تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - مطالب خرداد 1394





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




بمیرم برای خدا که "رب" بودنشو با تمام وجود تا همین سن لمس کردم...



[ یکشنبه 31 خرداد 1394 ] [ 08:25 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

اتفاقات تلخ اخیر توی گروه منو به این یقین رسوند که اگه یکم، فقط یکم حواست به توجه مردم باشه و به خاطر خوشامد اون ها بخوای کاری کنی و با به به و چه چه شون خوشحال بشی و با اه اه و ایف ایف شون ناراحت بشی و بخوای خودتو به اون ها اثبات کنی، قطعاً له خواهی شد! شک نکن!



[ شنبه 30 خرداد 1394 ] [ 11:23 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

پسره هم کلاسی م، با یه لبخند موذیانه ای بهم میگه: خانم فلانی! چیکار دارین می کنین شما؟!

گفتم: ببخشید؟!

گفت: میگم چیکار دارین می کنین؟ درس که نخوندین، کلاسا رو که نمیاین، پروژه ها رو که انجام ندادین، پایان نامه رو هم که میگین هنوز شروع نکردین... مطمئنم دروغ هم که نمی گین... ببینم قضیه چیه؟! نکنه با صنایع فلان قرارداد میلیونی بستین، فلان چیز طراحی می کنین براشون؟ آره؟!!

منم لبخند تلخی زدم و گفتم: نه و باهاش خداحافظی کردم و حرکت کردم به سمت تهران...

پسره راس میگه... من نه یه کلمه درس این ترمم رو خوندم(که حدود 8 روز دیگه امتحانشو دارم)، نه پروژه هاشو انجام دادم، نه تمریناشو تحویل دادم، نه سمینارمو تحویل دادم، نه رو پایان نامه م کار کردم، نه پیش استادم رفتم، نه به علمم اضافه کردم، نه به کشورم خدمت کردم، نه پول در آوردم، نه عبادت کردم، نه هنری خلق کردم، نه دینم رو یاد گرفتم، نه بندگی کردم برا خدام، نه دختری کردم برا بابا مامانم، نه دوستی کردم برا دوستام، نه آدم شدم... من هیچ غلطی نکردم و نمی کنم...

نمی کشم... من دیگه نمی کشم...

به کی باید اینو بگم؟

دیگه تحمّل این همه فشار کاری رو ندارم... تحمّل دوری از خانواده مو ندارم... تحمّل دور شدن از خودمو ندارم... تحمّل این همه دوری از خدا و دین مو رو ندارم... تحمّل این همه بی عبادتی رو، بی تمرکزی رو  ندارم...از فشاری که رومه، حس می کنم بند بند استخون هام دارن از هم جدا می شن... دیگه طاقتشو ندارم.

من دیگه تحمّل موندن تو این زندون لعنتی و زجرآور رو ندارم...

از من چیزی باقی نمونده... چرا هیچ کی نمی فهمه خدایا؟!

تا یه سرماخوردگی کوچیک می گیری، فوری می برنت پیش دکتر که زود خوب شی...

تا یه جای استخونت می شکنه، فوری می برنت بیمارستان که درمانت کنن که مبادا بدتر بشی...

تا یه بیماری صعب العلاج می گیری، می برنت پیش بهترین دکتر مربوطه تو کشور که از مرگ نجاتت بدن...

اون وقت چطوره که وقتی بیش از 99 درصد روحت از کار افتاده، کسی عین خیالش نیس؟؟؟ اگه قلبم یا کبدم یا کلیه هام هم 99 درصدشون از کار میفتاد، باز کسی عین خیالش نبود؟!

چطوره که سرطان جسم برا همه مهمه، ولی سرطان روح نه! آیا واقعاً جسم مهم تر از روحه؟!!!

وقتی روحیه ای برا زنده موندن نداری، وقتی قلب زندگی ت نمی تپه، وقتی تقریباً روحت کار نمی کنه، وقتی دستگاه دفع زائدات و گناه های روحت کار نمی کنه، وقتی شادی در رگ های روحت پمپاژ نمی شه، وقتی با مرده ی متحرک فرقی نداری، وقتی روحت دو سه ساله که حیات نباتی داره، وقتی هیچ انرژی ای برات باقی نمونده در حالی که می بینی کلللللی کارِ واجب انجام نداده داری، وقتی هیچ چیز شاد کننده ای تو دنیا برات نیس، وقتی هیچ انگیزه ای نداری، وقتی هر بار که فک و فامیل می بیننت، میگن وای چقد ضعیف و لاغر شدی و تو می دونی که این لاغری نه به خاطر تحرّکه نه به خاطر رژیم غذایی، وقتی سال هاست به هیچ کدوم از علایقت –از رانندگی بگیر تا آبرنگ تا گلدوزی تا قلاب بافی تا کتاب خوندن تا شیرینی پزی تا پیک نیک تا کوه نوردی تا پیاده روی تو طبیعت، تا خوابیدن رو ماسه های ساحل تا ... - نپرداختی، و در یک کلام، وقتی زندگی نمی کنی، یکی به من بگه این سرطان روح نیس؟! این مرگ مغزیِ روح نیس؟ این ینی من خوبم؟! این ینی من سالمم؟! این ینی زندگی جاریه؟! این اگه بیماری نیس، پس اسمش چیه؟!

آهای تویی که حالمو می پرسی و حتی صبر نمی کنی ببینی چه جوابی بهت میدم...

آهای تویی که خیلی راحت "ممنون خوبم"هامو باور می کنی...

آهای تویی که از من فقط توقع شاد بودن و خندوندن بقیه و پرانرژی بودن و خسته نشدن داری...

آهای تویی که ازم انتظار محبت داری و به هیچ وجه بهم حق نمی دی که یه وقتایی ناراحت شم، یه وقتایی دلخور شم، یه وقتایی خسته شم، یه وقتایی غر بزنم، یه وقتایی حقمو طلب کنم، یه وقتایی گریه کنم، یه وقتایی بی تفاوت از کنار بقیه رد شم و محبتی نکنم...

آهای تویی که خیلی راحت منو سرزنش می کنی که چرا با خواهرم زود زود تماس نمی گیرم و بهش اینقد محبت نمی کنم که احساس تنهایی نکنه...

آهای تویی که صدات از جای گرم بلند میشه و خیلی راحت منو نصیحت می کنی به صبور بودن!

آهای تویی که ازم انتظار داری به اندازه ی مومن ترین فرد دنیا، ایمان داشته باشم و به اندازه ی ایّوبِ نبی(ص)، صبر... و هیچ گله ای نکنم...

آهای تویی که مث پدر و مادر و استاد و مدیرگروه و هم اتاقی و هم کلاسی و دوست و فامیلم و ... ازم انتظار باطل و خیال خام داری که 5 ترمه نشم و درسمو همین ترم تموم کنم... و تازه بعدشم سریع برم سر کار!! و تازه تر انتظار داری دکترا هم بخونم!!!!!!!!!

آهای تویی که حتی یه روزم تو خوابگاه زندگی نکردی و با مشکلاتش آشنا نیستی و بی دردانه بهم میگی برو خدا رو شکر کن پول اجاره خونه نمیدی تو تهران و بهت خوابگاه دادن...!!

آهای تویی که منو تهدید می کنی که اگه همینطور به افسرده بودن ادامه بدم، به زودی باید منتظر چند غده ی بدخیم سرطانی تو بدنم یا منتظر یه سکته ی قلبی شدید و مرگ باشم... و گمون می کنی که تهدیدت اثر داره!

آهای تویی که از من هیچی نمی فهمی و به راحتی آب خوردن در مورد زندگی م و اخلاقیاتم قضاوت می کنی...

آهای تویی که خیلی راحت بهم انگ می زنی...

آهای تویی که توهم زدی من شادم و همون برف دونه ی سابقم... و اصن بااااااید همون برف دونه ی سابق باشم...

با تو ام...

بذار بهت بگم...

بذار فریاد بزنم که بدونی...

بذار بگم که بدونی... بعد نگی نگفتم...

من حالم بده... خیلی بد... اینقد بد که حتی تصورشم نمی تونی بکنی...

اینقد بد که اگه به همین اندازه حال جسمم بد بود، قطعاً الان تو بخش مراقبت های ویژه ی بهترین بیمارستان کشور خوابیده بودم و با دستگاه زنده بودم... اینقد بد که قطعاً دیگه ازم انتظار هیچ کار خودآگاهی رو نداشتی... فقط دعا می کردی نمیرم...

به همین اندازه بد...

می تونی تصورشو کنی؟

نه، قطعاً نمی تونی...

نه تو نه هیچ کس دیگه...

متاسفانه برای ما آدم ها جسم همیشه مهم تر از روح بوده و هیچ کس نمی تونه عمق بیماری روحیِ آدم ها رو بفهمه...

هیچ کس نمی تونه بفهمه... هیچ کس...

تو اینقد نمی فهمی که حتی یادت میره برام دعا کنی... ترجیح میدی برای زن همسایه یا پدربزرگ پیر فلان دوستت دعا کنی که تو بیمارستانه... می دونم...

اما خودم برا خودم دعا می کنم... دعا می کنم یکی از همین شب ها بخوابم... و دیگه هیچ وقت بیدار نشم... دعا می کنم...



[ یکشنبه 17 خرداد 1394 ] [ 01:23 ] [ *برف دونه* ] حالم خیلی بده، لطفاً هیچی نگو

این بی تو بودن، آخر مرا می کُشد...

لطفاً به تشییع جنازه ام نیا...



[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 17:55 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...


یه وقتایی این قدر حالم بده

که می پرسم از هر کسی حالتو...




[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 00:36 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این روزا اصن حالم خوب نیس... خیلی روحیه م داغونه... دیروز تو مسیر کرج هم همینطور بودم...

که باز طبق معمول ابراهیم اومد سراغم... همیشه خیلی خوب حال آدمو خوب می کنه...

این بار ولی تنها نیومد... با کل بچه های گردان کمیل اومد!!

اومدن همه شون باهم دست منو گرفتن و از مترو بردنم به فکّه، عملیات والفجر مقدماتی، بهمن ماه سال 1361... این وسط فقط یه جا وسط عملیات، مجبور شدم برگردم برم سر کلاس بشینم!!! آخه استاد داشت درس می داد!! بعد دوباره رفتم فکّه تا ادامه ی عملیات رو به چشم ببینم...

چه اوضاعی بود... نقشه ی عملیات رو کامل بهم گفتن... از موقعیت ها خبر داشتم... دشمن از هیچ مانعی در این منطقه کم نذاشته بود... بچه های شناسایی اطلاعات عملیات با هزار بدبختی فقط تونسته بودن بخشی از مواضع دشمن رو شناسایی کنن... به خاطر همین فرمانده های این عملیات خیلی نگران بودن... ما باید تو این عملیات حتماً پیروز می شدیم چون دیپلمات های ما نیاز داشتن برای غلبه در میدان سیاسی از موضع برتر و با سلاح "مقاومت" حرف بزنن... از اون طرف بچه ها داشتن کلی تمرین می کردن تا آمادگی جسمانی بالایی برا این عملیات پیدا کنن... آخه بهشون گفته بودن برا این عملیات که قراره تو رمل های داغ فکّه انجام بشه، فقط نیروهای قوی و با بدن آماده رو می خواییم... کسایی که بتونن کیلومترها تو سرمای شب های کویر، با چند ده کیلو بار، رو رمل های منطقه پیاده روی کنن... بقیه نمی تونن بیان... بعد از کلی تمرین، بلاخره وقت گزینش فرا رسید... فقط بچه های 17 تا 25 سال انتخاب شدن... علی اکبرهای خمینی...

با خوندن کتاب جدید و بسیار زیبا و غمبار "راز کانال کمیل" تا فکّه ی داغ سفر کردم، یکی یکی موانع عجیب دشمن رو با ماجراجویی فراوون و ابتکارات عجیب ابراهیم و معبرهای تخریب چی های ایثارگر طی کردم، تو شب های سرد کویر از سرما لرزیدم، تا عمق مواضع دشمن جلو رفتم، منافقین این وسط دستور جعلی عقب نشینی رو بینمون پخش کردن، با ابراهیم و بچه ها برگشتم، در کانال دوم (که بعدها به کانال کمیل مشهور شد) گیر افتادم، تشنه و خسته و گرسنه و زخمی شدم، با روضه های ابراهیم گریه کردم، با نوحه هاش سینه زدم، پشت سر بچه ها نماز خوندم، برای شهدا غبطه خوردم و برای مظلومیت شون اشک ریختم و اون ها رو تو کانال جا گذاشتم و برگشتم...

"مقاومت" بعد از کربلای 61 قمری در کانال کمیلِ 61 شمسی معنا پیدا کرد...

و قلب شکسته ی من برای همیشه در کانال کمیل جا موند...

       

توضیحات: مقاومت واژه سحرآمیزیه که کتاب "راز کانال کمیل" ( نوشته یکی از بازمونده های گردان کمیل) یه گوشه ای از اون رو در برابر چشمانم به تصویر کشید... این کتاب منو با عمق حقیقت این تابلو که در کنار یادمان شهدای مظلوم کانال کمیل در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی نصب شده، آشنا کرد



[ پنجشنبه 14 خرداد 1394 ] [ 01:01 ] [ *برف دونه* ] با من همسفر شو

مرگ...

آه... امان از مرگ...

و تو چه دانی مرگ چیست...

توضیحات1: یادآوری 1 + یادآوری 2 یادآوری3

توضیحات2: در روایتی آمده است که روزی حضرت عزرائیل (ع) نزد حضرت موسی (ع) آمده و قصد گرفتن جان او را داشته است و سرانجام پس از گفت و گوهای فراوان با موسی (ع)، عزرائیل(ع) با دادن نارنجی خوشبو به موسی (ع) روح او را از بدن قبض می نماید. پس از آن که روح موسی (ع) از بدن جدا گردید، فرشتگان از وی پرسیدند: یا اَهونَ الانبیاء مَوتاً کَیف وَجَدت المُوت؛ ای کسی که در میان پیامبران از همه راحت تر مُردی، مرگ را چگونه یافتی؟ موسی (ع) پاسخ داد: کشاةٍ تُسلَخُ وَ هی حَیَةٌ؛ مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند یافتم!!       (مناهج الشارعین: 590)



[ چهارشنبه 13 خرداد 1394 ] [ 03:35 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

من پشت سرت در نزد دیگران از تو خوب می گویم و تو پشت سرم در نزد دیگران از من، بد...

و البته مردم قضاوت خواهند کرد...



[ یکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ 19:17 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

چقد من این مجسمه های بید مجنون (Willow Tree) رو دوس دارم... ساده اما طبیعی و سرشار از احساسات هستن...



[ یکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ 18:08 ] [ *برف دونه* ] تو چطور؟

               If only you were here and I could talk to you…I need you NOW…

                                                                                                       



[ شنبه 9 خرداد 1394 ] [ 16:35 ] [ *برف دونه* ] هیچی نگو!

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2