تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - مطالب آذر 1394





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




زمانی که بچه مدرسه ای بودیم، به خصوص دوران ابتدایی، پرنشاط و سرزنده و سالم بودیم و حسابی درس می خوندیم... چون یه بچه تو اون سن، کار دیگه ای نداره... تمام همّ و غمش درس خوندن و نمره ی خوب گرفتنه... به خصوص اگه معلم مونو خیلی دوس داشتیم، دغدغه ی اولمون راضی کردن و خوشحال کردنش بود.

اگه یه بچه ای تو اون سن و سال، گوشه گیری می کرد، یا اگه دیگه سر کلاس زیاد فعّال نبود یا اگه گریه می کرد، یا اگه خوب بازی نمی کرد تو زنگ تفریح با بچه ها و از همه مهم تر، اگه درسش ضعیف می شد یهو، قطعاً معلم با مهربونی می بردتش یه گوشه بعد از کلاس ازش می پرسید: «چته عزیزم؟ مشکلی پیش اومده؟» اگه هم اون دانش آموز حرفی نمی زد یا مشکلش رو نمی گفت، معلمش فوراً به کمک مدیر یا ناظم مدرسه، یه جلسه ترتیب می داد که مادر یا پدرش رو ببینه و ازشون جویا بشه که آیا اخیراً برا این بچه مشکلی پیش اومده که درسش ضعیف شده یا گوشه گیر شده یا غمگینه؟!

اینجوری، معلم هم می فهمید که این بچه، تنبلی نمی کنه و واقعاً مشکلی داره که نمی تونه رو درس خوندن هاش تمرکز کنه و هم احتمالاً در حد توانش کمک می کرد که مشکل اون بچه حل بشه. (مادر خودم معلم بود و بارها شاهد بودم که چقد تلاش کرد برای حل مشکلات مالی یا خانوادگی یا بیماری دانش آموزاش)

فرق دانش آموز با دانشجو چیه؟!

فرقش اینه که اولاً بسیاری از دانشجوها اصن پیش خانواده هاشون نیستن که برای حل مشکلاتشون از اون ها بتونن کمک بگیرن و تقریباً مث یتیم می مونن!... ثانیاً یه دانشجو شدیداً درگیری ها و مشکلات بزرگتری نسبت به یه دانش آموز داره و الزاماً تمام هم و غمش درس و نمره و پروژه هاش نیست... ثالثاً فشار زندگی و فشارهای عاطفی و روانی و جسمی و اجتماعی خیلی بیشتر روی دانشجوهاست تا دانش آموزها... رابعاً دانشجو نه اونقد بچه است که همه از پدر و مادرش انتظار حمایت های همه جانبه رو ازش داشته باشن و نه اونقد بالغ و مستقله که بتونه به تنهایی همه ی کارا رو خودش انجام بده...

حالا سوالی که باید از اساتید محترم پرسید اینه که:

آیا فک نمی کنید اگه یه دانشجوی خیلی خوب و درسخون دارید و حالا افت تحصیلی شدید پیدا کرده یا اگه دانشجویی دارید که در مقاطع قبلی بسیار نمرات خوبی داشته و یه رزومه ی تحصیلی و شغلی قوی داره، ولی الان اونی نیس که باید باشه، باید ازش پرسید: «چته عزیزم؟ مشکلی پیش اومده؟»

آیا فک نمی کنید که یه دانشجو ممکنه اینقد مشکلات تو زندگی شخصی ش داشته باشه که اصن نتونه به درسش فک کنه چه برسه بخواد روش تمرکز کنه؟! آیا فک نمی کنید دقیقاً مث همون دانش آموز، و بلکه بیشتر، این دانشجو هم نیاز داره ازش پرسیده بشه که علت واقعی افت تحصیلی ش چیه و باید مشکلش رو در حد توان حل کرد؟! آیا فک نمی کنید این دانشجو هم مث پسرها و دخترهای خودتون برای حل بسیاری از مشکلات و غم هاش به یه بزرگتر نیاز داره و برای بسیاری از دانشجوهای خوابگاهی، شاید شما اساتید تنها بزرگترهایی باشید که اون ها بهش دسترسی دارن؟

درددل خیلی زیاده... مجالش اینجا نیس...

فقط اینو بدونین که دل ما دانشجوها بدجوری تنگ شده برای اون خانم معلم های مهربونی که از چشم های خیس و سکوت های غمناک مون همه ی مشکلاتمونو می خوندن و با یه لبخند، تمام غم ها رو برامون کوچیک و آسون می کردن...

یادش بخیر... 



[ یکشنبه 29 آذر 1394 ] [ 13:31 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

«فقط به حکم انسان بودنمون باید برای هر کاری که می کنیم دلیل داشته باشیم.... دلیلی که حیوانات نمی تونن داشته باشن... اون وقت غذا خوردنمون هم ما رو بالا می بره...

مثلاً دلیل حیوانات از غذا خوردن چیه؟ لازم نیست در ذهنشون تصور کنن دلیلش رو...!! همین که گرسنگی شون به سمت غذا می کشوندشون، دلیل غذا خوردنشون میشه گرسنگی...

خب چقدر از ما انسان ها هم دلیلمون برای غذا خوردن گرسنگی هست؟ شاید بیش از نود درصد...
یعنی نود درصد ما انسان ها حداقل در غذا خوردن، دلیلمون انسانی نیست!... لذا غذا خوردنمون موجب تعالی روحی مون نمی شه... ببینید چه فرصتی رو از دست می دیم... در حالی که میشه با یه" نیت واقعی دادن از ته دل" با همین غذا خوردن به خدا نزدیک شد...

ما عقل داریم... دلیل می خوایم برای کارهامون...

میگم: خدایا درسته گرسنه م شده اما من به این خاطر میرم سمت غذا چون این جسم در دست من امانته... این جسم مَرکبِ روح منه... من باید بهش رسیدگی کنم...

لذا همین غذا خوردن ما خیلی بیشتر از نماز شب بعضی ها موجب تقرب ما به خدا خواهد شد...»

 

برگرفته از نظر خوب و حکمت آمیز برادر عزیزمون، صالح

توضیحات: گاهی خدا چقد قشنگ از زبون بنده هاش، به آدم دقیقاً همون حرفاییو می زنه که این روزا بهش نیاز داشته و داره... و البته هر کسی لایق این نیس که زبون خدا بشه...



[ جمعه 27 آذر 1394 ] [ 23:06 ] [ *برف دونه* ] تفکر

I'm so tired of being here…

Suppressed by all my childish fears…

And if you have to leave,

I wish that you would just leave…

Cause your presence still lingers here

And it won't leave me alone…

 

These wounds won't seem to heal

This pain is just too real…

There's just too much that time cannot erase

 

When you cried, I'd wipe away all of your tears.

When you'd scream, I'd fight away all of your fears.

And I held your hand through all of these years…

But you still have All of me.

 

You used to captivate me…

By your resonating light.

Now I'm bound by the life you left behind…

Your face it haunts

My once pleasant dreams

Your voice it chased away…

All the sanity in me…

 

These wounds won't seem to heal

This pain is just too real…

There's just too much that time cannot erase

 

When you cried, I'd wipe away all of your tears.

When you'd scream, I'd fight away all of your fears.

And I held your hand through all of these years…

But you still have All of me.

 

I've tried so hard to tell myself that you're gone...

But though you're still with me

I've been alone all along...







توضیحات: برادرایی که اهل رعایت هستن، حواسشون باشه خواننده ی این موسیقی، یه خانمه. 



[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ 11:29 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

از روز اول دیدمش... منی که اهل سریال نگاه کردن نبودم هیچ وقت... بلاخره آدم خونه که باشه، در کنار مامان بابا تلویزیون نگاه کردن، حتی اگه چرت ترین برنامه ها باشه، می چسبه... روزی که شروع شد، خونه بودم...

چون خیلی از بازی مرجانه گلچین خوشم میاد و کلاً شخصیتش خیلی برام جالبه(یادآوری می کنم که هم ولایتی هم هست!) دوس داشتم ببینم چطور شده این بار نقشش طنز نیست... اولین قسمت «نفس گرم» رو که دیدم، متوجه شدم باز تو این سریال ها یه شخصیت مذهبی گذاشتن! نظر منو هم که در مورد شخصیت های مذهبی صدا و سیما می دونی که!! :-/ اول بدبینانه نگاه کردم به قضیه ولی دیدم نه؛ این فقره با اون قبلی ها فرق داره انگار...

خیلی وقته می خواستم نظرمو بهت بگم در مورد این سریال... ولی همه ش حس می کردم قضاوت، زوده... از این صدا و سیمای ما بر نمیاد یه شخصیت مذهبی رو خوب نشون بده و یه سریال رو خوب به پایان برسونه... تمام قسمت هاشو دیدم... منتظر بودم یه سوتی از این سریال بگیرم... یه چیزی که باز اعصابمو بریزه بهم... اما نشد...

دیشب آخرین قسمتش هم تموم شد... حالا دیگه میشه قضاوت کرد...

واقعاً احسنت می گم... تبارک الله می گم به سازنده های این سریال قشنگ... شاید ماجراش یه ماجرای معمولی خانوادگی بود و برای خیلی ها هیجان نداشت... ولی منی که تماشای فیلم و سریال برام تفریح نیس، با یه دید دیگه دنبالش کردم... نمی شد ازش ایراد گرفت... واقعاً نمی شد... لااقل منی که مو از ماست می کشم بیرون، نتونستم.

چند تا نکته:

-          شخصیت اول این فیلم یک زن کاملاً مومنه و مذهبی بود که اولاً خیلی خوب بلد بود چادر بگیره(آخه این چادری های توی فیلم ها اعصابمو می ریزن بهم بس که چادر گرفتن رو بلد نیستن!!! در حالی که یه بازیگر وظیفه شه بره تمرین کنه تا نقششو طبیعی از آب در بیاره) و به صحیح ترین شکل ممکن محجبه بود(ینی مثلاً از این چادری های آرایشدار نبود!) ثانیاً سنتی و از دنیا بی خبر نبود، ثالثاً حضور اجتماعی پررنگ و البته خیلی سالم(سالم بودنش، این خیلی نکته ی مهمیه) تو جامعه داشت و بسیار فعال بود، رابعاً بسیار زیرک، عاقل، فهمیده، مقاوم، محکم، صبور و از همه مهم تر محبوب و مقبول اطرافیانش بود(از این جهت این بار شاهد یه الگوسازی نرم، در یک سریال تلویزیونی ایرانی بودیم)، خامساً ایده آل نبود، ینی یه جاهایی کم میاورد، یه جاهایی بلند گریه می کرد، یه جاهایی مستأصل می شد، یه جاهایی اشتباه می کرد(ینی شخصیتش دور از دسترس نبود... مخاطب راحت می تونست باهاش ارتباط برقرار کنه)؛ سادساً حقیقتاً ملجأ و آرامشگر اطرافیانش بود و سنگ صوبر همه بود و سابعاً بسیار در کلام و رفتار، مودب و متین و در یک کلام، مبادی آداب بود(چیزی که مردم ما به تاثیرش در ناخودآگاهشون بسیار نیازمندن)؛ شخصیتی که به جرأت میشه گفت مشابهش رو نداشتیم در فیلم ها و سریال های ایرانی! می دونی این به نظر من خیلی مهمه که با نشون دادن خوبی، به مردم خوبی رو یاد بدی، نه با انتقاد از بدی...

-          نقش ملیحه حقیقتاً بر قامت مرجانه گلچین نشسته بود... ینی من که با دقت در جزئی ترین برخوردهای ملیحه نگاه می کردم، متوجه می شدم که چقد این شخصیت مثلاً شبیه مامان منه! یا شبیه فلان خانم مذهبیه... ینی خیلی واقعی بود... شیوه ی لبخند زدنش، شیوه ی چادر گرفتنش، شیوه ی نگاه کردنش، شیوه ی نگران شدنش، شیوه ی قربون صدقه رفتنش، حتی شیوه ی نگاه کردنش به موبایل وقتی که عینک نداشت! واقعاً باید تبریک گفت اولاً به کسی که این بازیگر رو برا این نقش انتخاب کرد و ثانیاً به خود خانم گلچین با این بازی طبیعی و فوق العاده شون در این سریال.

-          دیالوگ های ملیحه در این فیلم فوق العاده هوشمندانه بود... حتی گاهی که یه تذکر یا نصیحت گذرا رو نشون می داد که مثلاً داشت به خانم همسایه می گفت... این فیلم قطعاً یا یه کارشناس مذهبی خیلی زیرک و دقیق و خبره داشت، یا خودِ عوامل اصلی ش (احتمالاً نویسنده ش) بسیار اهل دین و تدین بوده ن... چون دیالوگ های ملیحه هیچ کدوم حتی ذره ای-از نظر اصول، احکام و اخلاق اسلامی- ایراد نداشت... و این حقیقتاً شاهکار بود در یک فیلم صدا و سیمایی!! فقط از دیالوگ های ملیحه مردم کلی دین یاد گرفتن قطعاً. اتفاقی که در مذهبی ترین سریال ها و فیلم های کشور نیفتاده بود.

-          در فیلم ها و سریال ها صحنه های نماز خوندن زیادی رو دیدیم که اغلب یه صحنه احساسی و کلیشه ایه تو فیلم ها... ولی دقت کردم اولاً در این سریال زیاد این صحنه ی نماز خوندن ملیحه تکرار می شد و نشون می داد که در زندگی ش جریان داره؛ ثانیاً ملیحه در این فیلم، نماز رو کااااااااااملاً صحیح می خوند... کاملاً صحیح... هم از حیث قرائت هم حرکات و سکنات... مثلاً یکی از نکات ظریفی که نماز رو باطل می کنه ولی خیلی از ماها بهش توجه نداریم، گفتن اذکار (به استثنای ذکر «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» البته) در حین حرکته... خیلی برام جالب بود که ملیحه در این فیلم، به شدت این نکته ی ظریف رو رعایت می کرد... کلاً قرائت هاش هم صحیح بود همگی... با طمأنینه ی تمام نماز می خوند و من فک می کنم یه آرامش واقعی رو تونست در قالب نماز صحیح، به مخاطب منتقل بکنه...

-          روابط، کنش ها و واکنش های شخصیت های فیلم، همگی طبیعی و واقعی بودن... یکی از چیزایی که خیلی اعصاب منو تو فیلم ها و سریال ها خرد می کنه اینه که شخصیت های اصلی اون فیلم یا سریال یه کارایی می کنن آدم شاخ در میاره!! یه کارای بی خردانه... یه کارای مضحک و احمقانه... انگار مثلاً یه عده منگول دور هم جمع شدن دارن زندگی می کنن!! ولی این سریال اینجوری نبود... بسیار بسیار به دنیای واقعی نزدیک بود... توی این فیلم حتی اشتباه های شخصیت ها هم واقعی بود... ینی می تونستی تصور کنی خودت همون اشتباه رو بکنی؛ احمقانه نبود.

-          شیوه ی فیلم نامه نویسی و روند داستان به شدت جذاب بود... تو هر جلسه کم کم برات چند تا مسئله ی مبهم ایجاد می کرد، بعد کم کم آروم آروم لای قسمت های بعد به طرز بسیار نرم و ظریفی اون ابهامات رو برات حل می کرد... این شیوه ی داستان پردازی خاصیتش این بود که دلت نمی خواست حتی یه قسمت از سریال رو از دست بدی...

-          شیوه ی برخورد با مرگ و یا لااقل تفکر در مورد مرگ بسیار در این سریال، درست بهش پرداخته شده بود... چیزی که در سریال های دیگه یا می لنگید یا کاملاً غلط به مردم القا می شد...

-          جنس گریه ها در این سریال خیلی جالب بود برام... نمی گم این یه اتفاق خاص در این سریال بود و مثلاً در سریال های دیگه نبود(چون تو سریال های دیگه دقت نکرده بودم به این موضوع؛ شاید بوده باشه)ولی به نظر من تو این سریال، گریه ها خیلی خوب طراحی شده بود... ینی گریه ی حاصل از استیصال با گریه ی حاصل از درد، با گریه ی حاصل از مظلومیت، یا گریه های حاصل از مصیبت کاملاً متفاوت اجرا شد در چهره ی شخصیت ها و این خیلی عالی بود؛ چون کاملاً حس اون شخصیت بهت القا می شد.

دیگه فعلاً نکته ی خاصی به ذهنم نمی رسه... فقط خواستم حسمو باهات در میون بذارم... همین!

به هر حال اولین سریالی بود که (به جز یه سری سریال های تاریخی خوب) از دیدنش پشیمون نیستم و احساس اتلاف وقت نمی کنم! و امیدوارم وضع صدا و سیما از حیث محتوای سریال های خانوادگی روز به روز خوب تر و غنی تر بشه.

باز هم تبریک میگم به تمام عوامل این سریال قشنگ و صحیح... امیدوارم از این دست کارها بازم ببینیم تو صدا و سیما...

توضیحات: سوای تمام این شرح و بررسی های محتوایی و فنی، من تو این سریال با شخصیت «ترانه» خیلی خیلی ارتباط برقرار کردم... خیلی شبیه من بود...به دلایلی... 



[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 22:15 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و نظر

کلافه ام...

کلافگی هام داره دیگه overdose می کنه... هر دفعه از دفعه ی قبل شدتش می زنه بالاتر...

دارم دیوونه می شم...

اصن برخوردم هم عین دیوونه ها شده!

...

غذا و اینا که عملاً نمی خورم... چیزی نمی خونم... جایی نمیرم... کاری نمی کنم... بندگی که اصن تعطیل! شهادت میدم الان اگه ملک الموت بیاد سراغم، به مرگ کفار مرده ام!

...

حوصله ی هیچ کسیو ندارم... حتی آدمای خوب رو... مث کسی که اینقد حالش بده با دیدن خوشمزه ترین غذاها هم حالت تهوع می گیره!!

...

اخلاقم بد شده... کلافه م... این کلافگی م داره دوستامو اذیت می کنه... دست خودم نیس ولی...نمی دونن... این بدترین قسمت ماجراست...

...

مامانم زنگ می زنه بالای نیم ساعت سر تلفن با من صحبت می کنه از مشکلات بابا و کارایی که خودش کرد و این که ناهار اون روز و دیروز و پریروزش چی پخت و این که رفت بازار چی خرید و مشکلات و موفقیت های خواهرم-که داره یه شهر دیگه درس می خونه!- برام صحبت می کنه و بعد در آخر-بدون این که یکم از حال و دلم بپرسه- میگه خب دیگه برم به کارام برسم، کاری نداری عزیزم؟!

...

هرکه آمد ضربه ای بر من زد و از من گذشت

من شباهــت های دردآلود با در داشتـــــــم

...

اون روز رفتم اون سر تهران، پیشش... دلم براش یه ذره شده بود... بالای دو ماه بود ندیده بودمش... حیف که نیم ساعت بیشتر وقت نداشت... رفتم با دیدنش حالم یکم خوب شه... تنها کسیه تو دنیا که دیدنش حالمو خوب می کنه... حتی برای یه لحظه... شاید چون تنها کسیه که از خودش هیچی نمی گه... از تو برا خودش و کاراش هیچی نمی خواد... اصن خودشو نمی بینه... فقط خدا رو می بینه... فقط دست بده داره نه بگیر... فقط می خواد غم یک نفر رو هم که شده، کاهش بده... نمی خواستم برم از حال خرابم بهش بگم... هیچ وقت بهش نگفتم... می خواستم فقط حرف بزنه، من گوش کنم... ولی نگفته، خودش فهمید... آدم های اهل دل و باصفا، باطنشون اینقد شفاف و روشنه که نگفتنی ها رو هم می فهمن... چهره ش غمبار شد... تو نیم ساعت، کاری نتونست برام بکنه... ولی تونستم یکم نفس بکشم، عین کسی که داره خفه میشه، یه دو ثانیه از آب سرشو بیارن بیرون... وقتی یکی باشه که بفهمه فقط بفهمه چی میگی، چه مرگته، مشکلت چیه، این عین نفس کشیدنه... نفهمیده شدن بزرگ ترین رنج عالمه... من هیچی نگفتم... خودش تا تهشو خوند... حتی یه چیزایی گفت در موردم که به کسی نگفته بودم تا به حال... غم فوراً تو چهره ش هویدا شد... دلم گرفت... نیم ساعت خیلی خیلی خیلی کم بود برای شارژ کردن من...خدا رو شکر با خنده های تصنعی رد کردم... نذاشتم اشکمو ببینه...

...

کسی که حالش خوب نیس، کسی که تو آی سیو باشه مثلاً، ازش کسی انتظار کار فرهنگی و جهاد علمی داره آیا؟! هه!

...

تا حالا فک کردی حبس با دیوارهای نامرئی چه طعمی داره؟!

...

خانمه رو آوردن خوابگاه امشب به عنوان روانشناس که مثلاً مشاوره ی عمومی بده در مورد عشق و ازدواج و اینجور خزعبلات! منم رفتم ببینم چی می گه... ده دوازده نفر بیشتر نبودیم پای حرفش... خدا رو شکر بیشتر نیومدن بچه ها!... شروع کرد بلغور کردن! که عشق طبق نظریه ی گِلاسر فلانه و رابطه عاطفی طبق نظریه ی اریک فوروم فلان جور تعریف می شه و باید مطابق نظریه ی نمی دونم کی کی به همسر آینده مون نگاه کنیم و ... دیدم چرت و پرت هاش داره می زنه بالا... بچه های از همه جا بی خبر هم دارن حرفاشو می بلعن... تشنه که باشی، گنداب هم بیارن برات، می خوری!! گفتم ببخشید این آدم که نظریه شو میگین حالا کی هست؟! گفت بزرگترین روانشناس جهانه! گفتم نظریه ش با قرآن که نمی خونه!! گفت: من بحثم احکام و اصول اعتقادی و آموزش قرآن که نیست! گفتم بحث منم احکام و اصول اعتقادی و قرآن نیست، من میگم این آدم کیه که منِ دانشجو باید نظرشو در مورد حقیقت نابی به نام عشق، بپذریم... یک آدم غربی که در دنیایی بزرگ شده که در اون عشق رو با سـ کـ س یکی می دونن! گفت شما رشته ت چیه؟! گفتم مهندس! گفت آیا من فرمول های شما رو زیر سوال می برم و در مورد رشته ی شما نظر میدن که شما  در مورد علمی که نداری، نظر میدی؟! گفتم فرمول های رشته ی من همه شون قابل اثباتن... من نظر علمی ندادم. من دارم میگم کسی می تونه در مورد روان من نظر بده که انسان شناس باشه. گفت احسنت! اینا همه شون انسان شناس بودن و فلان تعداد کتاب در مورد انسان شناسی تالیف کردن و ... گفتم خانم! کسی می تونه در مورد انسان نظر بده که با خالق انسان در ارتباط باشه!

نمی فهمید... اصلاً نمی فهمید... از بیخ نمی فهمید... هم با شدت برخورد کرد نسبت به انتقادم و  هم نذاشت پاسخش رو بدم... چرت و پرت می گفت... می گفت روانشناسی یه علم غربیه... می گفت فرهنگ اونا موفق بوده... می گفت من خودمم آدم مذهبی ای هستم و بخش هایی از روان شناسی رو که با اسلام نمی خوره کات(!) کردم و دارم به شما ارائه میدم! این ینی روانشناسی ای که دارم به شما میگم، اسلامیه!!!!!!!!!!! حالم بد شد... اینجور علوم انسانی خونده ها تا صد قرن دیگه هم نمی فهمن «علم ترجمه ای» اصن ینی چی؛ چه برسه بخوان اصلاحش کنن!!! شاید بهتره تو این جور جلسات دیگه خاموش باشم کلاً... نه متکلم می فهمه چی میگم نه شنونده ها... این وسط من وصله ی ناجورم گویا... بچه ها راضی بودن... اینا آب زلال چشمه رو ندیدن که از این جلسه راضی بودن و اصرار می کردن جلسه ی بعد هم بیاد!!!... اینا از عشق هیچی نمی دونن که اجازه میدن هر کس و ناکسی در مورد عشق نظریه صادر کنه و هر کس و ناکسی نظریات اونا رو به خوردشون بده!... از حرف زدنم پشیمون شدم... بی ادبی نکردم اما طعنه تحویلم دادن... دلم گرفت... دلم یه آدم دانا می خواد، حتی اگه دشمن باشه... «مولا علی(ع): دشمن دانا بهتر از دوست نادانه!!»...

...

چشمام قرمز شده... به شدت می سوزه... هوا بدجوری آلوده ست... دارم خفه می شم... از این همه آلودگی و ناصافی و بی صداقتی و نفهمی

...

من گنــگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

...

چند نفر این روزا خیلی اذیتم کردن... خیلی رفتن رو اعصابم... بعضی ها آفریده شدن تا حال بد آدمو بدتر کنن... «مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!»

...

از سکوت آنقــدر لبریزم تصــور می کنـم

گوش هایم عاقبت از شدتش کر می شود

...

دارم تلظّی می کنم... شاید حتی شهدا هم فراموشم کردن... حتی ابراهیم عزیزم...

...

هذیون ان اینا...

هه!

بی خیال...

از کسی که حالش وخیمه، چه انتظاری داری؟!

یا فلان، بنت فلان! اسمع... افهم...!

الفاتحه لطفاً... یا حمد شفا... فرقی نمی کنه!



[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 01:24 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

انسان با عشق زنده است...

انسانی که عشق تو زندگی ش نباشه، ولو یه هاله ی کم نور، مرده ست... به قول حضرت حافظ:

 

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمـــــرده به فتــــــوای من، نمــــاز کنیـــــد

 

نتیجه ی دو خط بالا می دونی چی میشه؟

نتیجه ش این میشه که اگه کسی کاری بکنه باهات که دیگه هرگز نتونی عاشق بشی، در واقع یک قتل عظیم مرتکب شده... تو قوانین هیچ کشوری برا این جُرم، قصاصی وجود نداره ولی خدایی که ما رو برا عاشقی خلق کرد، قطعاً برای این جُرم، مجازات بزرگی مهیا خواهد کرد...



[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 01:07 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

بگذار سنگ شوم...

سنگ ها نه می شکنند، نه کسی به آن ها تهمت می زند، نه کسی آن ها را خر فرض می کند، نه کسی آن ها را آزار می دهد، نه کسی از آن ها توقعی دارد و نه... اصولاً کسی کاری به کار سنگ ها ندارد...

سنگ بودن شاید بهتر باشد...

بگذار سنگ شوم...



[ پنجشنبه 19 آذر 1394 ] [ 23:46 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دنیا پره از بی صداقتی و دروغ و نفاق و فریب و ...

ولی بی صداقتی، اونقد که یه بچه رو داغون می کنه، یه آدم بزرگِ معمولی رو داغون نمی کنه... چون یه بچه هیچ وقت فکرشو نمی کنه که بشه صادق نبود... مگه چیزی هم به اسم دروغ هست؟! مگه میشه راستشو نگفت؟! مگه میشه صادقانه رفتار نکرد؟! مگه میشه به کسی تهمت زد؟! مگه میشه کسیو ناجوانمردانه اذیت کرد؟! مگه میشه وقتی میگی دوستش داری، بری سراغ یکی دیگه؟! مگه میشه وقتی یکی برات مهمه، اذیتش کنی؟! مگه میشه بقیه رو پیچوند؟ نمیشه... اصلاً نمیشه... امکان نداره... تمام سیستم ذهنی بچه می ریزه بهم... نمی تونه هضم کنه... نه نمیشه...اصن نمیشه...

اما یه عده آدم بزرگ استثنایی هستن که این داغون شدنه، چند برابر بدتر براشون اتفاق میفته وقتی با ناصداقتی رو به رو بشن... قسم می خورم... چند برابر بدتر... سخت تر... زجرآورتر... اون آدم بزرگ های صادق و شفاف و زلال...

می دونی... یه بچه بلد نیست ناصادق باشه... ولی اون آدم بزرگ بلده... خوب هم بلده... اما هزاران سختی به خودش میده تا صادق و پاک و شفاف بمونه... دوس داره فردا بتونه چشم تو چشم بشه با خدای خودش... بگه من نه به خودم دروغ گفتم نه به تو و نه به هیچ کدوم از بنده های تو... و البته صداقت فقط به معنی دروغ نگفتن نیست...بگذریم!

آدم های صاف و صادق باید خودشونو برا هر داغون شدنی آماده کنن... تو این دنیا، جایی برای اون ها نیست...



[ سه شنبه 17 آذر 1394 ] [ 17:52 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این روزها، آدم و عالم دست به دست هم داده اند تا مرا شکنجه کنند!

عجیب است...

دارم له می شوم زیر این همه فشار...

فشاری که از نزدیکان به من وارد می شود...

کاش غریبه بودند... کاش...!

تمام افرادی که همیشه دوستشان داشتم و برایم مهم بودند و ارزشمند، حالا بلای جانم شده اند...

حالم از همه شان بهم می خورد...

از همه ی آن قدیمی ها تا همه ی این جدیدی ها...

مثل بیماری که دیگر حتی سرم را هم پس می زند، همه را پس می زنم... دیگر کشش تحمل هیچ آزاری را ندارم... دیگر قدرت تحمل هیچ فشاری را ندارم... رمقی برایم نمانده... نایی نمانده که حتی به خود کمک کنم... چه برسد به بقیه... سِر شده ام...

و کافی است اندکی، فقط اندکی بی تفاوت یا بی حال شوم و لبخند هر روزه را نزنم و مانند هر روز کمک حال همه نباشم و مانند همیشه با جوک ها و مسخره بازی هایم همه را سرحال نکنم... دادِ همه در می آید... که چرا به من توجه نمی کنی؟! چرا بداخلاق شده ای؟! چه مرگت است؟! چرا کمکم نمی کنی؟! چرا فلان؟! چرا بهمان؟! چرا ... چرا ... چرا...!!

حالم از این همه توقع و فشار، از این همه عذاب، از این همه گستاخی، از این همه خودخواهی و منفعت طلبی دیگران به هم می خورد...

هر کس هر کاری که می خواهد با من می کند و هر چه می خواهد به من می گوید و من دیگه نا ندارم حتی از خود دفاع کنم...

شکستم...

دلم پوسیده...

دیگر نمی دانم چه می خواهم...

دیگر نمی دانم چه کنم...

کسی مرا نمی فهمد... کسی مرا نمی بیند... گنگ شده ام... یا سایرین کر شده اند... یا از اول هم کر بودند و من نفهمیده بودم!!

شبیه آدمی که درون یک اتاقک با شیشه های رفلکس گیر افتاده باشد... کسی او را نمی بیند... کسی صدایش را نمی شنود... هر چه به دیوارها ضربه می زند، کسی نمی فهمد... همه تا نزدیکی شیشه ها می آیند تا خود را در درون آینه نگاه کنند... همه فقط خود را می بیند...

انسان بی شک خودخواه ترین موجود عالم است...

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت... شیر خدا و رستم دستانم آرزوست...



[ سه شنبه 17 آذر 1394 ] [ 00:09 ] [ *برف دونه* ] هیچی نگو!

امروز توفیق شد بعد از مدت ها برم به «امیرکبیر» عزیزم... دلم برا دانشگام تنگ شده بود... عزیز دل و نفسم... جایی که مث یه مادر، بزرگم کرد... دوستش دارم... به اندازه ی همه عمرم، «امیرکبیر»مو دوس دارم...

برای یه برنامه ی دیگه رفته بودم ولی بعدش فهمیدم ساعت 3 جشن روز دانشجو دارن با حضور دکتر حسن عباسی و همچنین با حضور آقای «جم» خواننده ی موسیقی حماسی-تاریخی «یار دبستانی من» که اومد و برامون زنده اجراش کرد و این پرچم های زیبا و سه رنگ ایران عزیزم بود که تو دست بچه ها به تموج در اومده بود...

وای که چقد دلم تنگ شده بود برا یه برنامه ی دانشجویی محشر و پرشور...

وای که چقد دلم تنگ شده بود برا آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه...

حقیقتاً دانشگاهی به پرشوری و پرحرارتی امیرکبیر ندیدم... اینو همه اذعان می کنن البته...

این آخرین جشن روز دانشجوی عمرم بود... چون آخرین سالیه که دانشجو هستم... چه خوب شد که توفیق داشتم برم... و افسوس که...

خیلی خوب بود... روحیه م وا شد... وقتی آدم این همه جوون پرانرژی رو می بینه، روحیه ش وا میشه... دکتر هم انصافاً یه بحث خیلی جالب رو امروز ارائه دادن که به شخصه خیلی برام جدید و مفید بود... بحث ایشون امروز حول شاهنامه ی فردوسی بود و ابعادی از اون رو شرح دادن که حقیقتاً شگفت آور بود... انگار حکیم فردوسی این روزا رو می دید که اون حماسه ها رو سرود... الحق که شاهنامه چقد به درد دنیای امروز می خوره...یادش بخیر وقتایی که نوجوون بودم چقد شاهنامه می خوندم...

 خیلی خوب بود... ولی خب غم بزرگی رو دلم سنگینی می کرد... غمی که این سال ها هر بار میرم اونجا، بر دلم می شینه... و اونم اینه که وقتی این همه جوون بانشاط دانشجو رو اونجا می بینم، غبطه می خورم و یادم میفته که چقددددددددددر پیر شدم...

چقدررررر پیر شدم... و من از این پیری، متنفرم...



[ یکشنبه 15 آذر 1394 ] [ 23:28 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2