!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




همیشه بعد از نمازهام –اگه عجله نداشته باشم- یاد حرف یه عزیزی میفتم که بهم گفته بود: "هر چی از خدا می خوایین، بعد از نماز بگین... خدا بعد از هر نماز یه چک سفید امضا میده به آدم..."

                             



[ دوشنبه 31 فروردین 1394 ] [ 15:28 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

از وقتی می رم کلاس مسیحیت و تاریخ یهود و نصارا رو مطالعه کردم و عمیق تر به کتاب مقدس توجه کردم، تازه معنی بعضی از آیات قرآن رو که در مورد اهل کتابه، می فهمم...

                            



[ یکشنبه 30 فروردین 1394 ] [ 17:18 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

شروع کردم به خوندن یه وبلاگ غریبه و الان که به خودم اومدم، دیدم 2 ساعته گذشته و من همه ی پست هاشو خوندم...

به دلایلی نمی تونم چیزی از حسم بگم...

فقط...

اللهم اشف کل مریض...



[ شنبه 29 فروردین 1394 ] [ 20:00 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دختره تو سوئیت میگه:

ولی به نظر من، آدم به جای اینکه هی مثلاً کیف بخره با قیمت های ارزون، خوبه پول هاشو جمع کنه در سال فقط دو سه بار کیف بخره با جنس خوب و قیمت بالا!!!!!!!!!!!!



[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 22:45 ] [ *برف دونه* ] شما چند بار در سال رو پیشنهاد میکنی؟!!!!!!

این چند شبی که به تهران اومدم، بدجوری دلتنگ مامانم هستم...

خیلی عجیبه... یادم نمیاد در تمام این 6 سالی که خوابگاهی بودم، اینجوری شده باشم... تا این حد دلتنگ... تا این حد پریشان... تا این حد نگران... تا این حد بغض آلود و مشوّش...

خونه که بودم، کنارش و تو بغلش می خوابیدم... مهم نیس چند سالت باشه... آغوش مادر، همیشه بهترین جای دنیاست برای خوابیدن...

این شب ها قلبم به طرز عجیبی دلتنگ مادرمه... دقیقاً مث وقت هایی که بچه بودم و مامانم مدرسه بود و من تو خونه تنها بودم و یهو دلم مامانمو می خواست و می رفتم یه گوشه کز می کردم یا مث وقت هایی که چند روز تصمیم می گرفتم پیش مادربزرگ خوبم بمونم؛ مادربزرگی که عین مادرم باهام صمیمی و برام دوست داشتنی ترین شخص بعد از مامان و بابا بود و هنوزم هست، مادربزرگی که خونه ش از خونه ی ما فقط ده دقیقه پیاده فاصله داشت، اما شب با اینکه بغل مادربزرگم می خوابیدم، یهو به طرز عجیبی دلتنگ آغوش مامانم می شدم... و البته چیزی نمی گفتم... هیچ وقت از دلتنگی هام نگفتم...

این شب ها حالم اصن خوب نیس... دلم می خواد یه گوشه دنج پیدا کنم برم بشینم های های گریه کنم...

مگه من چند تا مامان دارم که بخوام به همین راحتی تنهاش بذارم تو خونه؟

مگه خدا بهم چند بار مامان میده که بخوام بخشی از عمرم رو دور از اون بگذرونم؟

حالم اصن خوب نیس...هی صبر می کنم شاید شب بعد بهتر شم و این دوری همیشگی برام عادی شه دوباره، می بینم نع، بدتر میشه که بهتر نمی شه...سه شب از برگشتنم به تهران گذشته و هر شب حالم بدتر شده... نمی دونم چرا... این دلتنگی حاد داره نگرانم می کنه...

قلبم خیلی تحت فشاره...خیلی...

لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم...



[ چهارشنبه 26 فروردین 1394 ] [ 02:39 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دوستم اومده بهم هدیه بده، کتاب "راهکارهای تقویت انگیزه و نشاط" حاج آقا قرائتی رو آورده داده بهم میگه بگیر، به دردت می خوره!!...

هه!! مردم هدیه می گیرن، مام هدیه می گیریم!!

منی که معتقدم «هر چه از دوست رسد، نیکوست»، این بار واقعاً دلم می خواست بعد از خداحافظی باهاش، کتابه رو پرت کنم تو جوب!! 



[ چهارشنبه 26 فروردین 1394 ] [ 00:00 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

«توجه به مهدی(عج) تجربه ی بن بست ها و احساس تنگناها را می خواهد. برای کسی که هنوز دنیا وسعت دارد، در خیمه ی مهدی(عج) جایی نیست»

جمله ی بسیار شگفت آور و جالبی که در کتاب «تو می آیی» علی صفائی حائری توجه منو به خودش جلب کرد...



[ سه شنبه 25 فروردین 1394 ] [ 12:05 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خدایا، چطور میشه بعضی ها اینننننننن همه آدمای خوب و مهربون دور و برشون دارن و باهاشون دائم شادن و از وجود و محبت شون بهره مند میشن ولی بعضی ها تا این حد تنهان؟؟ آخه چرا؟؟

یادِ این شعر باباطاهر عارف افتادم:

اگر دســــتم رســــد بر چـــــرخ گردون

به او گویم که این چین است و آن چون

یکــــی را می دهــــی صـدگونه نعمت

یکـــــی را نان جــــو، آغشــته در خون



[ دوشنبه 24 فروردین 1394 ] [ 19:04 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

امروز هوا خوب و آفتابی بودا... نمی دونم چی شد یهو خوب تر شد و رگبار تندی شروع به باریدن کرد... من عاشق این رگبارهای بهاری رشت ام... با این که یه ساله که به اجبارِ روزگار، در طبقه سوم یه آپارتمان کوچیک و تنگ زندگی می کنیم، اما خدا رو شکر هنوز صدای بارون بهمون می رسه... الانم که دارم برات حرف می زنم، این بارون قشنگ داره حسابی برام آواز می خونه...

عکسایی که از پنجره ی اتاق خواب و هالمون دیده میشه همین لحظات:

                 

                 

                 

دلم گرفته... بغض آسمون تبدیل به اشک شد و من هنوز بغضم تو گلومه و البته تا تو خونه ام، به اشک تبدیل نخواهد شد... هیچ وقت نذاشتم موقع رفتنم به تهران بغضم به اشک تبدیل بشه... دلم برای رشت عزیزم تنگ میشه... تو این عید با همه ی مشکلات و ناراحتی ها و غم هاش، رشت زیبا و دوست داشتنی من، خیلی هوامو داشت... اینقده خوشگل شده بود که نگو... هی برام دلبری می کرد...

اما طبق معمول مجبورم تنهاش بذارم برگردم تهران...

قدیما رفتن خیلی آسون تر بود... نه فقط به خاطر اینکه تو تهران انگیزه داشتم، عاشق دانشگام بودم، سرم گرم بود، زندگی م اونقدرام سخت نبود، این همه پروژه ی لعنتی نداشتم، به جای استادام، دوستای خوبی منتظرم بودن، این همه پیر و خسته نشده بودم یا اینجور مسائل که الان نیس، بلکه به خاطر این که قبلنا هرچقدم بهم سخت می گذشت تو تهران از تنهایی، لااقل خیالم راحت بود مامانم خونه تنها نیستن... اما امسال وضع فرق کرده... خواهرم هم از اینجا رفت... رفت و معلوم نیس کی برگرده دوباره به این خونه...

این بار خواهرم 14ام رفت... از همون وقت مامانم دلش گرفت... هی میاد پیش من، هی سر سفره، هی موقع خواب میگه تو هم بری باز من تنها میشم... اینجور مواقع من باید یه لایه عایق بکشم رو قلبم و نذارم اشکش در آد... هیچ کاری از دستم بر نمیاد... هیچ کاری... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یه هفته بیشتر بمونم... و نذارم یهو مامانم تنهای تنها باشه... ولی باز مامانم غصه ش گرفته... به اندازه ی هوای رگباری امروز...

می تونم خیلی خوب تصور کنم وقتی من و خواهرم تو خونه نباشیم و بابام هم سر کار یا سر ساختمون باشن، چقد خونه سوت و کور و دلگیر میشه... دلم از غصه ی غصه ی مامان، غصه داره...

گاهی از عمق وجود از خودم می پرسم آیا واقعاً می ارزید از خانواده ت دور باشی؟! آیا واقعاً به خاطر این دور بودن و غمگین کردنشون، خدا ازت بازخوست نخواهد کرد؟! آیا واقعاً علم تا این حد مهم بود؟! آیا اصن تو این 6 سال علمی کسب کردی؟! آیا...

کاش خواهرم لااقل این حرف های الانِ منو می فهمید... اما افسوس...

رشت زیبای من:

            

            

            

خونه ی مادربزرگم تو بهار امسال:

           

           

           

           

           

           

ایشون گربه ی لوس و دله ی پدربزرگم هستن:

          

امامزاده هاشم(ع) در نزدیکی رشت:

         

         

         

         

         


 



[ شنبه 22 فروردین 1394 ] [ 17:56 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دو سه روز پیش که خونه ی مادربزرگم بودم، تنهایی داشتم تو باغ قدم می زدم که دو تا از بهترین دوستای بچگی مو دیدم... ازشون عکس گرفتم تا تو هم باهاشون آشنا بشی... :)

       

       



[ شنبه 22 فروردین 1394 ] [ 17:08 ] [ *برف دونه* ] دوستای گلمو دیدی؟!

تعداد کل صفحات : 4 ::     1  2  3  4