!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




امروز آرومم...

به طرز عجیبی آرومم...

نمی دونم چرا...

انگار هیچ دغدغه ای ندارم...

نمی دونم چه م شده...

شاید به خاطر اینه که یهو وسط این روزای داغ خفه کننده و شرجی رشت، آسمون از صبح شروع کرده به باریدن... بارون همیشه حال آدمو خوب می کنه... همیشه...

امروز اینقد حالم خوبه که بعد از مدت ها رفتم سراغ کاموا و قلاب عزیزم...

آروم نشسته م و دارم قلاب بافی می کنم و به صدای بارون زیبای آخر مرداد گوش می دم...

آخ که کاش هر روزم همینقد آروم و بی دغدغه بود... کاش...



[ جمعه 30 مرداد 1394 ] [ 13:18 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

درامتداد دریای خروشان

یک کشتی در نور خورشید ناپدید می شود

ثابت ماندن بوق آن نشانه ای از خداحافظی است

اگر از آن تپه ی باشکوه پایین بروم

آیا نسیمی تابستانی را احساس خواهم کرد؟

عشق من یک ملودی است

من می خوانم

چه بلند چه آرام

عشق من یک مرغ دریایی است

با اوج گرفتن ها و به سرعت پایین آمدن هایش

اگر زمانی که آسمان، گرگ و میش است، تو را صدا بزنم

آیا تو را آنجا خواهم دید؟

عزیزم

شاخه های پرپیچ و خم در طول مسیر

سایه های خداحافظی را بر روی زمین نشان می دهند

یک کلیسای قدیمی

یک خروس بادسنج

آیا شهر را غرق در رنگ های تابستانی خواهم دید؟

عشق های گذشته ام، اشک هایم هستند

و با گذشت زمان خشک و ناپدید می شوند

عشق های آینده ام کلمات بی پایان هستند

اگر در زمان گرگ و میش آسمان، یکدیگر را ببینیم

آیا با من خواهی ماند؟

                                                

توضیحات1: من عاشق این آهنگ ژاپنی ام که برای آخر یه کارتون عاشقونه ی ژاپنی بود و ترجمه ش رو بالا برات نوشتم...

توضیحات2: از بچگی عاشق تصاویر انیمه های ژاپنی بودم... و هنوزم به طرز شگفت آوری عاشقشونم... عجیب باهاشون ارتباط برقرار می کنم... حیف که محتواهای کارتون هاشون خیلی ناجور شده...

توضیحات3: برادرایی که اهل رعایت هستن، حواسشون باشه خواننده ی این آهنگ، زنه... گفتم در جریان باشن...

توضیحات4: من بلاخره یه روزی زبون ژاپنی یاد می گیرم قبل از مرگ!!





[ سه شنبه 27 مرداد 1394 ] [ 00:11 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دلم گرفته... به اندازه دلِ قاتلی که نتونست رضایت خانواده مقتول رو بگیره و می دونه فردا قراره اعدام بشه.

توضیحات: کاش فایل صوتی صداتو به طور اتفاقی حین مرتب کردن هاردم تو پستوی فایل های قدیمی، پیدا نمی کردم که اینجوری دلم هوایی بشه...



[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 01:07 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دریا همیشه غمگینم می کنه...

موسیقی امواجش منو می بره به جاهایی که نباید...

دریا رو دوس دارم ولی...

           

          

                 

          



[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 15:22 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

از آدمایی که قلمبه سلبمه حرف می زنن، بدم میاد... هر چقد عالم هستی، باش! هر چند تو اجتماع مهمی، باش! هر مقامی داری، داشته باش! هر کی هستی، باش! ولی با مردم، با راننده تاکسی، با خانواده، با فامیل ها، با رفقا، با اساتید حتی، با هر کی، ساده حرف بزن... خاکی باش... قلمبه سلمبه حرف زدن، یه جور اظهار فضله... یه جور فخر فروختنه... سنگین حرف زدن، نشونه ی علم تو نیس... نشونه منیّتته... اینو یادت باشه...

توضیحات: لااقل از امام خمینی(ره) یاد بگیر... با اون عظمت علمی و عرفانی و سیاسی ای که داشت، طوری حرف می زد که اون پیرزن بی سواد خونه نشین توی فلان روستای دورافتاده هم حرفشو می فهمید...



[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 13:10 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

من متاسفم از این همه کتاب دینی و معلم دینی و کلاس های دینی که یه چیز خیلی مهم و حیاتی رو خیلی رک و صریح بهمون نگفتن متاسفانه!

دائم از بهشت و جهنم گفتند و نوشتند و خواندیم و شنیدیم، ولی کسی در مورد لحظه ی مرگ بهمون چیزی نگفت... لحظه ای که به شدت سرنوشت سازه...

درست مث این که به یه دانش آموز دبیرستانی، دائماً از دانشگاه و رشته های مختلف و جذابیت هاش بگی ولی بهش نگی که این وسط، یه کنکور چهار ساعته وجود داره که اگه نتونه از اون رد بشه، اصن از دانشگاه خبری نیس!!

ببین ما هر جور تو این دنیا زندگی کنیم، لحظه ی مرگمون خیلی مهمه که چجوری از دنیا بریم؛ ینی با چه ایمانی از دنیا بریم.

تو این دنیا باید اینقد رو ایمان مون کار کرده باشیم که بتونیم لحظه ی مرگ هم ببریمش اون ور! 

           

لحظه ی مرگ همون لحظه ایه که شیطان تمام تلاششو می کنه تا اون ایمانه رو ازمون بگیره... تطمیع، وسوسه، تهدید حتی... به خاطر همین میگن پیش کسی که در حال موته، واستین تلقین کنین بهش که اصول اعتقادی شو تکرار کنه و با ایمان بمیره... به خدا اون لحظه خیلی سرنوشت سازه...خیلی ترسناکه... چقد برای مرگ آماده ایم؟!

این همه این دنیا نماز و روزه و سختی و اینا، یهو دیدی نشد ایمانه رو با خودمون ببریم بعد از مرگ.... یهو دیدی از شدت درد سکرات مرگ، خدا رو منکر شدیم! ... یهو دیدی بی خیال همه ی اعتقاداتمون شدیم... تمام اون ایمان مونو که یه عمر ادعاشو داشتیم، تو لحظه ی مرگ از دستش دادیم... بدبخت میشیم... به معنای واقعی کلمه...

 

حضرت امام صادق (ع):

«کسی نیست از شما که به لحظه مرگ برسد و ابلیس با وکالت شیطان هایش برای گرفتن ایمانش بالای سرش نرود... و او را به کفر و شک در دینش امر نکند... این کار را آن قدر ادامه می دهد تا روح آن شخص از بدنش خارج شود... »

 

مواظب باشیم...

قضیه خیلی جدی تر از اونه که حتی فکرشو بکنیم...

               



[ چهارشنبه 21 مرداد 1394 ] [ 13:46 ] [ *برف دونه* ] آماده باش!

من یه چیزی خیلی تو دلم مونده، هی می خوام بگم، هی نمیشه... آخه نمی دونم چجوری بگم... نمی تونم با کلام نشون بدم این حس عمیق مو که از تهِ تهِ قلبم جوشیده... حسی که حدود شش هفت ماهه دارم... یه جور حس عمیقِ عجیب... از اون حس هایی که نمیشه خوب بیانش کرد... زبون قاصره... لااقل برای من که نه نوشتنم خوبه نه اهل شعرم... از راه های دیگه هم نمی دونم ینی بلد نیستم نشون بدم حسم رو... انگار این حس از جنس این دنیا نیس... که بشه با ابزارهای این دنیا نشونش داد... نمی دونم...

به هر حال امشب دیگه شاید وقتشه که حسمو بگم... دیگه پنهون کردنش جایز نیس... شش هفت ماهه نگفتم، چون بلد نبودم بگم... الانم بلد نیستم ولی خودشون دست آدمو می گیرن... من تو این شش هفت ماه اخیر این حس در من شکل گرفت... امشب، شبشه... بذارین به خودشون بگم:

یا امام صادق(ع)، از عمق وجودم عاشق شما شدم... با تک تک سلول هام دوستتون دارم... از عمیق ترین نقطه ی قلبم، فهمیدم که چقدر مدیون تلاش های شما هستم... اگه مبارزات علمی و سازماندهی علوم دینی و فقهیِ شما نبود، به ما چه اسلامی می رسید؟ چه قرائتی از اسلام می رسید؟ اصلاً ما چی بودیم؟ کجا بودیم؟

هر جور فک می کنم می بینم همه ی ما یه جورایی شاگرد شما هستیم مولای من... مذهبی که به ما رسیده، با این انسجام و اتقان، حاصل تلاش های شماست... می دونم... می دونم که این حرفا خیعلی گنده ست برا دهن یه بی سوادی مث من ولی در حد وسع خودم یه چیزای عجیبی از شما دیدم تو این شش هفت ماه آقا جان.. فقط می خوام بدونید خیلی دوست تون دارم... خیلی... همین!

                              

من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم

که در آن عاطـفه با عشق و جنون توأم شد



[ دوشنبه 19 مرداد 1394 ] [ 23:29 ] [ *برف دونه* ] ابراز محبّت

در اینجا می خوام وبلاگ تخصصی جدیدم رو معرفی کنم خدمت دوستانی که قبلاً ازم خواسته بودن که زکات علمم رو بپردازم! هرچند علمی ندارم در این زمینه ولی قطعاً مدیون اساتید بسیار ناب و عالمی هستم که با صبر و حوصله ای مثال زدنی، در یک سال گذشته درس های اعتقادی بسیار حیاتی و مهمی رو به منی که رشته ی آکادمیکم هیچ شباهتی به حوزه ی ادیان نداشت، آموختند. امیدوارم این وب، مورد استفاده ی علاقه مندان دین مسیحیت، قرار بگیره ان شاءالله. بنده رو از نظرات ارزشمندتون بی خبر نذارین لطفاً.

از دین مسیحیت چه می دانید؟

توضیحات: این وبلاگ به همراه سه وبلاگ تخصصی دیگه ای که توشون می نویسم، در بخش «سایر وبلاگ های من» در سمت چپ قرار داده شده تا اگه تمایل دارین، بهشون سر بزنین و منو از نظرات خوبتون باخبر کنید. 



[ یکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 20:43 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

امروز بازم یکی دیگه از دوستای مجازی م، واقعی شد برام! این بار تو شهر خودم، تو یه روز بارونی قشنگ 



[ یکشنبه 18 مرداد 1394 ] [ 16:39 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

از این که هیچ وقت تو این عمر 25 ساله م، کسی احساساتمو نفهمید و بهش بها نداد، خیلی رنج می کشم و غصه می خورم... خیلی...

خیلی ها منطق منو درک کردن ولی هیچ وقت کسی احساساتمو درک نکرد... حتی نزدیک ترین آدم های زندگی م... از دل من هیچی نمی دونن...هیچی... به خاطر همینه که همیشه بوده ن آدمایی که برای کمک گرفتن میان سراغم ولی هیچ وقت کسی برای کمک کردن نیومده سراغم!

قسمت خنده دار قضیه اینه که خیلی ها حتی منکرش هستن! ... معتقدن احساساتی ندارم!!! آخه مگه میشه یه دختر احساسات نداشته باشه؟؟؟ اصن یه آدم مگه میشه احساسات نداشته باشه؟!

گاهی با خودم فک می کنم که منی که اینقد برون گرا هستم، چی شده که اینجوری احساساتمو کسی نمی فهمه؟؟ منی که اینقد پرحرفم، چه اتفاقی افتاده که دیگه عادت کردم احساساتمو قورت بدم همیشه و سکوت کنم؟ چی شده که دیگه ترجیح دادم کسیو به خلوت احساساتم راه ندم؟ چی شده که دیگه فهمیده م باید همیشه خفه باشم؟!

گاهی می بُرم دیگه... واقعاً می برم... حس خفگی نامردانه ای میاد سراغم و هیچ راه تخلیه ای ندارم...    

                                                            

          



[ شنبه 17 مرداد 1394 ] [ 23:31 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3