!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




هی می خوام بهش فک نکنم، نمیشه...

هی می خوام ذهنمو درگیرش نکنم، نمیشه...

هی میگم حالا میرم یه کاری ش میکنم، ولی باز می بینم نمیشه...

لامصب نمیشه...

از آخر مقطع بدم میاد... متنفرم... مقطع کارشناسی هم همینطور بود... خدا می دونه، فقط خدا می دونه چه بلایی سر ما آوردن اون سال این امور خوابگاهی ها... گاهی وقتا فک می کنم احمق ترین آدم های یک دانشگاه رو می برن تو بخش امور خوابگاه ها مسئول می کنن!!!

هیچ وقت یادم نمیره... منی که کوچیکترین ابراز درد و رنج نمی کردم هیچ وقت (و هنوزم نمی کنم) سر تلفن برای مامانم اینا، اون سال هی تحمل کردم هی تحمل کردم هی تحمل کردم تا این که یه روز شرایطم طوری شد که شبش رسماً و واقعاً جایی نداشتم بخوابم! نه میذاشتن تو اتاق ها باشم(چون اتاقی بهم نداده بودن به جرم اتمام مقطع کارشناسی در 8 ترم!) و نه اجازه می دادن برم تو نماز خونه یا رو پشت بوم! کسیو هم که تو این تهران خراب شده نداشتم... زنگ زدم خونه، مامانم گوشیو گرفت و از اونجایی که کوچیکترین درکی از شرایطم نداشت، وقتی دید دارم بهش میگم: «مامان! امشب دیگه جدی جدی جاییو ندارم بخوابم!» بنده ی خدا گفت: «حالا اشکالی نداره درست میشه! نگران نباش». وقتی مامان اینو گفت، یادم میاد همونجا وسط راهروی خوابگاه و بدون ملاحظه ی نگاه های تعجب آور دیگران که همیشه منو شاد و خندان دیده بودن، چنان بلند بلند با گریه داد کشیدم که «آخه چی چیو نگران نباش؟! چی چیو درست میشه؟! تو اصن می فهمی من میگم جا ندارم بخوابم ینی چی؟!!! تو اصن می فهمی من میگم دارن بیرونم می کنن ینی چی؟!! تو نشستی تو خونه مون جات گرمه، به من میگی نگران نباش؟!!! تو اصن می فهمی...» بنده ی خدا کپ کرده بود!... هنوزم گاهی که یادش میاد، کلی قربون صدقه م میره و میگه ببین به بچه م چطور فشار اومده بود اون روز که اونجوری حرف می زد و گریه می کرد پشت تلفن!... منی که هیچ وقت بزرگ ترین مشکلاتم رو هم بهشون نگفتم... منی که حتی یک بار (البته به جز یک بار سر قضیه ی فوت آیت الله بهجت) هم سر تلفن گریه نکردم برای خانواده م به خاطر مشکلات یا دردهام، منی که هیچ وقت نذاشتم فشارهای روم رو متوجه بشن، دردهامو متوجه بشن، اون روز به مرز انفجار رسیده بودم... هنوزم که یادم میاد، غم تمام وجودمو فرا می گیره...  بماند که همون روز بعد از همون تلفن، خدا چه فرجی برام قرار داد که اصن خودِ معجزه بود...

الانم باز رسیدم به پایان مقطع ارشد... از نظر امور خوابگاه ها من الان دانشجوی ترم 5 محسوب میشم و اصن مهم نیس که از نظر آموزشی تا پایان آبان وقت دارم 4 ترمه باشم! هرچند خودم می دونم که قطعاً پنج ترمه خواهم بود (فقط امیدوارم 6 ترمه نشم!) و طبیعتاً از نظر اولویت گرفتنِ خوابگاه، در آخر قرار دارم... خب تا اینجای مسئله اصن چیز خاصی نیس و مشکلی وجود نداره ظاهراً... چون تو دانشگاه سختگیر ما، کمتر دانشجویی 4 ترمه تموم می کنه... اغلب 5، 6 یا حتی 7 ترمه میشن و ما تو دو سال اخیر زیاد داشتیم هم خوابگاهی هایی که تو سنواتشون بودن... همیشه اتاق برای اینجور آدم ها هست... اما از اونجایی که من خدای شانسم(!!!)، اولاً عدل تو همین تابستون مسئول معاونت دانشجویی رو عوض کردن که یارو اصن سیاستش با قبلیه فرق می کنه، ثانیاً این دانشگاهی که خوابگاه دخترونه ش کلاً 120 نفر جا داره، رفته امسال 96 تا ورودی جدیدِ دخترِ غیربومی گرفته!!!!!!!!!

ینی من اصن جرأت ندارم به تهران رفتنم فک کنم... هر چی می خوام به روی خودم نیارم و بگم حالا میرم یه کاری ش می کنم، بازم نمیشه... فکر اون همه بلاتکلیفی و آوارگی آزارم میده...  خبرایی که از اونجا می رسه حاکی از اونه که شرایط اسکان به شدت داغونه و بعیده به ماها خوابگاه بدن... منم که تو این تابستون به خاطر مشغولیت های وحشتناک ذهنی م و تنش هایی که داشتم و فشارهایی که روم بود، حتی یک دقیقه هم (بدون اغراق حتی یک دقیقه) رو پایان نامه م کار نکردم و قصدم این بود که به محض رفتن به تهران، برم پیش استادم (با شرط اینکه منو به قتل نرسونه!) و سریع کارمو شروع کنم... حالا با این جنگ اعصابی که خواهم داشت، نمی دونم چی پیش میاد...

حتی تصورش هم کلافه و خسته م می کنه...

از خوابگاه و هر چیزی که مربوط به اونه، متنفرم...



[ پنجشنبه 26 شهریور 1394 ] [ 19:18 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خوشحالم...

خوشحالم و به خودم افتخار می کنم...

خوشحالم و به خودم افتخار می کنم و البته خدا رو صدهزار مرتبه شاکرم که کمکم کرد تا در زندگی هرگز حسرت گفتن جمله ی مقدس «دوستت دارم» رو به کسی که واقعاً دوستش دارم، رو دلم نذارم... هیچ وقت از گفتن این جمله به کسایی که واقعاً دوست شون داشتم و دارم، ابا و حیا نکردم... هیچ وقت خجالت نکشیدم از گفتن این جمله... هیچ وقت این حس رو تو دلم نگه نداشتم...

خدا رو شکر...

هرچند شاید خیلی ها این جمله ی منو نسبت به خودشون، جدی نگرفتن و اونو تعارفی معمولی تلقی کردن ولی واقعیت اینه که خودم از دل خودم خیلی خوب خبر دارم و خوشحالم که زبونم همراهی و همکاری کرده همیشه با دلم...

حسرت بدیه که به افرادی که دوستشون داری تو زندگی، نتونی بگی... دوس ندارم هیچ وقت این حسرت رو دلم بمونه... و ان شاءالله نمیذارم هم بمونه... امیدوارم تو هم نذاری این حسرت تلخ رو دلت بمونه... بذار همه ی دنیا بدونن که چقد بعضی ها رو دوس داری...

                                        


[ پنجشنبه 26 شهریور 1394 ] [ 12:56 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

قرآن شفاست... من به این معتقدم...

این وبلاگ، توی نظر سنجی ش اثبات کرده که حدود 60، 70 تا مخاطب داشته تا به الان... آیا از این تعداد، لااقل 30 نفر پیدا نمیشن که به کمکشون بتونم یه ختم قرآن به نیت شفای سرطان دوست عزیزم و آسون شدن امتحانش، برگزار کنم؟!  

هر کی میاد کمک، بسم اللّه... 

جز اول:    برف دونه

جزء دوم:  صحبت جانانه

جزء سوم:  خسته ی تنها

جزء چهارم:  منتظر مهدی

جزء پنجم: raha

جزء ششم: منتظر مهدی

جزء هفتم: سعدی

جزء هشتم: هوالسامع

جزء نهم: سیب سرخ

جزء دهم: بخاری

جزء یازدهم: پسر محترم(!) خط خطی

جزء دوازدهم: پروانه

جزء سیزدهم: ناشناس شماره 1

جزء چهاردهم: کیشا

جزء پانزدهم: منتظر مهدی

جزء شانزدهم: برادر محترم خانمِ منتظر مهدی 

جزء هفدهم: مصطفی 

جزء هجدهم: آویزون

جزء نوزدهم: ریحانه

جزء بیستم: زهره

جزء بیست و یکم: آقای "ع"

جزء بیست و دوم: مریم

جزء بیست و سوم: محمّد

جزء بیست و چهارم: خانواده ی آقای "ع"

جزء بیست و پنجم: میم

جزء بیست و ششم: الهام

جزء بیست و هفتم: چلیپا

جزء بیست و هشتم: طاهره

جزء بیست و نهم:  نجمه خانم

جزء سی ام: مادرِ raha

توضیحات1: چند تا نکته:  1- نظرات این پست، نیاز به تایید من ندارن. 2- لطفاً ناشناس داوطلب نشید.  3- لطفاً با خلوص دل پاکتون، یک جزء از قرآن رو که داوطلب می شید، بخونید تو همین روزا و بعد از اتمامش خبرم کنید. 4- لطفاً بعدش یه دعای توسل هم بخونید برای دوستم... ممنون... خدا الهی خیر دنیا و آخرت به همه تون بده...

توضیحات2: یا رب به نسل طاهر اولاد فاطمه (س)

                یا رب به خونِ پاکِ شهیدانِ کربلا

                دل های خسته را به کَرَم، مرهمی فرست

               ای نام اعظمت، درِ گنجینه ی شفا   

توضیحات3: خب الحمدلله، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به کمک شما عزیزان این ختم قرآن انجام شد... امیدوارم دوستان تو همین چند روز آینده جزءهای مربوط به خودشون رو به همراه دعای توسل، قرائت کنن چون بعدش دیگه دوستم باید بره عمل، می خوام ختم قرآنمون قبل از عمل کردنش تموم شه... ان شاءالله که قرآن و اهل بیت پشت و پناهش باشه موقع عمل و بعدش... خیلی از این بابت از تک تک تون ممنونم... و نمی دونم باید چطور از شماها تشکر کنم... فقط می تونم اینو با قاطعیت بگم که از عمیق ترین نقطه ی قلبم برای تک تک تون زیارت امام حسین(ع) رو در همین امسال آرزو کردم... و امیدوارم حضرت ارباب، رومو زمین نندازه... بازم از همه تون ممنونم و به خاطر داشتن دوستان گلی مث شماها احساس افتخار و شادابی می کنم...




[ دوشنبه 23 شهریور 1394 ] [ 15:48 ] [ *برف دونه* ] جزء چند رو داوطلب میشی؟

کسی که امتحان های زندگی ش سخت تره، آدم قوی تریه...

می فهمی؟

هه!

تو با خودت چی فک کردی برف دونه؟! فک می کنی خیعلی قوی هستی که دچار امتحان های خیعلی سخت(!) شدی؟! :|

 تو اصن می دونی «امتحان سخت» رو با کدوم «خ» می نویسن؟! :|

بچه!

تو خیلی متوهمی!

تو هنوز دهنت بوی شیر میده!

هه!

فک می کنی کی هستی بچه؟!

تو هنوز امتحان خاصی نشدی... بترس برف دونه، بترس... خدا بهت رحم کنه...!

هنوز بچه ای... یه بچه ی لوسِ نُنر...

خجالت بکش!

توضیحات: امروز اصن روز خوبی نبود... صبح زود پیامک دردناک یکی از دوستام برام اومد که گفت «فلانی! دارم دق می کنم... بهمون گفتن مامانم سرطان داره»... دو ساعت نشد، اون یکی دوستم بهم پیامک داد. خواهر عزیز و ناز من – که قرار بود امروز بره ام آر آی کنه تا وضعیت تومورشو بررسی کنن- دو کلمه فقط نوشت: «عود کرد!»... آب یخی بود که روم ریختن... حالم خوب نیس امروز... اصلاً خوب نیس... یه نیم نگاه میندازم به پست قبل...! یه نیم نگاه به وضعیت دوستام... هه! چقد پرتوقع، ناسپاس و فراموشکارم... خدای من...



[ پنجشنبه 19 شهریور 1394 ] [ 14:46 ] [ *برف دونه* ] درد

خدایا...

می دونم و ایمان دارم که تو حکیمی و کار بدون حکمت نمی کنی...

می دونم و ایمان دارم که تو عالمی و کار بدون علم نمی کنی...

می دونم و ایمان دارم که تو عادل و مهربانی و به بنده هات ظلم نمی کنی...

من همه ی اینا رو می دونم و بهشون عمیقاً ایمان دارم و از این جهت به خودم اجازه ی شکایت و گله به تو نمیدم... می دونم همه ی کارات به موقع ست، همه ی امتحانات بجاست، همه ی مقدراتت در حد وسع منه ولی... چی بگم...

خدایا... می ترسم... خیلی می ترسم... منو توی امتحان سختی انداختی... یه امتحان خیلی خیلی سخت...

می دونم... به جلالت قسم می دونم که اگه امتحانی می گیری، در سطح توانایی منه که اگه اینطور نبود، باید به عدلت شک کرد... می دونم و ایمان دارم که عادلی... ولی من بنده ی ضعیف و ترسوی توام... من می ترسم... اعتراف می کنم که می ترسم...

این روزا داری منو تو امتحان خیلی سختی قرار میدی... من خیلی ضعیفم خدایا... تو اینو خوب می دونی... خوب می دونی من تو این دو سه سال اخیر چقد ضعیف و شکننده و زخمی شدم... چقد داغون شدم... می دونم که تو دوره ی جوونی، از آدم ها امتحان های خیلی سختی گرفته میشه... ولی آخه این امتحانی که داری این روزا از من می گیری، داره کمرمو می شکونه...

می دونم... می دونم و ایمان دارم که تو رب منی... تو تربیت کننده ی منی... تو با همین امتحان ها منو می پرورونی... و مس خام وجودمو به طلای ناب تبدیل خواهی کرد... کمال انسان اصن ینی همین...

می دونم که حق ندارم بگم امتحان نگیر... چون اصن ما رو به این دنیا آوردی که «لِیَبلُوَکُم اَیَّکُم اَحسَنُ عَمَلاً»... زندگی بدون امتحان معنا نداره... انسانیت انسان در اختیار معنا پیدا می کنه و اختیار ینی قدرت انتخاب و انتخاب در امتحان دادن متجلّی می شه... اما بذار بگم خدایا، به منِ ضعیفِ ذلیلِ ترسو رحم کن... بذار ترسمو بهت نشون بدم... بذار نشون بدم که دارم از وحشت به خودم می لرزم... از وحشت این امتحان وحشتناک... وحشتی که شبا خواب رو از چشمام گرفته... شب ها به سختی و با پریشونی می خوابم و صبح ها دیروقت با نگرانی و اضطراب بیدار می شم... خدای مهربون من، تو خودت بهتر از من می دونی که از گذشته م، کسی خبر نداره... به خاطر همین دردمو نمی تونم پیش کسی ببرم... نمی تونم این وحشتمو به کسی نشون بدم... خیلی عادی ام... لبخند می زنم، غذا می خورم، می خوابم! هیچ کس هم نمی فهمه تو دل من چه خبره!... من از گذشته م در وحشتم... من از گناهانی که کردم در وحشتم... گناهانی که امتحان امروزمو سخت کرده... خودم می دونم... خودم حسابی با خبرم... خودم از غلطام با خبرم... اما کس دیگه به جز تو نمی دونه... به خاطر همینه که از امتحانات تو به سمت تو پناه آورده م... پناه دیگه ای ندارم که، دارم؟!

می دونم... می دونم و ایمان دارم که همه چی تحت کنترل توهه... خودت منو آفریدی، خودت بهم یه سری توانایی دادی، خودت هم امتحان های من رو طراحی کردی... خودت هم مسئول امتحان گرفتن منی... خودت هم مراقبی... خودت هم در نهایت این امتحان ها رو تصحیح می کنی و نمره می دی و قضاوت خواهی کرد... اما اینو هم می دونم که عین یک مادر و معلّم دلسوز اینقد مهربان هستی و اینقد عالم هستی که وقتی می گم می ترسم، درکم می کنی... وقتی می گم نمی تونم، با این که می دونی می تونم، میذاری برات درددل کنم و این درددل رو به پای شکایت و گله و بی ادبی تلّقی نمی کنی... می دونم که می تونم باهات راحت باشم، خودم باشم، تمام حرفای دلمو راحت بهت بگم... می دونم که فقط و فقط تو می فهمی من چی می گم خدای بزرگ من و ایمان دارم که هیچ وقت اشتباه برداشت نمی کنی... فقط و فقط تو احساسات منو می فهمی... فقط و فقط تو می دونی من چی می خوام، چی می گم، منظورم چیه، چی تو دلمه... این هم جزئی از همون ایمان منه... این که منو می فهمی، این که درک می کنی که چقد ترسیده م (و این ترس به خاطر ضعف منه وگرنه به این علم دارم که تو عادلی و امتحان های سختت هم در حد وسع من هست) و چقد وحشتزده ام، این که حتی وقتی غر می زنم و درددل می کنم، اونا رو به پای شکایت و گله ی من نمیذاری، این که میذاری احساساتمو بهت بگم... اینا همه ش جزء ایمان منه... چرا که به بزرگ ترین دوستانت و خوبان عالم هم اجازه می دادی در محضرت اظهار ترس و وحشت کنن... در محضرت اظهار عجز کنن... در محضرت از ترس شون و از ضعفشون پیش تو شکایت کنن... و از تو توانایی بخوان... از تو بخوان بهشون رحم کنی... از تو بخوان سخت نگیری... سخت نگیری... سخت نگیری... سخت نگیر... خدایا... سخت نگیر... این دقیقاً همون چیزیه که من می خواستم بگم... خدایا... ای مهربان ترین مهربانان عالم، ای قدرت مطلق، ای علم نامحدود، ای وجود لایتناهی، ای کسی که به پنهان ترین اندرونیِ سینه ها آگاهی، به منِ ضعیفِ ذلیلِ روسیاهِ خسته ی شکسته ی تنهای فقیر سخت نگیر... بهم رحم کن...

اللّهُمَّ... یَسِّر وَ لاتُعَسِّر...

توضیحات: قدیما فک می کردم این دعای مشهور " اللّهُمَّ... یَسِّر وَ لاتُعَسِّر..." برای روز حسابه... برای وقتیه که دیگه قراره تکلیف اعمال مون مشخص بشه... ولی اخیراً فهمیده م که نه، این دعا رو فعلاً باید برای همین دنیا و امتحاناش خوند... باید از خدا خواست تو امتحان گرفتن هاش بهمون رحم کنه و امتحان های سخت ازمون نگیره... به قول استاد پناهیان عزیزم، حق نداریم به خدا بگیم امتحان نگیر! تمام لحظه لحظه ی زندگی تو این دنیا، امتحانه برای ما و اصن زندگی انسان بدون امتحان معنی خودشو از دست میده... اما می تونیم بگیم خدایا، امتحاناتو آسون تر بگیر لطفاً... خدایا، امتحان های سخت ازمون نگیر... خدایا، تو امتحان گرفتن هات، بهمون رحم کن... یا ارحم الراحمین...



[ دوشنبه 16 شهریور 1394 ] [ 15:37 ] [ *برف دونه* ] برام دعا کن لطفا

از وقتی یادمه

از وقتی شناختمت

از وقتی اومدی تو زندگی م

حتی وقتی رفتی

هر وقت ناراحت شدی، ناراحت شدم

هر وقت غصه خوردی، غصه خوردم

هر وقت دلت گرفت، دلم گرفت

هر وقت بغض کردی، بغض کردم

حتی اگه نگفتم

حتی اگه نفهمیدی

...

 توضیحات: به اندازه ی یک تریلی حرف تو گلوم مونده این روزا... دارم خفه می شم... فقط خدا می دونه امشب چقد از ناراحتی ت، دلم گرفت... سرمو با آشپزی گرم کردم که اشک هام فرصت سُر خوردن پیدا نکنن... گذاشتمشون برا آخر شب رو تخت زیر پتو! ... آه... چی بگم... زندگی قوانین خودشو داره... هیچ وقت اونطور که دلمون می خواد، پیش نمیره... 



[ سه شنبه 10 شهریور 1394 ] [ 23:39 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...