تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - مطالب مرداد 1395





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




روزای خوبی ندارم این روزا....

روزایی پرفشار... روزایی پرتنش... روزایی پر اصطکاک...

اما همه ی اینا به کنار...

این روزا، روزای آخر "دختر بابا" بودن منه...

روزای خوبی نیس...



[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 18:25 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

هم وبلاگی های عزیز و همیشه همراهم، همه تون دعوتید به جشن ازدواج من...

 

زمان: جمعه 29 مرداد ساعت 6 تا 9 شب

مکان: شهر زیبای رشت، حیاط خونه مون!!

 

(هرکس خواست تشریف بیاره، بهم خصوصی نظر بده براش آدرس دقیق رو بفرستم)

عمیقاً خوشحال میشم حضور داشته باشید... اینو جدی میگم...

امیدوارم دعاهای ناب تون بدرقه ی راه من و همسرم باشه...

توضیحات1: دوستان، کسی خانم عکاس متعهدی سراغ داره که بتونه اون روز بیاد رشت و عکاسی عروسی مو برعهده بگیره؟! هزینه ش کامل پرداخت خواهد شد. فقط می خواییم اولاً خوش ذوق باشه و در حالت طبیعی (نه با ژست های مصنوعی) خودش توی عروسی سوژه های خوب پیدا کنه و هنرمندانه عکس بگیره برامون که یادگاری بمونه... و ثانیاً می خواییم فایل های عکس هامونو قبل از خروج از خونه مون بهمون تحویل بده که عکسامون دست کسی نیفته.

توضیحات2: لطفاً هر آهنگ شاد و حلالی که دارید (از هر سبکی: سنتی، پاپ، راک، فارسی، انگلیسی، عربی، لری، ترکی، هرچی...) برام بفرستید، ممنون میشم... شدیداً برای عروسی م لازم دارم.



[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ 12:31 ] [ *برف دونه* ] تبریک

این روزها بیش از همیشه دارم کشف می کنم که چقددددددر اهل ادعاهای تو خالی بوده م و هستم...



[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ 01:57 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

می دونی چرا یه زن عاشقِ غافلگیر شدنه؟!

چون بهش اثبات میشه حتی وقتی خودش حواسش به خودش نیس، یکی دیگه حواسش بهش هست...



[ یکشنبه 17 مرداد 1395 ] [ 16:58 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

هی همه بهم میگن بابا برا عروسی موهاتو رنگ کن خب دیگه، بذار "تنوع" بشه، آخه واسه چی نمی خوای رنگ کنی؟!

سوال: دقیقاً برای چه کسی تنوع بشه؟!!! وقتی داماد هنوز رنگ اصلی موهای خودمو ندیده؟!!!

تقریباً همه از پاسخ به این سوال عاجز میشن!

...

کاش این همه کلیشه ای نبودیم...

«مُدگرایی» با «سنت گرایی» هیچ فرقی نمی کنه چون جای «تفکر» در هر دوشون خالیه...



[ یکشنبه 17 مرداد 1395 ] [ 01:27 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

متاسفانه یکی از پدیده های بسیار رایج در مساجد، تذکرهای تند و خشنانه ی پیرمردها و پیرزن ها به بچه هاست... بچه های معصومی که مسجد هم مث هرجای دیگه، براشون تفریحگاهه و توش با بچه های هم سن و سال خودشون طرح دوستی می ریزن و بازی می کنن و میدوئن و شادن...من افراد زیادی رو می شناسم که حتی ممکنه خودشون دیگه اینقد بزرگ شده باشن که بچه داشته باشن، ولی خاطره ی اون تذکرهای خشن تو زمان بچگی شون هنوزم تو ذهنشون مونده و به خاطر همین خاطره ی خوشی از مسجد رفتن ندارن و اساساً انگیزه ای برا رفتن به مسجد ندارن و کلاً احساس بدی نسبت به مسجد دارن...

اما سوال! چی شد که بنده این گونه نشدم؟! آیا منو مسجد نمی بردن؟! آیا این پدیده ی شوم(!) برای من در دوران بچگی پیش نیومد؟! آیا من در زمان بچگی اهل بازی تو مسجد نبودم؟! آیا من روابط عمومی م بالا نبود و میل نداشتم با بچه های کوچیکتر و بزرگتر و هم سن خودم تو اینجور جاها دوست بشم؟! آیا من بچه ی خیلی ساکتی بودم آیا؟! آیا...؟!

نه جانم! هیچ کدام! :-/

الان یه شمّه ای از خودمو برات تعریف می کنم که بدونی چه جونوری بودم!!

بنده هرچند بچه ی شیطونی نبودم ذاتاً ولی به هیچ وجه تنهایی برام قابل تحمل نبود و هرجا که می رفتم، بلافاصله می خواستم با همه دوس بشم!! ینی با همه ها!! از آدم 3 ساله تا 130 ساله!! در این حد که مامانم میگن هرچند شیطون نبودی، ولی تو بازار و اینا هیچ وقت دستتو ول نمی کردم که مبادا پاشی بری با یکی دوست شی و طرف بدزدتت! می گن ینی لازم نبود برای دزدیدنت یکی بهت قاقا لی لی نشون بده، کافی بود بهت لبخند بزنه و بگه آره باهات دوست میشم!!!! :|

القصه! بنده همچین موجودی بودم! و مسجد هم مستثنا نبود. از طرفی به عنوان یک عدد بچه ی رشتی(!!)، یه مشکل دیگه هم داشتم و اونم جدا شدن بابام از ما بود! همیشه حرصم می گرفت که چه معنی داره تو مسجد زن ها و مردها از هم جدا میشن!! که چی بشه؟! من دوس دارم مث وقتی میریم هیئت و سینه زنی و اینا، بابام کنارمون باشه، نه که ازمون جدا شه...

بنابراین یکی از امراض بنده این بود که همیشه تو هر مسجدی که می رفتیم، سریع می دوئیدم می رفتم پرده ی جدا کننده ی مردها و زن ها رو یه گوشه ش رو می زدم کنار و با چشم لای آقایون می گشتم تا بابای عزیزمو پیدا کنم و خیالم راحت می شد... بزرگتر که شدم، علاوه بر پیدا کردن بابام، نیاز مبرم داشتم که سخنران رو هم پیدا کنم! چون فقط با صدا نمی تونستم تمرکز کنم، باید حتماً می دیدمش که چی داره میگه!!

خلاصه، این بخش قضیه همیشه همراه بود با تذکر پیرزن ها... با اخم یه تذکر خیلی تلخ و تند می دادن که پرده رو بیار پایین، زشته، عیبه، چه معنی داره طرف مردها رو نگاه می کنی...!! چون بچه ی شیطونی نبودم، یادم نمیاد کسی برای شیطنت و دویدن و اینا بهم تذکر داده بشه، 99% مواقع تذکری که بهم می دادن، همین بود... که پرده رو بکش پایین! یا به آقایون نگاه نکن!!!

پیرزن های متحجر!! :| آخه یه دختر بچه ی مثلاً 4 ساله حالا به آقایون نگاه کنه، جایی از اسلام و مسلمین به خطر میفته؟! :|

همین تذکرها می تونست خییییلی خاطره ی تلخی برام بذاره، اما این وسط هنر مامان من جالب بود... ینی بلااستثناء یادمه ازم دفاع می کردن... فوری رو می کردن به پیرزن ها و می گفتن حالا چی میشه بچه نگاه کنه؟! داره شلوغ که نمی کنه، سرو صدا که نمی کنه، مسجدو بهم نمی زنه که... داره باباشو نگاه می کنه! مشکلی هست؟! شما ذکرتونو بگین!! پیرزن ها هم ساکت می شدن!!! :|

بعد هم با لبخند رو می کردن به من و می گفتن راحت باش، بابا رو می بینی؟! کجا نشسته؟! داره چیکار می کنه؟! ... و من کللللی احساس قدرت می کردم و بازم پرده رو می کشیدم بالا که بابامو ببینم!!! ^_____^

ادعا ندارم که خیلی اهل مسجدم (متاسفانه به خاطر ضیق وقت، این روزا کم فرصت میشه برم مسجد) ولی مسجد رو دوس دارم... بسیار برام دوست داشتنی و آرامش بخشه و من فک می کنم با توجه به مرضی(!) که من داشتم و اون تذکرهای تند، واقعاً اگه دفاع و حمایت مامان نبود، الان قشنگ از مسجد زده شده بودم...

مامان ها خیییییییلی مواظب باشن...

حواسشون باشه که فقط اونا می تونن از دید کودکانه به ماجراها نگاه کنن و بهتر از هر کسی درک کنن بچه هاشونو... پس از این قابلیت شون استفاده کنن لطفاً... حواسشون باشه درگیر جو محیط نشن... حواسشون باشه همه جا با بقیه همکلام و همراه نشن... گاهی یه لبخند یا اخم مادر می تونه فرزند رو برای همیشه عاشق دین یا متنفر از دین بکنه...

به خصوص در بحث دوست داشتنی ها و علایق و احساسات، مادرها می تونن کاری بکنن که در آینده صد تا کتاب فلسفی و استدلالی نمی تونه!

این قابلیتیه که خدا فقطططط به مامان ها داده...

توضیحات1: ناگفته نمونه هنوز با این سنم این مرضِ چک کردن طرف آقایون و مخصوصاً پیدا کردن سخنران رو تو مساجد دارم!! :|

توضیحات2: حواست باشه حتی تویی که هنوز بابا یا مامان نشدی هم می تونی با لبخند و مهربونی به بچه های کوچولوی تو مسجد، سهم کوچیکی داشته باشی در دیندار شدنشون در آینده . پیشنهاد می کنم هر وقت میری مسجد، یه چند تا شکلات خوشمزه با خودت داشته باشی...



[ چهارشنبه 13 مرداد 1395 ] [ 11:23 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر

قیمت ها همینجور داره میره بالا سال به سال ولی کیفیت مُرد!! :|



[ سه شنبه 12 مرداد 1395 ] [ 12:01 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

گاهی زن فقط "الکی" قهر می کنه که مطمئن شه برای همسرش مهمه و مطمئن شه که دیده میشه و مطمئن شه کسی رو داره که نازشو بکشه و مطمئن شه که همسرش دوستش داره... همین! بعد که مطمئن شد، قدرتمندتر و عاشقانه تر از قبل برای زندگی مشترکشون تلاش می کنه...

این خیلی چیز پیچیده ایه که آقایون از فهمش عاجزن اینقد؟؟؟؟؟!!!!! 

گاهی مرد فقط "الکی" زور می گه که مطمئن شه همسرش اونو مدیر و رئیس خونه می دونه و مطمئن شه که ازش اطاعت میشه و مطمئن شه که تکیه گاه و ستون و شاه خونه ست و مطمئن شه که اقتدارش تو خونه محفوظه... همین! بعد که مطمئن شد، قدرتمندتر و عاشقانه تر و مدبرانه تر از قبل برای زندگی مشترکشون تلاش می کنه...

این خیلی چیز پیچیده ایه که خانم ها نمی خوان هضمش کنن؟؟؟؟؟!!!! :|

توضیحات1: البته اگه مردی یکم زیرک و عاقل باشه، نمیذاره اصن کار بکشه به جایی که زن شک و تردید در دلش پیدا کنه در مورد توجه و عشق شوهرش نسبت بهش و اگه زن یکم زیرک و عاقل باشه، نمیذاره اصن کار بکشه به جایی که مرد شک کنه که آیا واقعا اقتدار کافی رو در خونه داره یا نه... اما معمولاً انسان غافله و حواسش نیست با این غفلتش، داره بذر شک و تردید رو در دل همسرش می کاره و اگه نتونه به موقع جمعش کنه، خانواده ش سست میشه...

توضیحات2: این شخصیت Joo و Kate رو خیلی دوس دارم... ساده، شاد، گوگولی(!)، شیطون و دوست داشتنی ان... و kate یه جور خیلی قشنگی زنه و Joo یه جور خیلی قشنگی مرده... ینی طراحش –که یه شخص کره ایه- انگار خیلی این نقاشی ها رو مطابق با فطرت زن و مرد کشیده... البته خالی از ایراد نیس قطعاً، ولی دوستشون دارم... و خوبی ش اینه که به عنوان همسر جا افتادن (نه مثلاً دوست و اینا) این دو تا... و کاملاً مشخصه طرف خیلی چیزا رو خودش در قالب خانواده تجربه کرده که اومده طراحی ش کرده... و یه جوری تونست خیلی قشنگ نهاد خانواده رو نشون بده... نکته ی جالبش میدونی چیه؟ این که میگن «سخنی کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند» برای این طراحی مصداق پیدا می کنه... چون توی سایتش که میری، توی بخش about طراحش نوشته که اصن قرار نبود اینجوری نقاشی هاش مشهور بشه! فقط برای تولد نامزدش-که عاشقش بوده و می خواسته سورپرایزش کنه- از اول چون نمی تونسته با کلمات به خوبی احساسات عاشقانه ش رو به نامزدش نشون بده، شروع کرد به کشیدن این تصاویر، و نمی دونسته که خیلی زود این تصاویر جهانی و محبوب میشن... خلوص نیت حتی تو کارای غیرخدایی هم جهانگیر میشه، به خصوص اگه از جنس «عشق» باشه :) اسامی این دو شخصیت کارتونی، اسامی واقعی طراح این شخصیت ها و همسرش kate هست که تصویرشون در پایین اومده:




[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 04:46 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

به نظر من، یکی از روش های این که یاد بگیریم چجوری ولایت مدار باشیم نسبت به ولایت فقیه، اینه که ببینیم حضرت آقا موقعی که حضرت امام خمینی زنده بودن، چجوری در قبال ایشون و در قبال مسائل سیاسی روز رفتار می کردن... 




[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 15:55 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خانم میگه آخی، الهی بمیرم! شوهرم وقتی غذای مورد علاقه شو درست می کنما، ایننننقد بااشتها می خوره، اصن لذت می برم نگاش می کنم وقتی داره با اشتها می خوره... یا وقتایی که خسته و کوفته از سر کار میاد، وقتی میرم در خونه به استقبالش و براش یه شربت خنک می گیرم که بخوره و میاد می بینه خونه تمیز و مرتبه، اینننننقده شارژ میشه، اینقده انرژی می گیره که حد نداره.... ولی خب دیگه، ما زن ها زود خر(!) می شیم!! برا چی من باید دقیقاً هر غذایی دوس داره، درست کنم؟!! برا چی من باید با این همه کار و درس، هر روز خونه رو تمیز و مرتب کنم؟! حالا فردا پررو و پرتوقع میشه فک می کنه من وظیفه مه هر روز بهترین غذا رو درست کنم و هر روز خونه رو عین دسته ی گل تمیز کنم و هر روز که از سر کار میاد، شربت خنک بدم دستش!! پس فردا که بچه هم اضافه میشه به زندگی، دیگه بدتر!! باید اونم تر و خشک کنم... این مردها هم که هیچی کمک آدم نمی کنن که... وظیفه ی همه ی کارای اونم میفته گردن من! والاع!! میشم عین مامانم که همیشه همه ی کارای خونه رو دوشش بود و کسی هم قدرشو ندونست!! مردا همه شون پرتوقعن! نباید پرروشون کرد!!!!

آقا میگه اینقده ذوق می کنم وقتی برا خانمم هدیه ای که میدونم دوس داره، می خرم و می بینم که چقدددد خوشحال میشه... اینقده از شادی ش شاد میشم... اینقده ذوق می کنم وقتی می بینم بانشاط و پرانرژیه و هم به خودش می رسه هم به من هم به بچه ها... وای یه وقتایی که دلش میگیره یا یکی اذیتش می کنه یا تو زندگی بهش فشار میاد یا وقتایی که مشکلات جسمی اذیتش می کنه، اینقدددده قلبم آتیش می گیره، تحمل ندارم اشکشو ببینم، دوس ندارم بذارم بهش تو زندگی فشار بیاد، دوس دارم براش رفاه رو آماده کنم که همیشه شاد و پرانرژی باشه، دوس دارم همه ش ببرمش بیرون بهش خوش بگذره، دوس دارم نذارم یه لحظه هم احساس تنهایی و بی پناهی کنه و غصه بخوره، دوس دارم... ولی نه! مردهای باتجربه همیشه میگن که مواظب باشین این زن جماعت رو پررو نکنین! دوبار براش هدیه بخری، فک می کنه وظیفه ته! حالا یه سال، احیانا اگه سالگرد ازدواجتون یادتون رفت، زمین و زمان رو بهم می دوزه... این زن ها خیلی پرتوقع میشن... دلیل نداره هر چی می خوان براشون آماده کنی که... فردا وسعت اگه نرسه یه چیزیو تو زندگی براشون آماده کنی، سرکوفت بهت می زنن... که شوهر دخترخاله م فلانه و نمی دونم شوهر دوستم بهمانه و تو عرضه نداری و اینا... والا! آره، باید مواظب باشم زنم پررو نشه... همه ش که نباید خوشحالش کنم یا وسیله ی راحتی شو فراهم کنم یا هر چی خواست براش بخرم یا وقتی می خواد از خرید خونه برگرده، با ماشین برم دنبالش یا هر روز سه بار بگم چقد دوستش دارم و چقد همه زندگی و نفسمه که... فک می کنه وظیفه مه...باید یکم سختگیری کنم و گاهی سرد باشم تا پرتوقع و پررو نشه!!

این افکار تقریباً از ذهن هر مرد و زنی رد میشه لااقل یه بار! حتی از ذهن آدمایی که هنوز ازدواج نکردن!!!(اصن شاید خیلی وقتا پسرا واسه همین افکار تن به ازدواج نمی دن!!) توی پست قبل پرسیدم ازت که آیا واقعاً راهکار پیشگیری از این پرتوقع شدن همسر آدم چیه؟! باید چیکار کرد که هم انسان مطابق فطرتش(که میل به محبت سرشار و صادقانه به همسر داره)عمل کنه و هم طرف، پرتوقع و پررو نشه؟!

راه حل های عزیزان توی بخش نظرات پست قبل رو خوندم... مفید و خوب بودن و بعضاً جدید و جالب... ولی خودم حس می کنم هیچ کدوم حالت پیشگیرانه نداشت خیلی... ینی تضمینی نبودن هیچ کدوم... البته شایدم باشن و من اشتباه می کنم...

راه حل من اینه:

برای پیشگیری از امر خطیر پرتوقع شدن همسر، هم آقا و هم خانم خونه باید یه کاریو به طور مداوم تو زندگی شون انجام بدن؛ دقیقاً عین نماز واجب که در زندگی روزانه شون تداوم داره... و اونم این که هر روز تو خلوت انفرادی(نه خلوت دونفره) خودشون، به خودشون یادآوری کنن که دقیقاً وظایف همسر من نسبت به من و حقوق من نسبت به اون چیه. همین! (وظایف و حقوق از نظر شرعی و خدایی؛ وگرنه اگه بخواییم وظایف طرف و حقوق خودمون رو از تو تصورات و توهمات خودمون و مثلاً در مقایسه با شوهرِ فلانی و زنِ فلانی یا فلان هنرپیشه و فلان مدل تعریف کنیم که این روش از بیخ تو زرد از آب در میاد!!)

ینی صرفاً یادآوری مداوم این موضوع(روی تداومش تاکید موکد دارم، چون چیزی که انسان رو بدبخت می کنه، همین غفلت کردن هاست) بهترین راه پیشگیری از پرتوقع شدن و پررو شدن خودمونه... وقتی هر دوی زن و مرد خونه هر روز این کارو انجام بدن، ینی مواظبت کنن که خودشون پررو و پرتوقع نشن، اصن دیگه لازم نیس نگران پررو و پرتوقع شدن طرف مقابل باشن...

وقتی مرد به خودش دائم یادآوری کنه که زن من شرعاً وظیفه نداره برای من غذا درست کنه (چه برسه به غذای مورد علاقه ی من)، هر بار که میاد خونه و می بینه بوی خوش غذای خوشمزه ای فضای خونه رو پر کرده، از ته دل و جانانه قدردانی می کنه از خانمش...

وقتی زن دائم به خودش یادآوری کنه که شوهر من شرعاً وظیفه نداره هر چی که من تو بازار می بینم و خوشم میاد، برام بخره، و یا هر روز منو ببره بیرون که بهم خوش بگذره یا هر وقت می خوام برگردم خونه، با ماشین بیاد دنبالم که سختم نشه، هر بار که همسرش چنین کارایی کرد، به اندازه ی یه دنیا خوشحال میشه و قدردانی می کنه از شوهرش...

وقتی مرد دائماً به خودش یادآوری کنه که زن من که به اندازه ی کافی سختی کشید در دوران بارداری و زایمان و شرعاً وظیفه نداره تمام کارهای مربوط به فرزندمون رو خودش تنهایی انجام بده، وقتی می بینه این زن نه سر کار می ره و نه به تفریحات شخصی ش می رسه و عوضش تمام وقت و انرژی روز و شبشو گذاشته برا تر و خشک کردن بچه هاشون، حاضر میشه با وجود خستگی کار، از خونه که بر می گرده، حتی یه ساعت هم که شده کمک دست این زن باشه در امور بچه ها و اینقد قدردان میشه که حاضر میشه تمام دنیا رو بریزه به پای زنش... و این عشق و قدردانی رو به بچه هاش هم منتقل می کنه که همیشه عاشق و قدردان مادر خونه باشن...

وقتی زن دائماً به خودش یادآوری کنه که همسر من شرعاً فقط وظیفه داره کار کنه و نون حلال بیاره و مایحتاج زندگی من رو فراهم کنه و وظیفه نداره الزاماً پول دار و مرفه بشه و زندگی شاهانه برای من فراهم کنه و نیازهای کاذب منو هم تامین کنه، اون وقته که وقتی شوهرش خسته و کوفته از سر کار میاد، به گرمی ازش استقبال می کنه و قدردان عرق ریختن ها و زحمت کشیدن هاش میشه و هرگز به خودش اجازه نمیده درخواستی از شوهرش بکنه که حتی یه درصد احتمال بده که شاید در وسع شوهرش نباشه و شرمنده بشه... و این قدردانی و فهیم بودن رو به بچه هاش هم منتقل می کنه تا همیشه قدردان پدر خونه باشن...

وقتی مرد دائماً به خودش یادآوری کنه که زن من چه ایثارهایی برام کرد و چه محبت هایی از خودش نشون داد، بدون اینکه وظیفه ی شرعی ش بوده باشه، حالا یه بار هم که زنش بداخلاقی کرد یا غر زد یا از خودش انعطاف به خرج نداد، کوتاه میاد و بهش سخت نمی گیره و همه ی گذشته رو فراموش نمی کنه و تلافی نمی کنه و خشونت به خرج نمی ده در قبال زنش...

وقتی زن دائماً به خودش یادآوری کنه که شوهر من چه جاهایی که به خاطر من کوتاه نیومد و چه گذشت هایی که به خاطر من نکرد و چه وقتایی که برام نذاشت و چه محبت هایی که بهم نکرد و چه هدیه هایی که برام نخرید، با اینکه وظیفه ی شرعی ش نبود، حالا یه بار هم که شوهرش بداخلاقی کرد یا یه دستور غیرمنطقی داد یا بی حوصلگی به خرج داد یا مثلاً نشد برا تولدش هدیه بخره، نمیاد سخت بگیره و غر بزنه و هی بگه تو دیگه منو دوس نداری و به من توجه نمی کنی و شوهر خوبی نیستی و بخواد تلافی کنه و اینا...

هزاران هزار تا از این مثال ها میشه زد که من نه هنوز تجربه شون کردم و نه الان حضور ذهن دارم که برات اینجا بنویسمش... فقط خواستم بگم حس من اینه که راه حل پیشگیری از پرتوقع شدن و پررو شدن همسر، کم کردن محبت نیس... نباید جلوی فوران محبت رو در زندگی مشترک گرفت... نباید پنهونش کرد... نباید کمش کرد... ذره ذره ش کرد، نصفه نیمه ش کرد... به قول آقای فانوس، نباید احتکارش کرد محبت رو... این روش نه تنها جواب نمیده، بلکه آثار سوء دیگه ای هم داره که قابل جبران نیس... به نظر من تنها راهش اینه که وظایف شرعی طرف مقابل و حقوق شرعی خودمون رو در قبالش دائم به خودمون یادآوری کنیم ... یاد بگیریم ببینیم خوبی های طرف رو... یاد بگیریم ببینیم ایثارهاییو که بارها برامون انجام داد و سختی هایی که به خاطر ما کشید، در حالی که وظیفه ش نبود... یاد بگیریم بزرگنمایی کنیم محبت هاییو که ازمون دریغ نکرد در حالی که شرعاً جزء حقوق مون نبود... و حتی حتی حتی... یاد بگیریم ببینیم و به خاطر بسپاریم حقوقی رو که شرعاً یا عرفاً داشت ولی به خاطر این که ما به سختی نیفتیم، ازشون کوتاه اومد بدون هیچ منتی...در یک کلام یاد بگیریم قدردان بودن رو...

توضیحات1: اگه زن و شوهر عاقل باشن، می فهمن که این قدردانی ها به نفع خودشونه در نهایت، چون آقا یا خانمی که ببینه به زحمت هاش توجه میشه و ازش قدردانی میشه، ترغیب میشه بازم همسرشو خوشحال کنه، چون مطمئن شده که همسرش نمک نشناس نیس.

توضیحات2: این روشی که گفتم صرفاً و صرفاً برای همسر کاربرد داره نه کس دیگه... البته خوبه آدم کلاً قدردان باشه، ولی من به هیچ وجه توصیه نمی کنم که برای افراد دیگه آدم اینطور صادقانه و سرشار محبت و ایثار کنه...!!

توضیحات3: بانوی دو عالم، حضرت زهرا(س) خطاب به مولا علی(ع): شرم دارم از تو چیزی طلب کنم که در وسعت نباشد.

توضیحات4: قسمت تلخ و خطرناک ماجرا می دونی کجاست؟ اونجا که اگه به طور مداوم به خودمون یادآوری نکنیم که شرعاً چه حقوقی نسبت به همسرمون داریم و همسرمون نسبت به ما چه وظایفی داره، ناخودآگاه پرتوقع خواهیم شد (چون به قول قرآن مجید، انسان ذاتاً ناسپاس است) و کار به جایی می کشه که همسرمون مجبور میشه منت بذاره سرمون و بهمون یادآوری کنه که شرعاً چه حقوقی نسبت به اون داریم و اون چه وظایفی نسبت به ما داره و مجبور میشه خاطرنشان کنه که فلان کاری که انجام داد، جزء وظایفش نبود!! و یا فلان ایثار رو اگه نکرد، چون وظیفه ای نداشت و دفعات پیش هم صرفاً از روی محبت اون کارو می کرد و شرعاً وظیفه نداره همیشه اون کارو بکنه... خدا نکنه کار به مرحله ی منت گذاشتن برسه... که هم اجر اون شخص عامل از بین می ره و هم کام همسرش تلخ می شه برای همیشه.

توضیحات5: ممنون از همه ی عزیزانی که تو بحث های این وبلاک محقر شرکت می کنن و با نظرات و ایده هاشون، کمک می کنن تا ذهن ها باز و اندیشه ها منسجم بشه... خدا به همه تون خیر بده..



[ جمعه 1 مرداد 1395 ] [ 18:16 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر