!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




انفــــرادی شــــده ســـلول بـه ســـلول تنـــــم

خودِ من، در خودِ من، در خودِ من زندانی است

               

"حسین جنت مکان"



[ جمعه 30 آبان 1393 ] [ 17:00 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ پنجشنبه 29 آبان 1393 ] [ 21:53 ] [ *برف دونه* ] درد

من نمی فهمم چرا باید کسی که خودش از دست دیگران، یه سری رنج ها رو کشیده و همیشه از اونا مغموم بوده، دقیقاً همون رنج ها رو به کس دیگه ای وارد کنه و زندگی یه نفر دیگه رو هم سراسر رنج و غم کنه؟؟ :(



[ پنجشنبه 29 آبان 1393 ] [ 16:26 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

وقتی حالت خوب نیس... وقتی دلت گرفته... وقتی اعصاب نداری... وقتی حوصله نداری... وقتی روحت زخمیه... وقتی نمی تونی ریخت خودتم ببینی ... وقتی...  دقیقاً عین یه جنازه می شی که دست و دلش به هیچ کاری نمی ره...

حالا فردا صب زود کلاس داری تا شب

پس فردا صب زود کلاس داری تا شب

فردا 7 تا تمرین باید تحویل استاد بدی

پس فردا یه ارائه ی خیلی مهم داری که فلان قدر نمره داره

نه لای تمرینتو باز کردی

نه هیچ غلطی در راستای ارائه ت کردی (ینی رسماً هیچی نداری ارائه بدی)

نه ناهار خوردی...

نه از صب تا حالا یه جرعه آب خوردی...

نه شام درست کردی...

نه هیچ چیز دیگه...

اینجور مواقع فقط به یه چیز فک می کنی... گور پدر هر چی زندگی...

به درک...

همه شون برن گم شن...

وقتی اینجوری می شی، تمام فکر و ذکرت اینه که تمام سه تا کلاس فردا و پس فردا رو به کل بپیچونی و نری...

اما کلاس نری، چیکار کنی؟...

باز هم عین یه جنازه یه گوشه ی تخت بیفتی و هیچ غلطی نکنی...

دقیقاً همونطور که تو یه هفته ی پیش افتادی و هیچ غلطی نکردی...

هاع... !



[ یکشنبه 18 آبان 1393 ] [ 21:07 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

مولا علی علیه السلام:

"الهجران عقوبة العشق..."

عاشق هرچی بشی، خدا ازت می گیردش...

این یکی از قانون های ثابت دنیاست... نمی تونی کاری ش بکنی...

 

استاد پناهیان-سخنرانی تنها مسیر- جلسه ی ششم

توضیحات : من قبلاً با مشاهده ی یه سیگنال هایی تو زندگی م، به این رسیده بودم خودم... با همین سنّم فهمیده بودم که خدا غیرت داره خیلی... ولی خب وقتی استاد روایت موثقشو از مولا علی(ع) خوند، مو به تنم سیخ شد... قضیه جدیه انگار! خیلی دردناک و ترسناکه... مگه نه؟ :(



[ یکشنبه 18 آبان 1393 ] [ 14:05 ] [ *برف دونه* ] ای بابا :(

*نمونه ی اول:

مادر داماد مغرورانه و کاراگاهانه قدم می زنه و عینهو خانم رُتل مایِر توی کارتون هایدی شروع می کنه به باز کردن در کابینت ها و در یخچال و لمس کردن فرش و بررسی جنس پرده و مبل و میزان وزن قاشق چنگال ها و شمردن تعداد شیشه های آبلیمو و روغن و آب غوره و سرکه و بررسی ذره بینانه ی طرح بشقاب های چینی و ...! همینطور داره از کل هیکل خونه سان می بینه در حالی که نفس های همه تو سینه هاشون حبس شده تا ببینن نتیجه، چی اعلام میشه!! سکوت همه جا رو فراگرفته... تا اینکه وارسی مادر محترم دوماد تموم میشه، یه نگاه عاقل اندر سفیهی می کنه به خانواده ی عروس و با یه لحن خیلی بدی میگه: واقعاً شرم آوره... چطور ممکنه تو جهیزه ی دخترتون، بستنی ساز برقی نباشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*نمونه دوم:

ببین اصن نمی خوام تو تهیه ی جهیزیه کوچیکترین فشاری به تو و خونواده ت بیاد... تو حتی اگه هیچچچچچچی هم نیاری با خودت، از نظر من مشکلی نیس و نظرم حتی ذره ای نسبت بهت عوض نمیشه... چون اینو می دونم که این وظیفه ی مرده که لوازم زندگی رو آماده کنه و عروس رو ببره خونه ش... تهیه ی این وسایل وظیفه ی تو نیس...

توضیحات1 : هر دو نمونه ی بالا کاملاً واقعی هستن که دو تا از دوستام برام تعریف کردن و من از زبون خودم نوشتم اینجا... در مورد اول، کسی جرأت نکرد حتی به زنیکه(!) جواب بده که آخه بنده ی خدا! بستنی ساز می خواییم چیکار؟! مگه آدم در عمرش چند بار بستنی درست می کنه؟! اصن مگه آدم بستنی رو درست می کنه؟!!! اصن از هر چند تا آدم، یه نفر بلده بستنی درست کنه؟!!!! هر وقت هوس بستنی کردیم، می پریم میریم سر کوچه بهترین بستنی رو از سوپری می خریم یا فوقش می ریم به بهترین کافی شاپ شهر و گرون ترین بستنی شهر رو می خوریم و خوش می گذرونیم!! آخه آدم اینقد نفهم؟!!!! :-| در مورد دوم هم صد البته دوستم بدون جهیزیه نرفت خونه ی شوهر ولی این درک و خلوص همسرش (که چون می شناسمش، میدونم بُلُف نزده) تو دنیای امروز حقیقتاً ستودنی بود...

توضیحات2 : ببین دیگه داد مسئولین فرهنگی مملکت هم در اومده!

توضیحات3 : ینی اوضاع رو می بینی:

            

توضیحات4 : این عکس هم به نوبه خودش جالبه!

توضیحات5 : من به شخصه حتی اگه گرون ترین جهیزیه ی دنیا رو هم تهیه کنم، همینجا رسماً اعلام می کنم که قلم می کنم پای هر کسیو که پاشو بذاره تو خونه م برای دیدن جهیزیه... اینو کاملاً جدی دارم میگم... غلط کرده هر کس بخواد این کارو بکنه... مردم شورشو در آوردن به خدا... خونه ی خودمه... شوهر خودمه... جهیزیه ی خودمه... زندگی خودمه و اساساً به احدالناسی ربط نداره من چی دارم و چجوری می خوام زندگی کنم و اصولاً فضولی ش به کسی نیومده... وقتش که برسه، اینو جداً با همین خشونت اعمال خواهم کرد.



[ یکشنبه 18 آبان 1393 ] [ 08:53 ] [ *برف دونه* ] اعلام برائت!

بعضی هام عادت دارن دقیقاً وقتی می بینن حالت خوب نیس، بیشتر رو اعصابت رژه برن! :|



[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 23:59 ] [ *برف دونه* ] هیچی نگو!

بحث اصن فراموش کردن نیس... الکیه مگه؟

انگار یکی بهت بگه سعی کن فراموش کنی مثلاً الان چاقو خورده تو شکمت!!

کاری که باهام کرد... حرفی که بهم زد... دقیقاً عین یه چاقو بود که روحمو زخمی کرد...

نه یه خراش ساده ... نه یه زخم سطحی...  بلکه یه جراحت عمیق...

کاش علاوه بر رشته های جراحی قلب و مغز و ... تو دانشگاه ها، رشته ی جراحی احساس هم داشتیم...

تا من برم پیش یکی از این دکترا تا منو جراحی کنه...

تا دیگه این همه درد نکشه روحم...

تا دیگه روحم این همه خونریزی و عفونت نکنه...

تا دیگه وقتی –حتی در شادترین لحظات زندگی م- به یادش میفتم، ناخودآگاه قلبم تیر نکشه و اشک گرمی از چشام نریزه...

تا دیگه این همه انرژی منفی رو تو فضای زندگی م تنفس نکنم...

تا دیگه این همه سنگینیو رو قلبم احساس نکنم...

تا دیگه...

                              


[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 19:17 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

                                  

"روایت داریم که تقریباً نمیشه به کسی محبّت کنی و از همون شخص هم محبّت رو دریافت کنی"

استاد پناهیان- سخنرانی تنها مسیر- جلسه ی ششم

توضیحات : خیلی جمله ی ناامیدکننده ای بود... نه؟ :(



[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 01:06 ] [ *برف دونه* ] تسلیم

من همیشه از خودم می پرسم چرا از این ده شب اول محرم، که هر شبی رو به نام یکی از مظلومین کربلا اختصاص دادن، یکی از این شب ها رو به اسم حضرت سیدالساجدین، علی بن الحسین(ع) نذاشتن؟ بعد از امام حسین(ع)، مظلوم تر از امام سجاد(ع) می تونی تو کربلا پیدا کنی؟! :(

وضع کربلا طوری بود که حتی عبدالله بن حسن(ع) که پسر بچه ی نابالغی بود، نتونست تاب بیاره و آخرش از دست خانم ها فرار کرد و رفت در آغوش عمو و شهید شد... اون وقت تصور کن یه مرد با تمام شجاعت جنگاورانه ش داخل خیمه باشه و لحظه لحظه ی مظلومیت پدرش رو ببینه و شاهد افتادن یکی یکی از یاران پدر باشه که مث برگ های خزان بر خاک خشک صحرا می افتادن ولی نتونه کاری بکنه... تصور کن یه مرد با تمام غیرت مردانه ش داخل خیمه باشه و لحظه لحظه ی غمبار حمله به خیمه ها و آزار زن ها و آتش گرفتن دامان بچه ها و هراسان شدن اون ها رو نظاره کنه ولی نتونه کاری بکنه... یه مرد مومن، هر چقد هم که مریض باشه، هر چقد هم که تنش ضعیف و رنجور باشه، هر چقد هم که در تب بسوزه، یه مرده...که وجودش سرشار از غیرت و جوانمردیه...

روضه ی حضرت سجاد(ع) رو همیشه بعد از عاشورا می خونن به خاطر مصیبت های اسارت ولی به نظر من، یک روضه ی جداگانه می طلبه غم امام سجاد(ع) در روز عاشورا...

الهی فدای مظلومیت و زجرش بشم... که امام مون اون روز در تب نمی سوخت بلکه در آتش خشم و غیرت می سوخت و مأمور بود به انجام تکلیف...

الا لعنته الله علی القوم الظالمین....

توضیحات 1 : این تصویر جگر آدم رو آتش میزنه...

توضیحات 2 : این خواهر ما هم به نکته ی جالبی اشاره کرده...



[ پنجشنبه 15 آبان 1393 ] [ 22:21 ] [ *برف دونه* ] الهی به فدات یا علی بن الحسین(ع)

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3