تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - مطالب فروردین 1395





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




امام جوادِ عزیز و دوست داشتنی من...

امشب، شب میلاد شماست و بهترین فرصته که بگم چقدددددر دوستتون دارم...

یادش بخیر... حدود دو ماه پیش بود... داشتم از کلاس زبانم بر می گشتم که یهو توی راه –نمی دونم چی شد- که دلم متصل شد به شما... یادتونه چقد گریه کردم کنار اون تیر برق؟! همینجور بلند بلند گریه می کردم اونجا زیر نور چراغ برق... هفته ی بعدش بود که راهی عتبات شدم و منو پذیرفتین که حضوری برسم کاظمین، خدمت شما و پدربزرگ بزرگوارتون... چقد غریب بود حرمتون... چقد غریب بود... عین یه امامزاده ی کوچیک، خلوت بود! قلب آدم می خواست از غصه، بترکه...

مردم قدرنشناس و بی تفاوتی داشت کاظمین... تا همون کنار درِ حرم هم، جوونا رو می دیدی که با سر و وضع خیلی ناجور و با لباس های نامناسب، همینجور ول بودن تو خیابون و به بهونه ی خرید و بازارگردی، یا چشم چرونی و خودنمایی می کردن، یا قلیون می کشیدن و هرهر باهم (پسر و دختر) می خندیدن... خادم های حرم هم که خیلی بی مبالات و شل و ول بودن و حتی نمی تونستن صفوف نماز جماعت رو میزون کنن که اتصال هر کس با امام جماعت برقرار بشه... متصدیان حرم هم که الحمدلله عین یه امامزاده، حرم دو تا امام معصوم رو ساعت 11 می بستن و ساعت 5 صبح باز می کردن! عرضه نداشتن شب باز نگه دارن حرم رو! یادمه آخر شب، ما رو به زور و با گریه بیرونمون کردن! کفشدارهاش هم که اصن نگو و نپرس!!

واقعاً حرم غریبی بود... واقعاً غریب بود... اونجا بیشتر از این که از فرط هیبت امام کاظم(ع) و امام جواد(ع) گریه کنم(مث هیبتی که تو حرم امام علی(ع) اشک آدمو در میاره) و یا بیشتر از این که از شدت جذبه ی معنوی این دو امام گریه کنم(مث جذبه ای که تو حرم امام رضا(ع) اشک آدمو در میاره) و یا بیشتر از این که از شدت غمی که تاریخ از مصیبت های وارده بر این دو امام حکایت کرده باشه، گریه م بگیره(مث اشکی که به خاطر مصیبت وارده بر امام حسین(ع) تو کربلا می ریزی)، اونجا از غم غربت حرمشون، از خلوتیِ دورِ ضریحشون گریه ت می گیره... از این که ساعت 11 شب بیرونت می کنن، گریه ت می گیره... از این که مردم اون بیرون، انگار نه انگار که دو تا امام معصوم، دو تا فرزند زهرای مرضیه(س)، دو تا نور هدایت، با اون دو تا گنبد طلای زیبای درخشان اونجا دفن هستن، همینجور راحت دارن گناه می کنن، گریه ت می گیره... ازاون همه کثیفی دور حرم گریه ت می گیره... از این که کاش این دو تا عزیز زهرا(س)، تو ایران بودن تا مردم ما عین پروانه دورشون بگردن، گریه ت می گیره... اما چی بگم... که مردم همیشه قدرنشناس بودن... مگه این دو امام مظلوم وقتی زنده بودن، کسی قدرشونو دونست که الان قدرشونو بدونن؟! مگه کسی الان قدر امامِ زنده ی حاضر رو می دونه که قدر این دو امام شهید رو بدونن؟!... افسوس... افسوس و صد افسوس...



  یادمه اونجا که بودم، راه به راه یاد آقا علی بن موسی الرضا(ع) میفتادم... مگه میشه پیش پدر و پسر باشی و یادش نیفتی؟!

امام جواد عزیزم...

امام مظلوم من(چه مظلومیتی بالاتر از این که اینقد تنها بشی که زنت، که نزدیک ترین فرد زندگی ته، کسی که محرمته، قصد قتلت رو بکنه)...

ای جوان ترین امام من (وقتی شما رو شهید کردن، از سن الانِ من یه سال کمتر بود سن شما، ای تمام زندگی بی ارزشم به فدای شما)...

ای امام بخشنده ی من...

امشب رو بهونه کردم تا بگم که چقدددددر شما رو دوس دارم (هرچند معرفتی نسبت به شما کسب نکردم هنوز و از این بابت شرمنده ی شما و حضرت زهرا(س) هستم) و از شما بخوام که به اسم زیباتون(جواد) قسم، هرچی که صلاح می دونید که این کنیز کوچیکتون بهش نیاز داره در دنیا و آخرت، بهم عطا کنید... که ما عادت داریم به جود و کرم این طائفه... که ما معتقدیم کسی که جواد و کریمه، چیزی جز کرم و بخشش و عطا ازش انتظار نمی ره...

مولای من... آقای من... یابن رسول الله(ص)... یا جواد الائمه(ع)... ادرکنی...



[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 21:59 ] [ *برف دونه* ] میلادش مبارک



این روزا از نظر روحی حال و روز خوشی ندارم خیلی...

هر روز و شب افکار مشوش و عجیب غریب به ذهنم هجوم میارن و از طرفی کللللی کار ریخته سرم... اینقد فشار کارم زیاده که هیچ کدومشو انجام نمیدم! دلم می خواد همه شونو همینجا بذارم و برگردم خونه یا برم مسافرت... یه جایی که از هیچ کدوم از این فشارها و کارها و استرس ها خبری نباشه...

این ایام، ایام دفاعه! بچه های دانشگاه (از جمله دوستای دور و نزدیکم) همه دارن دفاع می کنن... همه در تلاطم خرید میوه و شیرینی و تهیه ی پاورپوینت و پرینت پایان نامه و اینجور چیزا هستن... دور و برم همه ش شلوغه این روزا و این بیشتر عصبی م می کنه...

از طرفی خانواده همه ش فشار میارن که پس کی دفاع می کنی... بهشون مثلاً گفتم که تا یه ماه دیگه حدوداً... ولی واقعیت اینه که خودم می دونم که چقد بعیده که تا یه ماه دیگه دفاع کنم!!... هیچ انگیزه ای ندارم... بازم از نظر روحی به صفر رسیدم و متوقف شدم... روزایی که اینجوری میشم، فقط منتظرم شب بشه و شب که میشه، منتظرم روز بشه!!! همه چی به بطالت می گذره و حتی کارای مفید دیگه هم نمی کنم! فقط دوس دارم بخوابم!

طفلک استادم کلی کار بهم سپرده بود که تو عید انجام بدم و هنوز که هنوزه باهاش تماس نگرفتم چون تکلیفمو انجام ندادم! باهاش تماس بگیرم و برم پیشش که چی بشه... بنده ی خدا با همه ی رحمتی که نسبت به من و کم کاری هام داشت، حسابی از من قطع امید کرده فک کنم... منو بگو چه آرزوهایی که نداشتم در مورد کار کردن باهاش بعد از اتمام پایان نامه...

دلم می خواد اصن اسمی از دفاع نشنوم... اسمی از پایان نامه نشنوم...

افسردگی شدیدی گرفتم... دوستام همه  دارن دفاع می کنن و اون وقت من...

اون وقت من دقیقاً معلوم نیس دارم چه غلطی می کنم!!

بدبختی از اونجا شروع میشه که منم اگه مث این بچه ها دفاع می کردم، دیگه مجبور نبودم کلی هزینه برای 6 ترمه شدن بدم... و این حال آدمو خراب تر می کنه...

خیلی حس بدیه... خیلی...

این که پدرتو، مادرتو... استادتو... اینجوری ناامید کنی...

واقعاً حس بدیه...

واقعاً برای خودم متأسفم...




[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 16:18 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...


بهار را دوست دارم...

به خاطر شکوفه هایش...

به خاطر صدای پرندگان خوشحالش...

به خاطر سبزیِ درخشان برگ های نوزاد درختانش...

به خاطر هوای معتدلش...

به خاطر باران های گاه و بیگاهش...

به خاطر یک بام و چند هوایش...

به خاطر رگبارهای تند دوست داشتنی اش...

بهار را دوست دارم... به خاطر همه ی طراوتش... به خاطر همه ی لطافتش...

بهار لبخند مهربان طبیعت خداست...

توضیحات: دیروز بیرون بودم و زیر یه رگبار خیلی خیلی تند و یهویی، خیسِ خیس شدم... داشتم با خودم فک می کردم که چقد خوبه که با این همه گناه و معصیت خلق الله، هنوز بارون می باره... و چقد ما غافل و ناشکریم...




[ چهارشنبه 25 فروردین 1395 ] [ 17:41 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

اساساً تقسیم بندی انسان ها به دو دسته ی مذهبی و غیرمذهبی غلطه!

انسان ها به دو دسته ی بافکر(ینی عمیق نگر و اهل اندیشه) و بی فکر تقسیم می شن... توی هر دوی این گروه ها هم مذهبی پیدا میشه هم غیرمذهبی...

آدمای بی فکر و غیرمذهبی که هیچی، کاری به کارشون نداریم... ولی اون بی فکرای مذهبی، همونایی ان که حالت ازشون بهم می خوره... همونایی ان که گند زدن به اسم اسلام... چون تمام بی فکری ها و بلاهت هاشونو با اسم اسلام انجام میدن!... ینی نه تنها نفعی برا اسلام و مسلمین ندارن، بلکه ضرر هم دارن... با بی فکری هاشون، با سطحی نگری هاشون، با "نؤمن ببعض و نکفر ببعض"هاشون، با درک پایینشون از دین، ضربه های مهلک می زنن به جامعه ی اسلامی... خیلی باید مواظب باشیم که جزء این دسته از مذهبی ها نباشیم...

غیرمذهبی هایی هم که توی دسته ی بافکرها هستن، به محض این که دین خدا بهشون عرضه بشه، سریعاً ایمان میارن و مؤمن و مذهبی خواهند شد (الان بسیاری از حقیقت طلبان عالم، جز این دسته ان)

توضیحات: اینا برگرفته از بخش های از صحبت های استاد پناهیان عزیزم بود.



[ یکشنبه 22 فروردین 1395 ] [ 11:12 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

من عاشق نقاشی های دیواری بزرگ تو شهرهای بزرگم... حقیقتاً شهرها رو از حالت خشک و بی روح، تبدیل می کنن به یه شهر شاد و سرزنده...

سلیقه ی بعضی ها اما در این کار وااااقعاً ستودنیه...

نمونه ش این نقاشی دیواری بانشاط و زنده که دیوار بزرگ یکی از خیابون های رشت عزیزمو پوشونده و هر بار که از کنارش رد می شم، به هنرمندانی که اینطور زنده و متناسب با فرهنگ این شهر خلقش کردن، افتخار می کنم.

توضیحات: همه ش دو روزه برگشتم از رشت... ولی به شدت دلتنگم و پکر



[ جمعه 20 فروردین 1395 ] [ 10:56 ] [ *برف دونه* ] قشنگ نیستن؟

وقتی عمق حقیقت زندگی فهمیده نشه، مردم عالم به دو دسته تقسیم می شن:

 

دسته ی اول کاریکاتورهایی مضحک و معتمد به نفس

دسته ی دوم آرزومندان و شیفتگانی که برای تبدیل شدن به دسته ی اول له له می زنن!!

 

:|


توضیحات: این نظر رو برای این پست جالب برادر گرامی مون، آقای وحدتی نوشتم.




[ یکشنبه 15 فروردین 1395 ] [ 17:32 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...


ازدواج، چیز خوبیه... فواید زیادی داره... مثلاً بزرگ ترین فایده ی ازدواج اینه که بهت اثبات میشه انسان، ذاتاً تنهاست و عشق در بین انسان ها، معنا و مفهوم حقیقی نداره...



[ شنبه 14 فروردین 1395 ] [ 11:53 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یه جمله ایو من بارها شنیده بودم از تلویزیون یا منبر یا افراد یا ...

اونم این که "آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام ولی نعمت ما ایرانی ها هستن"

خب راستش این جمله رو خیلی درک نمی کردم... محسوس نبود برام... ینی چی ولی نعمت ما هستن؟!

وقتی عراق بودم (چه تو نجف، چه کربلا، چه کاظمین) با این که در محضر چهار تا امام معصوم(ع) حضور داشتم، ولی یه حس عجیبی داشتم، یه جور حس خلاء... همه جا شدیداً به یاد آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام بودم. به حرم هر امامی که می رفتم، دلم برا امام رضا می گرفت و تنگ می شد... عجیب بود... خیلی عجیب... امام های معصوم ما که از حیث عظمت و رأفت و ولایت، فرقی برا ما ندارن که... پس این حس عجیب چی بود؟!

دقیقاً این حس رو داشتم که انگار مثلاً یه پادشاه عادلی یه قلمرویی داره و من الان از قلمرو اش اومدم بیرون و حس ناآرومی دارم... می خواستم سریع برگردم دوباره تو قلمرو اش... این حس رو داشتم که تا الان تو خونه ی یه پدر مهربانی بودم، بعد الان تو این یه هفته از خونه ی اون پدر، اومدم بیرون و یه جور حس آشفتگی درونی دارم...می خواستم سریع برگردم خونه...

اول فک کردم این حس، به خاطر دوری از ایرانه... ینی بحث وطن و ایناست(هرچند اونجا اصن حس نمی شد خارج از ایران هستی! ریخت خیابون ها و بازارها و دستفروشی ها که شبیه ایران بود، همه هم که فارسی بلد بودن، پراید و سمند و پژو هم که تو خیابون هاشون ریخته بود! غذاهای هتل هم که همه ایرانی بود!! ینی کاملاً فک می کردی سفر کردی به یکی از استان های جنوبی ایران!!)... ولی بعد دیدم عجیب دلم همه جا به یاد آقا امام رضاست... خیلی عجیب بود برام... خیلی... تازه من کسی نیستم که این توفیق رو داشته باشم که زود زود برم مشهد...

تو اون یه هفته بود که فهمیدم "ولی نعمت" ینی چی... این که میگن آقا امام رضا علیه السلام ولی نعمت ما ایرانی ها هستن، ینی چی... اونجا بود که فهمیدم پادشاه سرزمین من، پدرِ خونه و وطن من، آقا امام رضاست...  و اینو –بدون این که کسی بهم بگه- خودم با گوشت و پوست خودم لمس کردم...

و اگه بدونی، چقدددددددددر از ته دل دلم می خواست یه راست از بغداد پرواز کنیم اول به فرودگاه مشهد، یه دو ساعت اونجا بمونیم لااقل، بعد برگردیم تهران... دلم می خواست بعد از نجف و کربلا و کاظمین، یه راست برم پیش آقا امام رضا(ع) و بگم:

آخیش! سلام پدر عزیزم... من دوباره برگشتم به قلمرو شما... به سرزمین آرامش و ولایت شما... سلام پدر خوبم... سلام پادشاه عادل و رئوف سرزمینم... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...

توضیحات: جدای از قضیه ای که تو این پست گفتم، یه جاهایی خییییییییییلی یاد خادما و کفش دارهای مهربون و خوش برخورد حرم آقا امام رضا(ع) میفتادم و دائم دلم براشون تنگ میشد و دعاشون می کردم... خادم ها و کفشدارهایی که هر کدومشون یه عارفن انگار... آخه خادم ها و کفش دارهای عتبات عراق، واقعاً –خیلی هاشون- اوضاعشون داغون بود... به خصوص کفشدارها... اغلب پسرهای جوون، کفش دار بودن... بی نهایت بی ادب و بی تعهد و بی نظم و به شدت جلف و چشم چرون!!! یه جا نزدیک بود به خاطر مسخره بازی و بی نزاکتی یکی از کفشدارها با کفش بکوبم تو صورت ش!!!!! اونجا بود که یاد کفشدارهای مشهد میفتادم... اونا هر کدوم یه عارفی هستن برا خودشون... اهل دلن هر کدوم... خدا خیر بده به مسئولین آستان قدس رضوی که مدیریت فوق العاده و نظم بی نظیری رو در همه ی ابعاد توی حرم امام رضا(ع) ایجاد کردن و زائر، علاوه بر حظ معنوی، با آرامش و لذت و آسودگی خیال، می تونه به زیارتش برسه...



[ سه شنبه 10 فروردین 1395 ] [ 11:28 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

منِ ابلهِ احمقِ بی فکر یه عمر فک می کردم نفس انسان مث بچه ی آدم می مونه... باید تربیتش کرد که منصف بار بیاد و گاهی بهش سخت گرفت تا سوسول نشه و حواسمون باشه که دقیقاً هرچی می خواد، بهش ندیم تا یه وقت لوس نشه... اما از طرفی، اذیتش هم نکنیم و بهش زیادی سخت نگیریم که عقده ای نشه و اینا!!

هه! غافل از این که هرگز اینطور نیس... نفس انسان، مث بچه ی آدم نمی مونه... بلکه نفس انسان، بزرگترین دشمن انسانه... این واژه ی تهذیب نفس رو که یه عده تعبیر می کنن به «تربیت» نفس، آدم رو نباید به اشتباه بندازه... برخورد با دشمن که دیگه رویکردش تربیتی نیس که... هدف، فقط نابودی و تضعیف دشمنه... اصن جهاد اکبر ینی همین... ینی تو با یه دشمن قَدَر طرفی... تو با یه موجود رذل و مکار طرفی... باید پوزه شو به خاک بمالی... این، حقیقت نفس انسانه... بچه کجا بود بابا! :-/

واااااای که من چقد جاهل بودم... وای که من چقد نادون بودم... آخه چرا کسی این مهم ترین مسائل بشریت رو، این اساسی ترین نیاز بشر رو به آدم یاد نمی ده؟... آخه چرا کسی اینا رو از بچگی بهمون نگفت؟... آخه چرا؟!

واااااااااای که من چقد دیر فهمیدم این مسئله رو... خییییییییییییلی دیر...

می سوزم... از درون و برون می سوزم وقتی به این مسئله فکر می کنم... ینی اصن اعصابم خرد میشه... حس می کنم تمام سیم پیچ هام قاطی می کنه به خدا... به معنی واقعی کلمه عصبی می شم... و این کلمات اصن این قدرت رو ندارن که این عصبی شدنم رو به نمایش بذارن... یه جور حس حسرت عمیق، یه جور حس خسران عظیم بهم دست میده... نمی دونم سرمو باید به کدوم دیوار بکوبم...

حالا می فهمم چرا بسیاری از بزرگان و عرفا و علما یه بلاهای خاصی(و حتی خلاقانه!) سر نفس خودشون میاوردن از همون جوونی (مثلاً میگن حضرت امام خمینی(ره) وقتی یه گاز به هندونه ای می زدن و می دیدن که خیلی شیرین و آبداره، سریع روش نمک می پاشیدن که نفس، خیلی حال نکنه!!) که آدم وقتی می شنید حکایت هاشو، تعجب می کرد و هضم نمی تونست بکنه و حتی یکم سرزنش گونه هم به ماجرا نگاه می کرد که بابا حالا واقعاً این همه سختگیری که لازم نیس که دیگه بابا! خدا که نگفته این کارا رو بکنین که... احکام خدا کِی گفته مثلاً فلان جور برخورد کنید با نفستون... پیغمبر خدا مگه این کارو می کرد... فلان امام مگه...!

حالا می فهمم چرا... چون وقتی سر چیزای مباح، حالِ نفست رو بگیری، دیگه اون نفسِ ذلیلِ حقیرِ ضعیف، جرأت نمی کنه به مکروهات نزدیک بشه چه برسه به محرمات!! ببین بعضی ها چقد زیرکانه و هوشمندانه با این دشمن ذاتی خودشون، جهاد و مبارزه می کردن؟! انگار یک عمر، در بهترین دانشگاه های عالم، علوم نظامی و استراتژیک خونده ن!! اون وقت من...

حقیقتاً زیرک ترینِ انسان ها، باتقواترینشونه...

و من چقدددددددددددر از مرحله پرتم...

 

               هفت شهرِ عشق را عطار گشت

                                               ما هنوز اندر خمِ یک کوچه ایم!




[ دوشنبه 9 فروردین 1395 ] [ 16:41 ] [ *برف دونه* ] حسرت

*به نام خداوند رحمتگر مهربان*

 

افزون طلبی [و تفاخر] شما را به خود مشغول داشته [و از مقصد بازداشته] است(1)

تا آنجا که به دیدار قبرها رفتید [و قبور مردگان خود را برشمردید و به آن افتخار کردید](2)

چنین نیست که می‌پندارید، [آری] بزودی خواهید دانست(3)

باز چنان نیست که شما می‌پندارید؛ بزودی خواهید دانست!(4)

چنان نیست که شما خیال می‌کنید؛ اگر شما علم الیقین [به آخرت] داشتید [افزون طلبی شما را از خدا غافل نمی‌کرد](5)

قطعاً شما جهنّم را خواهید دید(6)

سپس [با ورود در آن] آن را به عین الیقین خواهید دید(7)

سپس در آن روز [همه شما] از نعمت هایی که داشته‌اید، بازخواست خواهید شد(8)

 

*راست گفت خداوند بلندمرتبه ی باعظمت*

توضیحات1: نوروز که میشه، باز بالاجبار مسیرت میفته به فک و فامیل هایی که تفکرات سطحی نگرانه شون، تو رو روزی چند بار به یاد این سوره ی اخطاردهنده ی قرآن میندازه...

توضیحات2: این سوره رو خیلی دوس دارم...

توضیحات3: شب ها قبل از خواب، بخونش حتماً



[ شنبه 7 فروردین 1395 ] [ 16:04 ] [ *برف دونه* ] بیدار شو!