!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




یکی از اصلی ترین ترس های رفتاری پسرها و دخترهای جوون اینه که مبادا تو زندگی مشترک، ما خالصانه به همسرمون محبت کنیم ولی اون نه تنها قدردان نباشه، بلکه کم کم پررو و پرتوقع بشه! حالا بعد بیا و درستش کن!!

به خاطر این ترس، گاهی زوج های جوون عامدانه بعضی از محبت ها رو از هم دریغ می کنن تا به زعم خودشون اوضاع رو تحت کنترل خودشون نگه دارن... البته این ترس خیلی هم بیراه نیس، چون خیلی وقتا افراد متاهل وقتی که دارن از تجربیاتشون به زوج های جوون میگن، این رو موکداً بهشون گوشزد می کنن و مثلاً بهشون میگن مواظب باش طرف رو پررو نکنی!! پس نشون میده یه توهم نیس...

خب پس چاره چیه؟! آیا دریغ کردن محبت در بعضی از مواقع یا کم کردن دُزش، این مشکل رو برطرف می کنه؟! ینی آیا میشه یه راه حل پیش گیرانه تلقی ش کرد؟! و اگه جواب این سوال مثبته، آیا تضمینی وجود داره که از اون طرف بوم نیفتیم و نتیجه ی عکس نده؟!! ینی مثلاً همسرمون از نظر دریافت محبت اغنا نشه و آثار سوء این اغنا نشدن، زندگی مشترکمون رو با چالش مواجه کنه؟

...

من به این سوال فکر کردم و جواب دارم... قبل از اینکه جواب منو بشنوی، می خوام ببینم نظر خودت چیه... لطفاً تو این همفکری کمک کن... منتظرم...ممنون



[ یکشنبه 27 تیر 1395 ] [ 15:41 ] [ *برف دونه* ] پاسخ

هفته ی پیش با دوستان عزیز و دوست داشتنی م رفتیم فیلم «ایستاده در غبار» رو دیدیم تو سینما چارسو... می خوام نظرمو درموردش بهت بگم:

1)      این فیلم به سبک روایی ساخته شده... یه سبک کاملاً متفاوت... نمی دونم تو سینماهای دنیا مشابه این سبک هست یا نه، ولی تو سینمای ایران قطعاً یه سبک نو محسوب میشه. از اول این فیلم تا آخرش هر صدایی که مخاطب می شنوه، واقعیه... بیشتر صداها، صداهای ضبط شده افرادی هست که با جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان در ارتباط بودن(حالا یا خانواده، یا همکلاسی یا همرزم یا...) و دارن ازش خاطره روایت می کنن... و یه چند تا قطعه هم صدای خود حاج احمد هست که داره پشت بلندگو یا بیسیم صحبت می کنه... به عبارتی، این فیلم اصن رو تصاویرش صدا نیس!

2)      اشتباه نکنین... این فیلم مستند محسوب نمیشه... چون هیچ کدوم از تصاویرش واقعی نیس... در واقع این فیلم، کاملاً بصری و صامت ساخته شده... و بعد صدای روایت ها رو انداختن روش...

3)      همونطور که گفتم، یکی دو تیکه صدای واقعی حاج احمد متوسلیان رو داشتن که انداختن رو تصویر... مثلاً یه جاش که خیلی طولانی بود، سخنرانی حاج احمد تو مسجد برای کردها بود... خیلی برام جالب بود که بازیگر این نقش، اینقد خوب تونست لب بزنه! واقعاً کار سختیه... چون یه قطعه آهنگ یا ترانه که نیس... بلکه سخنرانی معمولی یه شخصه و خیلی سخته دقیقاً حفظ کنی  که کجاها مکث کنی و کجاها لب بزنی... کلاً این سکانس برام خیلی جالب بود از نظر فنی...

 تصاویری از پشت صحنه فیلم ایستاده در غبار، برنده جشنواره فیلم فجر

4)      یکی از نکات جالب در این فیلم، انتخاب بازیگر بود... واقعا تحسین برانگیز بود... افرادی برای اغلب شخصیت ها انتخاب شده بودن که بسیار بهشون شبیه بودن... منظورم شباهت چهره نیس... چون ایجاد شباهت چهره مهارت گریموره و خب بلاخره میشه یه کاری ش کرد... منظورم انتخاب از روی استخوان بندی و نوع راه رفتن و اندام و قد و قواره و ایناست... مثلاً کسیو که برا شخصیت حاج احمد انتخاب کردن، وااااقعاً پیکربندی جسمش خیلی شبیه حاج احمد بود! یا اون بازیگری که انتخاب کردن برا نقش نوجوانی حاج احمد، واقعاً بهش می خورد... بازیگر محسن رضایی و آقای عسکری و شهید وزوایی هم همینطور... تنها استثناء این قضیه شهید بروجردی بود!! شهید بروجردی طفلک اینقد چاق و تپل نبود که!! :|

5)      وقتی بازیگر نقش شهید محسن وزوایی بار اول اومد تو فیلم، کم مونده بود از فرط تعجب جیغ بکشم!! فوق العاده شبیه ش بود... فوقققققققق العععععاااااده... هنوزم نمی تونم اصلش رو از بازیگرش تشخیص بدم!!!! من جای خانواده ی شهید بودم، با دیدن این کاراکتر، داغم بدجوری تازه می شد... :(

6)      یه جا توی فیلم جوونی های حضرت آقا رو نشون دادن از پشت... کلی ذوق کردم!! ^____^

7)      یکی از راوی های فیلم، خانم کاتبی عزیز بود... از صداش شناختمش... وای که چقد این زن دوست داشتنیه... وقتایی که میومد خوابگاه برامون خاطرات کردستانش رو با حاج احمد و حاج همت تعریف می کرد، می ترکیدیم از خنده...!! آخه نمی دونی که، خاطراتش خیییییلی بانمکه... یکی از دوست داشتنی های روزگاره این خانم کاتبی... بازیگر نقش جوونی خانم کاتبی تو این فیلم هم از نظر قد و قواره خیلی شبیه ایشون بود...

8)      یکی از نفس گیر ترین صحنه های این فیلم (که حس می کنم حتی ساختن سکانسش هم سخت بود) صحنه ی عمل جراحی پای حاج احمد بدون داروی بیهوشی بود... من جای دکترش بودم، خودم غش می کردم!!!

9)      محتوای فیلم جالب بود... همین که به شخصیتی پرداخت که تو این سی و خرده ای سال بهش پرداخته نشده بود اصن، خودش جای تقدیر داره... ولی چیزی که مهم بود احتیاط سازندگان فیلم در حفظ استناد فیلم بود... این طور نبود که طرف خودش یه تصور ناقصی از فلان شهید پیدا کنه بعد تصور خودشو به خوردِ مخاطب بده مث بعضی ها!! بلکه بار مسئولیت انتقال حقایق رو گذاشت بر عهده راوی ها و خودش فقط تصویرسازی کرد...

Poster istadeh dar ghobar.jpg

10)   فیلم های دفاع مقدسی مث بقیه ی فیلم ها نیستن... اینا رسالتشون دو بُعد داره... هم بعد محتوا، هم بعد فضاسازی(به عبارتی، هم شور هم شعور)... ینی یه فیلم دفاع مقدسی، نه تنها باید پیام حماسه و شجاعت و مظلومیت دفاع مقدس رو به مخاطب منتقل بکنه، بلکه باید طوری فضاسازی کنه که دل مخاطب پر بکشه به اون فضای معنوی و عاشوراگونه ی حاکم در بین رزمندگان و شهدا... ایستاده در غبار از حیث فضاسازی محشر بود... واقعاً حس می کردی وسط جنگی... مث بعضی از فیلم های دفاع مقدسی نبود که تصنعی و شیک و پیک باشه!... به نظرم این فیلم این بعد از رسالتش رو خیلی خوب تونست انجام بده... ماها که جنگ رو ندیدیم ولی اون صحنه ای که از دوکوهه نشون داد، دل هامونو پرواز داد به ساختمون های غمگین و مظلوم دوکوهه که هر سال تو اردوهای راهیان نور ملاقاتشون می کنیم و اونا با زبون بسته برامون از بزرگ مردان این سرزمین روایت می کنن... با دیدن اون بخش از فیلم دلم هوای حسینیه ی گردان تخریب رو کرد... جایی که بوی ناب شهدا میده...

تصاویری از پشت صحنه فیلم ایستاده در غبار، برنده جشنواره فیلم فجر

11)   یکی از اصلی ترین ایرادهایی که میشه به این فیلم گرفت، این بود که کاش به جای این که این همه با جزئیات به دوران نوجوانی حاج احمد بپردازن، بیشتر به دوران فرماندهی و رشادت های این فرمانده ی شجاع و باهوش می پرداختن و زودتر از دوران نوجوانی ش عبور می کردن... در واقع سازندگان فیلم بیشتر سعی کردن سیرت و خلق و خوی حاج احمد رو به نمایش بذارن در حالی که شاید این نوع خلق ها توی رفتار خیلی از شهدای ما مشترک بوده باشه... اما چیزی که حاج احمد رو خاص می کنه، اون مدیریت و زیرکی و جدیتی بود که داشت و در بسیاری از عملیات ها ایران رو قدرتمند ظاهر کرد... مثلاً تو این فیلم تقریباً اصن به فتح خرمشهر اشاره ای نشد... در ضمن، حاج احمد از همون ابتدای جنگ خیلی دید جهانی داشت... ینی درست زمانی که همه عراق رو دشمن می دیدن، اون همیشه حواسش به اسرائیل بود... این تزی که حاج احمد داشت، خیلی کم بهش پرداخته شد تو این فیلم... اگه جوونای امروز این تز فکری حاج احمد رو ندونن، ممکنه اینطور بهشون القا بشه که لابد از رو جوگیری و آرتیست بازی پاشدن رفتن لبنان!!

12)   در پایان، احسنت و تبارک الله به محمدحسین مهدویان دهه ی شصتی! احسنت به این دغدغه ی قشنگش... قبل تر که مستند جالب «آخرین روزهای زمستان» رو کار کردن و الان هم در قالب فیلم سینمایی این کار ارزشمند و بسیار فاخر «ایستاده در غبار» رو و تازه اعلام کردن احتمالاً کار بعدی شون فیلم زندگانی «امام موسی صدر» خواهد بود... تبارک الله... احسنت... احسنت که یه جوون نسل سومی داره اینطور زیبا و البته در حد وسعش، استخراج می کنه گنج های دفاع مقدس رو و کشف می کنه گوهرهای ناب این مرز و بوم رو... خدا حفظش کنه برای سینمای ایران ان شاءالله... 

 تصاویری از پشت صحنه فیلم ایستاده در غبار، برنده جشنواره فیلم فجر



[ جمعه 25 تیر 1395 ] [ 12:28 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر

چندی پیش با آقای نامزد رفته بودیم یه جایی که یه دختر و پسر نسبتا جوون هم اونجا بودن... نمی دونم نسبتشون چی بود... تیپ و قیافه شون خیلی فوتوژنیک بود! پسره یه تیپ اسپرت زده بود و دختره یه لباس خیلی بدحجاب داشت و موهاشو ریخته بود بیرون و چنان با ناز و عشوه و با تون صدای آروم با پسره حرف می زد که فک می کردی اینا سال هاست عاشقن! و احتمالاً با خودت می گفتی دختره چقد دختره! و لابد پسره خییییییلی مردانه عاشقشه... و چقد اینا خوشبختن... و ...!

یه چند دقیقه ای گذشت و ما چارتا به کاری که به خاطرش اونجا بودیم، مشغول شدیم که من با پدیده ی جالبی مواجه شدم... صدای دختره رو نمی شنیدم چون ازم دور بود ولی پسره بهم نزدیک تر بود و صداش رو می شنیدم که این جمله ها رو خیلی راحت هر از چند گاهی به دختره می گفت:

"آره دیگه بس که خری!"

"اون کارو نکن احمق!"

"کور هم که هستی!"

...

اشتباه نکنین... اون دو نفر –که خیلی بعید بود نسبت شرعی باهم داشته باشن- نه باهم دعوا داشتن، نه در حال ناراحتی و عصبانیت بودن و نه مشکلی باهم داشتن... اونجا یه جای تفریحی بود و اون دو تا همینجوری صحبت عادی شون این مدلی بود! در واقع خیلی راحت(!) بودن باهم فقط! همین!! ینی کلاً مدل حرف زدن پسره همینجوری بود(و البته من صدای دختره رو اصن نمی شنیدم... ینی نمی دونم اونم آیا همچین ادبیاتی داشت یا نه)... دقیقاً همونجور که یه پسر مثلاً با دوستاش حرف می زنه و کل کل می کنه و شوخی می کنه و اینا، با دختره هم دقیقاً همونجوری حرف می زد! ینی با اون دختری که ظاهراً خیلی هم ناز و عشوه داشت، دقیقاً عین پسرا حرف می زد!

گرفتی مطلب رو؟!

دختر بودن به آرایش کردن و زلف افشان کردن و لباس های قرتی پوشیدن و ناز و عشوه اومدن و دست ها رو حلقه کردن دور بازوی یه پسر نیس... دختر بودن ینی داشتن یه هاله ای از کرامت و حیا به طوری که حتی نزدیک ترین و محرم ترین مردهای زندگی ت هم –در عین حفظ صمیمیت و نزدیکی و محبت- به این کرامت و حیا احترام بذارن...

در ضمن دخترا بهتره قدر خودشونو بیشتر بدونن! و فک نکنن طرف خیلی دوستشون داره و خیلی باهاشون صمیمی و صادقه!!! اون مردی که اینجوری با یه دختر حرف می زنه، اصن مرد نیس...! و از ادب و اصالت و نجیب زادگی بویی نبرده... بهتره بره اول طرز حرف زدن با یه خانم رو یاد بگیره، بعد بره دست دختر مردم رو بگیره دستش...



[ پنجشنبه 24 تیر 1395 ] [ 13:03 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...



حضرت پیامبر (ص): "دعا، سلاح مؤمن است"

سلاح می دونی ینی چی؟!


                     مواظب اسلحه ی مومنین باشیم...


[ چهارشنبه 23 تیر 1395 ] [ 21:30 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

"زنانگی یعنی این که

گوشی تلفن را برداری

و برای جایی رفتن از کسی اجازه بگیری!

نه که عهد قجر باشد،

نه که اجازه ات دست خودت نباشد،

یک وقت هایی

آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی

تا دلش قرص شود که مهم است برای کسی!"

این متن احساسی بالا رو یه جا اتفاقی خوندم، دیدم چند سال پیش خودم اینجا و اینجا (البته بیشتر از دید عقلانی)بهش رسیده بودم!! وای که چقد فهیمم من! ^____^



[ پنجشنبه 17 تیر 1395 ] [ 21:48 ] [ *برف دونه* ] نظرت؟؟

آنقدر بر من خرده نگیر...

بر من سخت مگیر...

گله نکن...

تلافی نکن...

خشونت به خرج نده...

اگر حساسم، اگر نگرانم، اگر عجولم، اگر بهانه جویی می کنم، اگر ریز به ریز سوال پیچت می کنم، اگر دغدغه دارم، اگر درد دارم، اگر اشک می ریزم، اگر بی تابی می کنم، چون می ترسم...

می ترسم که مبادا تمام اندوخته هایم، تمام دار و ندارم، تمام هستی ام را ببازم...

می ترسم که مبادا تمام رشته هایی که یک عمر دانه دانه دانه بافتمشان، به یک باره پنبه شوند...

می ترسم که مبادا تمام خرمن امیدم به آتش کشیده شود...

می ترسم که مبادا برای همیشه عشق و محبت از چشمم بیفتد...

می ترسم که مبادا حیوان شوم...!

می ترسم...

و این ترس، روحم را زخمی می کند...

از سختی های این زندگی بی رحم می ترسم...

از رنج هایی که روحم را تا مرز کفر سقوط دهد، می ترسم...

از بر باد رفتن تمام افکارم، از تکه تکه شدن قلبم، از چروک خوردن روحم می ترسم...

از تنهایی... آه... از تنهایی می ترسم...

می ترسم... که روزی برسد که قید انسانیت را بزنم...

می ترسم ... که روزی برسد که تمام زیبایی روح و فکرم را، که تمام نشاط و شادمانی ام را، که تمام روحیه ی خداجویم را، که تمام ایمانم را، تمام امیدم را، تمام قلبم را، تمام زندگی ام را، در سکوتی خفه کننده مدفون کنم و زنده به گور شوم...

می ترسم...

من از زنده به گور شدن، از خفه شدن، از یخ شدن می ترسم...

سرزنشم مکن و بر من خرده نگیر...

ترسم را –هرچند که درکی از عمق آن نداری- بفهم...

بفهم و بر من متاز...

این منِ بی پناهِ شکننده...





[ دوشنبه 14 تیر 1395 ] [ 21:14 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دقت کردین دهه ی 40ای ها تمام پیام ها و پیامک هاشون رو با لحن کتابی و نوشتاری می نویسن؟! :))



[ یکشنبه 13 تیر 1395 ] [ 23:10 ] [ *برف دونه* ] دقت کردین؟!

"لایُکَلِفُ اللهُ نَفساً اِلّا وُسعَها"  قرآن-بقره-286

...

نکته ی قشنگ قضیه می دونی کجاست؟!

این که خداوند نه فقط برای دادن تکلیف بهمون، به وسعمون و توانمون نگاه می کنه، بلکه یه مرحله جلوتر، علاقه شو هم در وجود ما قرار میده تا با عشق و رغبت، تکالیفش رو انجام بدیم...

مثلاً خدا می تونست توانایی خوردن و هضم غذای حلال رو بهمون بده، ولی یه کاری کنه که غذاهای حلال بدمزه باشن! یا مثلاً خدا می تونست توانایی اطاعت از پدر و مادر رو به آدم بده، ولی یه کاری می کرد که پدر و مادر رئوف نمی بودن نسبت به فرزندانشون و یا مهر پدر و مادر هم تو دل فرزند نمی بود... یا مثلاً می تونست اینقد بهمون مال بده که راحت بتونیم انفاق کنیم به فقرا(ینی توانایی شو می داشتیم)، ولی این کارو مشمئزکننده قرار می داد تو دلمون... یا می تونست مجبورمون کنه که حتماً ازدواج کنیم(ینی ازدواج رو واجب می کرد) ولی هیچ حس نیاز و شیرینی از ازدواج برامون قرار نمی داد... یا همینطور در مسئله ی بچه دار شدن... یا می تونست مجبورمون کنه هر روز چند بار دعا کنیم و توانایی ش رو هم راحت بهمون میداد، ولی هیچ شیرینی و حلاوتی از دعا کردن در دل هامون قرار نمی داد... یا می تونست...

خداست دیگه... هر کاری می خواست، می تونست بکنه... کسی هم نمی تونست جلوشو بگیره... لزومی هم نمی دید به کسی جواب پس بده... ما هم چاره ای نداشتیم جز اطاعت از اون... و چون توانایی این اطاعت ها رو هم بهمون می داد، نمی تونستیم بگیم خدا داره بهمون ظلم می کنه... اما خدا یه مرحله از ظالم نبودن، جلوتره...

خدا نه تنها ظالم نیس، بلکه رئوفه...

خیلی قشنگه، مگه نه؟

ینی از هر زاویه ای به خدا نگاه می کنم، می بینم الحق که ارحم الرّاحمینه...

توضیحات: یکم فکر کن برف دونه... یکم بیشتر فکر کن...گاهی بشین و فقط و فقط در مورد خودِ خدا فکر کن...

عجیب خدایی داریم... عجیب...



[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 19:54 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

جالبه که ما برای کارای نکرده، میگیم نیت مهمه، ولی برای کارای کرده نمیگیم نیت مهمه!!! :-/



[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ 01:01 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...



[ چهارشنبه 9 تیر 1395 ] [ 16:35 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2