاً رایگان کتاب های کوئیلو رو به فارسی ترجمه می کنه و به طور کاملاً رایگان برای دانلود میذاره تو اینترنت! جای سوال نداره که بپرسیم هزینه شو از کجا میاره؟! البته شاید بی دلیل نباشه که به انگلیس پناهنده شده. راستی این پزشک انسان دوست، به طور کااااااملاً اتفاقی روز قتل ندا آقا سلطان در سال 88 می رسه بالا سر مقتول تا کمک کنه و نجاتش بده!!!!!! :)

بگذریم...!

من این کتاب رو صرفا تفنّنی خوندم... ینی اصن با دید اعتقادی یا نقادانه یا آسیب شناسانه نخوندمش... به همین دلیل خیلی از چیزایی که بعداً توی نقدهای این کتاب خوندم، برام جدید یا بعضاً عجیب بود. من شناختی از نویسنده ی این کتاب ندارم و نمی دونم اساساً چه تفکری داره، ولی چیزی که مسلمه اینه که این کتاب زاده ی تفکرات و اعتقادات نویسنده ش هست و تفاوت بنیادهای این تفکر با تفکر من، کاملاً از همون ابتدای کتاب مشهود بود. به هر حال نکاتی از این کتاب به ذهنم رسید که می خوام اینجا بگم:

اولاً ایننننقد این کتاب غلط تایپی و املایی داشت که اعصاب آدم خرد می شد! گاهی غلط ها چنان زیاد بود که من چند دقیقه روی کل جمله فک می کردم تا حدس بزنم این کلمه ی عجق وجق چیه که اینجا نوشته شده! :-/

ثانیاً درسته که خود نویسنده، این کتابش رو یه کتاب نمادگرا می دونه ولی دیگه بیش از حد تصنعی و شعاری بود جملات این کتاب. ینی عقل من هی پس می زدش!! و نتونست باهاش ارتباط برقرار کنه اصن. کلاً چیزی که زیادی شعاری باشه و از واقعیت بیش از حد فاصله داشته باشه، نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم!

ثالثاً توی این کتاب زیاد اسم دین و خدا و خالق کائنات رو میاورد، ولی اندیشه ی حاکم بر این کتاب با اندیشه های الهی بسیار فاصله داشت و بیشتر به اندیشه های کفرگرایانه شبیه بود.

رابعاً دائم تاکید می کرد که هر کس باید به «افسانه ی شخصی» ش برسه و توی زندگی دنبال اون باشه و هدفش رو رسیدن به اون قرار بده! این تفکر شعارگونه که دائم در طول داستان تکرار می شد، بیشتر به یه شعار روانشناسی سطح پایین شبیه بود تا یه تفکر اعتقادی-عرفانی!(چیزی که این کتاب رو بیشتر با اون می شناسن) بله، واقعیت اینه که هر کس باید دنبال آرزوهاش بدوهه و برای رسیدن بهش تلاش کنه و اصن قوانین این دنیا طوری طراحی شده که تو برای رسیدن به هر چیزی که تلاش کنی، روزگار همونو بهت میده(اتفاقا نویسنده این قانون رو در این کتاب بیش از حد تکرار و بزرگ کرده!). ولی مسئله اینه که در این کتاب آرزوها و افسانه های شخصی ارزش گذاری نشدن. صرف اینکه دنبال آرزوهات بدویی تا بهش برسی، چیز ارزشمندی نیس. بلکه این بلندای آرزوته که تو رو ارزشمند می کنه. شاید یکی بگه من افسانه ی شخصی م اینه که اسمم-به هر نحوی-در کتاب گینس ثبت بشه. نصف عمرشم میذاره تا این آرزوش تحقق پیدا کنه، خب؟ بعدش چی؟! الان می خواد بعدش چیکار کنه؟! یکی افسانه ی شخصی ش اینه که دکترای فلان رشته ی خفن رو بگیره. خب بعد از چند دهه تلاش بلاخره به آرزوش می رسه، ولی بعدش چی؟ یکی آرزوش اینه که در کل دنیا مشهور بشه به زیباترین دختر جهان. واقعا هم تمام تلاششو می کنه تا بلاخره همین اتفاق میفته، اما باید ازش پرسید، خب؟ بعدش چی؟ اصن این «خب بعدش چی؟» خیلی سوال مهمیه که باید در طول عمرمون بارها و بارها و بعد از رسیدن به هر هدفمون از خودمون بپرسیم وگرنه درجا می زنیم و از انسانیت مون دور میشیم. تفاوت رسیدن به این سبک از آرزوها با تفاوت آرزوی خوردن تازه ترین علف های فلان تپه ی فلان شهر از اسپانیا برای اون گوسفندهایی که سانتیاگو چوپانشون بود، در چیه پس؟! قضیه ی این تفکر سطح پایین در این کتاب وقتی خنده دار تر میشه که آخر کتاب می فهمی اون گنجی که در تمام طول کتاب، سانتیاگو دنبالش بود، واقعاً یه گنج مادی(یه جعبه پر از طلا و جواهرات و اینا) از آب در میاد!!!!!!

خامساً آرزو و آمال انسان(که در این کتاب، پائولو کوئیلو اسمشو گذاشته افسانه ی شخصی) وقتی ارزشمنده که علاوه بر رفیع بودن، با معرفت به دست اومده باشه، نه با وهم و خیال. در حالی که این کتاب، اساساً با یه خواب شروع میشه!!! ینی نقش اول داستان(سانتیاگو) خواب می بینه که فلان جا فلان گنج هست، و کل ماجرا از همینجا شروع میشه تا اینکه بلاخره آخر داستان گنجش رو پیدا می کنه!

سادساً تو این کتاب سعی می کنه انسان هاییو که برای رسیدن به افسانه ی شخصی شون تلاشی نمی کنن، در زمره ی همون گوسفندهایی قرار بده که سانتیاگو یه زمانی چوپانشون بوده که فقط می چرن و می خوابن! اما در عین حال، دائماً در طی ماجرای کتاب، تاکید می کنه که انسان باید به حرف دلش گوش بده!! پائولو کوئیلو میگه حرف دل، ولی ترجمه ش میشه همون هوای نفس!!! آیا انسانی که دنبال هوای نفسش میره، با حیوان فرقی می کنه؟!!!! مگه نه اینکه اصن تفاوت انسان با حیوان در همین پیروی نکردن از هوای نفس هست؟!!! و مگه نه این که دنیای امروز ما به دلیل همین پیروی از "هرچی دلم میخواد"هاست که اینطور به جنگلی از وحوش تبدیل شده و پر از جرم و جنایت و ظلم به بشریت هست؟!

سابعاً بخش زیادی از ماجرای این کتاب، در سرزمین مسلمون ها اتفاق میفته و حتی نقش اول داستان، ینی سانتیاگو، عاشق یه دختر مسلمون به اسم فاطمه میشه. متاسفانه نویسنده، برداشت های چپکی و غلط غلوط خودش از اسلام رو در کتابش به اسم مسلمون ها آورده و اون ها رو انسان هایی سطح پایین، بدون شعور، بدون اخلاق، بدوی و ... توصیف کرده و حتی چیزهاییو بهشون نسبت داده(و کاملاً در سرزمین مسلمون ها عادی جلوه داده) که مطلقاً در اسلام حرامه. این نشون میده یا نویسنده کوچک ترین اطلاعاتی از دین اسلام نداره یا عامدانه خواسته اسلام رو اینطور مزخرف جلوه بده! در بعضی از بخش های داستان هم، نویسنده با زیرکی و خیلی رندانه و زیرپوستی توهین هایی هم به مسلمون ها کرده. خب البته از یه نویسنده ی غربی که اینطور مورد حمایت غرب هست و مروج تفکرات امانیستی، چیزی جز این انتظار نمیره اما قسمت تاسف آور ماجرا اینه که این کتاب تو ایران و بین جوون ها و نوجوون های ما اینقد طرفدار داره و کتاب سال میشه!!!!! متاسفانه انگار خیلی از این جوون ها هیچ رگ غیرتی براشون باقی نمونده از هویت شون. ینی گاهی حس می کنم دین که هیچی، اگه فلان فیلم مشهور یا رمان مشهور غربی به ایرانی بودن شون یا به شعرای مشهور این مرز و بوم یا به هنرمندها و سابقه ی فرهنگی غنی کشورشون هم توهین کنن، عین خیالشون نیس!

قطعاً این کتاب نکات بیشتری هم در دل خودش داشته که من پیداش نکردم چون همونطور که اول کار گفتم، اصن موقع خوندن قصدم نقد و بررسی ش نبود... همینجوری تفنّنی خوندمش...

پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونین نه از این بابت که کتاب خوب یا ارزشمندیه، اصلاً!(راستش جذابیت و حکمت های نهفته در کتاب هایی که در دوران راهنمایی م می خوندم و مخصوص نوجوون ها بود، خیلی بیشتر از این کتاب بود!) بلکه از این بابت که مث من فک نکنین که حالا چه چیز مهمی رو از دست دادین!!! و حس نکنین که مبادا «کیمیاگر» نخونده از دنیا برین! :)

در پایان هم بگم که راستش دلم می سوزه برای همه ی اونایی که عاشق این کتاب (و کتاب های مشابه) هستن و اونو محشر می دونن! (چه ایرانی های خودمون، چه اون خارجی هایی که مخاطب این کتاب به 52 زبان بودن!!!) یه انسان(که با انسان کامل خیلی هم فاصله داره) اومده تفکرات ناقص و معیوب خودش رو با ادبیاتی به ظاهر فلسفی و عرفانی(که نه به فلسفه شبیه بود نه به عرفان) به شکل یه رمان در آورده و به کمک رسانه ها و حمایت های دولتی، اونو در تمام دنیا معرفی کرده و مردم عالم، به دلیل عطشی که به دونستن قوانین واقعی زندگی دارن، چون تا به حال چیز درست درمونی به دستشون نرسیده، عاشقش میشن و ازش الگو می گیرن!! و تاسف بار اینه که ایرانی های مسلمون خودمون هم دچارش شدن! این ها علی(ع) رو نمی شناسن... وگرنه کسی که نهج البلاغه رو بخونه، به ریش این کتاب و همه ی کتاب های مشابه می خنده! این ها صحیفه ی سجادیه رو نخوندن تا ببینن که چه دری از شگفتی های این عالم (فقط همین عالم! اون عالم دیگر بماند!) به روشون گشوده میشه... این ها قرآن نخوندن... صحبت های عاشقانه و عارفانه ی امام حسین(ع) یا حضرت امام صادق(ع) رو نخوندن تا بفهمن عرفان و فلسفه ینی چی... تا بفهمن این دنیا با چه قوانین زیبا و عجیب و حیرت آوری داره با ما بازی می کنه... این ها حتی سعدی و حافظ و مولانا(که اتفاقا عصاره ی این کتاب کیمیاگر از دفتر ششم مولانا الهام گرفته شده ولی هرگز کسی نامی از مولانا نمی بره در کنار پائولو کوئیلو!)و عطار و خیام رو نخوندن... این ها شاهنامه نخوندن... این ها چقددددددر دچار بی محتوایی فرهنگی و فلسفی و عرفانی بودن که با یه همچین کتاب سطح پایینی شگفت زده میشن! واقعا دلم براشون می سوزه... مث کسی که تا به حال تو عمرش، آبگوشت، قرمه سبزی، همبرگر، کتلت گوشت، پاستای قارچ یا زرشک پلو با مرغ نخورده باشه و فقط از ریشه ی خام گیاهان بومی تغذیه کرده باشه و فک می کنه اون خوشمزه ترین غذای روی زمینه!!!!  

خدایا ازت خواهش می کنم این توفیق رو بهمون بده تا بتونیم نقش کوچکی داشته باشیم در برطرف کردن این عطش بشریت با مضامین بلند آسمانی...



[ شنبه 21 مرداد 1396 ] [ 02:41 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر

من به ابعاد دیگه ی ماجرا کاری ندارم، مسئله ی جالب توجه برا من تو این ماجرا این بود که آزاده نامداری فکرشم نمی کرد تو سویس اینقد ایرانی همه جا ریخته باشه!!!! :)))))))))))))



[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 22:34 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خیلی از دوستام رو می بینم که در کنار اینکه خوش هستن پیش همسرشون و دارن خیلی عاشقانه زندگی شونو می کنن، به خونه ی پدرشون هم نزدیکن و این توفیق رو دارن که خیلی زود به زود مادر و پدرشونو ببینن و باهم بیرون برن و باهم برن گردش و شب ها مهمون خونه ی هم بشن و تو خیلی از کارا دختره از مامانش کمک میگیره و صبح ها که همسرش نیس، می تونه با مامانش بره بیرون قدم بزنه یا باهم برن بازار یا آرایشگاه یا... و وقتی تولدی یا جشنی دارن، مامان باباهه هم برای سورپرایز کردنش به کمک شوهرش میاد و  ...

چه کسی پایه تر از مامان آدم؟!

فک می کنم سن 18 سالگی خیلی خیلی سن کمیه برای یه دختر که از مادر و پدرش جدا بشه...

و در تمام این 9 سال، این که در نزدیکی مامانم زندگی کنم، قطعاً یکی از بزرگ ترین حسرت های دخترانه ایه که داشتم و البته این حسرت برای همیشه بر دل من خواهد ماند... 

Image result for ‫حسرت‬‎



[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 11:23 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یکی از بهترین توصیف هایی که در مورد زبان فرانسوی شنیدم و حرف دلم بود، از امین حیایی در فیلم «ساخت ایران» بود که می گفت: لامصبا انگار دارن استفراغ می کنن!!!

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))



[ یکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ 07:44 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...