تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - مطالب تیر 1394





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع





گاهی با تمام تشویشی که در ذهنم دارم و در میان تمام کارها و سرمشغولی های زندگی ام که کلاً خلاصه شده در انجام پروژه های مختلف درسی این ارشد لعنتی، زمان­ هایی پیش می­ آید که ناخودآگاه بدون هیچ علتی یاد تو می افتم. دقیقاً عین پیرزنی که ناگهان در هیاهیوی کارهای خانه و تکرارهای روزمرگی و غرغرهای شوهر پیرش، ناگهان سکوت می کند و برای دقایقی به نقطه ای خیره می شود و با حسرتی سوزنده یاد ایام جوانی می کند و دلش می گیرد...

دلم برای آن روزها تنگ می شود. چقدر بودنت برایم ارزشمند بود. چقدر حضورت برایم دلگرم کننده بود. چقدر حرف زدن با تو برایم دوست داشتنی بود. به تو احساس نیاز نمی کردم ولی تو به من حس مفید بودن می بخشیدی، بی آن که بدانی... و بعدها فهمیدم چقدر به تو نیاز داشتم بی آنکه برایم مفید باشی... و تو هرگز نفهمیدی... هرگز نفهمیدی با من چه کردی... در عجبم که چرا همیشه به نفهم ترین آدم های دور و برم دل بستم!

از او متنفرم... شاید از تو نیز... نمی دانم... اما قطعاً چیزی جز یک خاطره ی تلخ از تو در زندگی من باقی نمانده است...خاطره ای که گاهی تلخی اش با پرسش مادر یا دوستان از من درباره ی تو-که هنوز می پندارند مثل سابق با تو ساعت ها هم کلام ام بی آنگه گذر زمان را بفهمم- دوباره بر کامم می نشیند و به من صدباره و صدباره یادآوری می کند که صداقت و تواضع در این دنیای پست هیچ جایگاهی ندارد... و اگر تو متواضع و صادقی، این تویی که باید حذف شوی...! و روزگار بی رحمانه این کار را خواهد کرد...

می دانی خودخواهی و منفعت طلبی درد بزرگی است که بسیار صعب العلاج است... چند بار ظریفانه و دلسوزانه –همچون خواهری بزرگتر- به تو هشدار دادم ولی نفهمیدی... و از تو چه پنهان، هنوز هم نگرانت هستم... می ترسم این منفعت طلبی ات آخر کار دستت بدهد و زندگی ات را بر باد بدهد...

دلم گاهی برای آن روزها تنگ می شود... ولی دلم برای تو تنگ نمی شود... هرگز در این مدت به یاد ندارم که دلم برای تو تنگ شده باشد... اما دلم برای خودم می سوزد... برای غربتی که هرگز کسی نفهمید... برای تنهایی ای که هرگز کسی نچشید... و برای حماقتی که دلم خوشبینانه همیشه با نام مهربانی و صداقت از آن یاد کرد...




[ چهارشنبه 31 تیر 1394 ] [ 09:36 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

بگیر فطره ام اما مخور برادر جان

که من در این رمضان قوت ِغالبم غم بود...

 

"مهدی اخوان ثالث"



[ یکشنبه 28 تیر 1394 ] [ 01:01 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

گاهی پدر و مادرا خیلی جالبن به خدا! لج آدمو در میارن... آدم از دستشون می خواد سرشو بکوبه به دیوار به والله!

خدا از کل دار دنیا، سه تا وظیفه در قبال بچه هاشون رو دوششون گذاشته، تو همون موندن!!

1-      انتخاب اسم نیکو

2-      آموزش قرآن

3-      انتخاب همسر

بعد فک کنم این پدر و مادرها این وظیفه ی سوم رو بد متوجه شدن به کل! فک می کنن ینی بچه شونو ول کنن بره برا خودش هر وقت دلش خواست عاشق بشه، بعد اینا فقط تایید یا رد کنن گزینه ی مدنظر بچه شون رو! یا احیاناً در صورت تایید، به مال و اموال یا اخلاق خانواده ی طرف گیر بدن!! این میشه انجام وظیفه ی سوم!!

هه! مضحکه...

حرف در این زمینه زیاد دارم... درد زیاد دارم... یه چیزایی می بینم دور و برم یا می شنوم از بقیه ی جوونا که سرم سوت می کشه گاهی... حس می کنم می خوام منفجر شم از عصبانیت!!

مثلاً طرف پسر مؤمن شو فرستاده دانشگاه، بعد اصن پیگیر احوالات پسرش نیس... نمی دونه این بچه چه سختی هایی داره می کشه از فضای مختلط دانشگاه... گاهی این برادرای ما بنده های خدا نمی دونن سرشونو پایین بگیرن، بالا بگیرن! اصن یه وضعیه تو دانشگاه ها... بعد حالا یه عده از این پسرا کم رو ان خب، روشون نمیشه شاید هیچ وقت برن راحت تو خونه بگن من زن می خوام... من احساس نیاز می کنم به ازدواج... من به همسر نیاز دارم... آخه یکی نیس به این پدر و مادر بگه شده یه بار بشینی پای درد دل پسرت؟! شده یه بار خودت حرف تو دهنش بندازی شاید دلش ازدواج بخواد؟! شده؟! اینجوری می خوای وظیفه ی سومت رو که خدا به دوشت گذاشته، عمل کنی؟!

بعد حالا بعضی هام جالبن خیلی، مثلاً پسرشون کم رو نیس، میاد راست و حسینی میگه مامان جان! بابا جان! من دیگه فک کنم وقتشه زن بگیرم... میشه برام آستین بالا بزنین؟ (حالا بنده ی خدا نمی گه فلان دخترو می خوام. فقط داره میگه زن می خوام) بعد بر می گردن بهش میگن تو دهنت هنوز بوی شیر میده. زن می خوای چیکار؟!! خب آخه لامصب، به تو هم میگن پدر و مادر؟!  اینجوری مواظبی بچه ت بهشتی بشه؟! اینجوری داری وظایف پدر و مادری ت رو انجام میدی؟! چرا هیچ کس هیچی بهشون نمی گه آخه؟! یا بعضی هاشون به جای حمایت و کمک و تشویق پسرشون، پسر مؤمن شون که نگرانه که مبادا به گناه بیفته، بدتر ناامیدش می کنن: می خوای زن بگیری که چی شه؟ تو که هنوز کار نداری... میدونی ازدواج چقد خرج داره؟ میدونی دخترا چقد پرتوقع ان؟ تو پول خونه رهن کردن داری؟ تو کار ثابت داری؟ تو خرج عروسی داری بدی؟ تو اصن سربازی نرفتی که هنوز! کی بهت زن میده؟!... بله! خیرسرشون پدر و مادرن!!  بدبخت پسره به غلط کردن میفته! خب آخه یه دوزار فک نمی کنن این بنده ی خدا اگه مؤمن نبود، می رفت مث خیلی از پسرای این شهر، به گناه آلوده می شد... می رفت سمت فحشا... سخت هم نیستا، خیلی هم آسونه این روزا ... اما عوضش اومده سمت شماها... اومده سمتِ حلال خدا... اینجوری تحویلش می گیرین؟! فکر اینو نمی کنین جواب خدا رو باید چجوری بدین فردای قیامت؟

یا مثلاً طرف دخترشو فرستاده دانشگاه، حالا داره تو فلان رشته ی معمولی و تو فلان دانشگاه معمولی و تو فلان مقطع نه چندان سطح بالا درس می خونه، پدر و مادره از دم، خواستگارهای دخترشونو از بیخ رد می کنن!!! بماند که خیلی هاشون اصن به دخترشون نمی گن! بیچاره اصن روحش خبر نداره...! (حالا گیریم هم خبر داشته باشه، نمی تونه که بگه ای بابا چرا ردش کردین؟! می ذاشتین لااقل من شرایطش رو می دیدم! خب چند تا دختر روشون میشه اینجوری به پدر و مادرشون بگن؟! چرا پدر و مادرها درک نمی کنن آخه؟!) بعد پیگیر می شیم که حاج آقا یا حاج خانم، خب چرا رد می کنین این همه خواستگار رو؟ بذارین حالا بیان ببینید شاید خوب باشن خب و دخترتون بپسنده... شرایط بعضی هاشون واقعاً خوبه... جواب: نخیر! فلانی هنوز دکتراشو تموم نکرده!!!!!!!! حالا دامادت دکتراشو دو سال بعدتر بگیره مثلاً آسمون به زمین میاد یا زمین میره آسمون؟!!! حالا اگه مدرک دکترا داشته باشه یا اصن فوق دکترا، اصن پروفسور بین الملی باشه، تضمین شده ست که دختر شما رو خوشبخت کنه؟!!! حالا مثلاً الان رشته و دانشگاه و مقطع دختر خودت خیلی خفنه که می خوای شوهرش هم خفن باشه خیلی از نظر تحصیلی؟!!!! آخه این چه وضعشه؟ این چه کاریه آخه؟! فکر اینو نمی کنین جواب خدا رو باید چجوری بدین فردای قیامت؟

یا مثلاً طرف دائم تو گوش پسرش خونده که باید درس بخونی، باید بهترین رتبه رو تو کنکور بیاری، باید فلان مدرسه ی توپ شهر بری، باید فلان کلاس کنکور بری و ...، بعد پسرشون دائم سرش تو کتاب بوده، نه مهمونی رفته، نه بیرون ولگردی کرده، نه هیئت رفته، نه با اجتماع شهرشون آشنا شده، نشسته فقط درس خونده، بعد بهترین دانشگاه کشور مثلاً قبول شده، پاشده رفته 6 سال دور از خانواده تو خوابگاه –با همه ی بدبختی هاش- زندگی کرده، با همه ی مشکلاتش و بدبختی هاش خودش تنهایی مواجه شده، بعد همون جا هم عاشق یه دختر غیرهمشهری خودش شده حالا به نحوی، اهل گناه و فساد هم نیس، می خواد از راه حلالش وارد شه. حالا می خواد زن بگیره، مامان باباش نمی ذارن! که الا و بلا عروسمون باید مال شهر خودمون باشه! پسره هم خب اگه بچه مؤمنی باشه، طبیعتاً مجبوره پا رو دلش بذاره و حرف مامان باباهه رو گوش کنه ولی...

آیا این درسته؟؟

خدا وکیلی، این درسته؟! این دلیل، محکمه پسنده برای خداوند دو عالم؟!

چرا کسی به پدر و مادرها عتاب نمی کنه؟

چرا کسی یکم تذکر نمیده بهشون؟ بیدارشون نمی کنه؟

چرا یکی نیس بهشون بگه اون موقع که پسرتون تک و تنها و غریب تو یه کلانشهر داشته درس می خونده و از تنهایی رنج می کشیده و خودش مجبور بوده مشکلات خودش رو خودش تنهایی حل کنه و احساس نیاز به همسر می کرده و اتفاقاً خیلی از هم دوره ای هاش که تو شهر خودشون موندن، ازدواج کردن و دارن با آرامش زندگی می کنن، شماها کجا بودین؟!

چطور تو این 6 سال هیچ کدومتون نرفتین ازش بپرسین زن می خوای یا نه؟ نرفتین یکم باهاش خلوت کنین شاید عاشق شده باشه... نرفتین یکم ببینید دردش چیه، غمش چیه... بعد انتظار دارین هر دختری که شماها انتخاب کنین، رو بپذیره؟!

این پسر تا 18 سالگی تو شهر خودش از خونه پاشو نذاشت بیرون درست و حسابی که بتونه بهترین رتبه ی کنکور رو بیاره به خاطر خوشحال کردن شماها... اصن وارد اجتماع شهر خودش نشد... وقتی سرشو بلند کرد، وقتی وارد اجتماع شد، وقتی جنسیت ها رو درک کرد که تو دانشگاه بود... در واقع اصن تو شهر خودش وارد اجتماع نشد؛ از همون اول تو یه کلانشهر، تو شهر دانشگاهش وارد اجتماع شد، الان می خوایین بهش زن همشهری ش بدین که چی بشه؟! اصن شاید اخلاق و رفتار و تفکرات پسرتون تو این 6 سال عوض شده بابا...

اصن از نیازهاش خبر دارین؟ اصن تا حالا رفتین ازش بپرسین معیارهات برا ازدواج چیه؟ اصن دیدین یه وقتایی از تنهایی گریه ش گرفته، یه وقتایی در اوج غم با غرور مردانه ش رفته بیرون تنهای تنها تو خیابون ها قدم زده، یه وقتایی شکست عاطفی خورده، اینا رو دیدین اصن که الان دارین برا همسر آینده ش تعیین و تکلیف می کنین؟! اصن رفتین ببینین شاید فرهنگش، اعتقاداتش، آداب و رسومش تو این 6 سال تغییر کرده باشه، اون وقت می خوایین بهش زن همشهری بدین که چی بشه؟! مگه شماها می خوایین با دختره زندگی کنین؟!

نمی گین طرف به خاطر احترام به شما، به خاطر گل روی شما، شرمش میشه تو روتون واسته، میگه باشه، هر چی شما میگین، هر دختری که شما انتخاب کنین، ولی بعد فردا که زنش دادین، اگه هنوز دلش پیش یه دختر دیگه بود چی؟! اگه دست و دلش به زندگی ش نرفت چی؟! اگه دختریو که براش انتخاب کردین، نتونست خوشبخت کنه به خاطر اینکه دلش یه جا دیگه ست چی؟ می دونین چه بلایی سر زندگی ش میاد؟! پاسخگو میشین؟! نه خداییش پاسخگو میشین؟! یا همون موقع هم انگشت های اتهام رو می گیرین سمت پسرتون یا همسرش که اینا همسرداری بلد نیستن وگرنه چه مرگتونه؟! زندگی تونو بکنین دیگه!!!! عین سگ و گربه افتادین به جون هم!!! خداییش میگین این حرفا رو یا نه؟! فکر اینو نمی کنین جواب خدا رو باید چجوری بدین فردای قیامت؟

این آخوندا سر منبر و تو تلویزیون پس چیکار دارن می کنن بابا؟! به جای این که هی به جوونا بگن به پدر و مادرتون احترام بذارین، خب یه دوزارم این بابا مامان ها رو نصیحت کنن خب بابا... دِ آخه پوکیدیم ما از دست این کارای عجیب غریبشون به خدا.... به خدا آدم تعجب می کنه... انگار اینا اصن این دوره ها رو پشت سر نذاشتن... انگار اصن خودشون جوون نبودن... یه جوری بی خبرن از مشکلات و بی قراری های دوره ی جوونی آدم حس میکنه اینا همینقدری با همین سایز(!)، از شکم مامان بزرگامون به دنیا اومدن!!!!

من معتقدم 99.9999999 درصد مشکلات ازدواج جوونا عاملش فقط و فقط پدر و مادرا هستن... مسئولین و خودِ جوونا و نمیدونم مشکلات اقتصادی و اینا همه ش کاتالیزوره... اصلِ گیر، تو خودِ بابا مامان هاست... اینا رو در زمینه ی ازدواج روشنشون کنن، مشکلات کم کم حل میشه...

حرف بسیاره... خشک شد دهنم به خدا...!

به قول میثم، بماند بقیه اش...



[ شنبه 27 تیر 1394 ] [ 17:33 ] [ *برف دونه* ] درددل

خوشمزه ترین کار روزمره ی انسان، خوردنه!

خوشمزه ترین خوردن، هم خوردنِ وعده های غذاییه.

خوشمزه ترین (و البته مهم ترین) وعده ی غذایی هم صبحونه ست.

خوشمزه ترین صبحونه هم صبحونه ی روزای تعطیله که همه ی خانواده باهم جمعن.

و خوشمزه ترین صبحونه ی روز تعطیل، صبحونه ی عید فطره!!!

موافقا، دستا بالا!! :)

توضیحات: آخ که چقد دلم تنگ شده بود برا صبحونه خوردن!! بعد از یه ماه دوری از موردعلاقه ترین وعده ی غذایی م، بلاخره اجازه پیدا می کنیم صبحونه بخوریم!!(شکلک یک عدد برف دونه ی شکموی گامبو!) عید بندگی تون مبارک 



[ شنبه 27 تیر 1394 ] [ 05:22 ] [ *برف دونه* ] موافق ها، دستا بالا!!

اگه «رامبد جوان» مجاهد فی سبیل اللهه، لابد حاج قاسم سلیمانی دیگه پیغمبره نعوذ بالله، منم که شهیدم کلا!!



[ جمعه 26 تیر 1394 ] [ 18:32 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

ایناهاش.

ان شاءالله که کسی بیش از یه بار رأی نداده... چون بعید می دونم وبلاگ بی ارزش من 70 تا خواننده داشته باشه...!!




[ جمعه 26 تیر 1394 ] [ 17:35 ] [ *برف دونه* ] تحلیلت چیه؟!


عاشق شدن آسونه، عاشق موندن سخته...
                        

عشـق در واژه نمی گنجد و معنا نشـــود

عاشقــی با اگـر و شـاید و امـا نشــــود

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

هرکســی در به در خانـه ی لیلا نشــود



[ جمعه 26 تیر 1394 ] [ 01:02 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

روحم از بس زخم های کوچیک و بزرگِ خوب نشده برداشته، حس می کنم دیگه نا نداره منو زنده نگه داره... 



[ چهارشنبه 24 تیر 1394 ] [ 22:50 ] [ *برف دونه* ] خسته م. هیچی نگو

میگن خوش گذشت، زود گذشت...

پس چرا دو سه سال اخیر که برا من سرشار از بدترین اتفاقات عمرم بود، اینقد زود گذشت؟ وقتی به تک تک اتفاقات بد و تلخ این دو سه سال نگاه می کنم، می بینم انگار همین دیروز بود اون اتفاقات افتاد... چه ماجراهای تلخ سه سال پیش، چه ماجراهای تلخ دو سال پیش چه ماجراهای تلخ پارسال... همه شون انگار تو همین یه هفته پیش اتفاق افتادن!! تلخی همه شون هنوز همونقد تازه ست برام...

ولی نه...

حالا که فکرشو می کنم، می بینم زمان زود نگذشت... اتفاقاً از حرکت ایستاده برای من...

انگار زمان با تمام مایتعلّقش از حرکت واستاده...

انگار همین دیروز بود... هیچ ذره ای از دردها و غم هام کم نشده... هیچ ذره ای... حتی بهشون اضافه هم شده...

این روزای مزخرف، پس کی می خواد تموم شه؟

زمان پس کی می خواد حرکت کنه؟

پس کی...؟




[ چهارشنبه 24 تیر 1394 ] [ 04:15 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این که ما جوونا باید احترام بذاریم به پدر و مادرها، چیزی از وظایفشون نسبت به ما کم نمی کنه...

ولی گویا اونا اینطور فکر نمی کنن!

و این بزرگترین توهّمیه که اونا زدن! :-/



[ چهارشنبه 24 تیر 1394 ] [ 00:44 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 4 ::     1  2  3  4