!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




سال 87 بود...

من ورودی جدید کارشناسی بودم...

قرار شد 5 تا شهید گمنام بیارن دانشگاه ما...

تو دانشگاه جنگ بود... ی جنگ واقعی...

روشنفکرمآب ها نگران تبدیل یه دانشگاه صنعتی به قبرستان بودن!!

بسیجی ها اما کفن به تن کرده بودن... قول داده بودن شرمنده ی شهدا نشن... و نشدن...

چقد مسعود دهنمکی مسخره ساخت این واقعه تاریخی رو تو سریال معراجی ها... که با دیدنش فقط حرص می خورم... یه عده بسیجی ماست(!)، یه عده مخالف مودب، دو تا استاد احمق!! و یه رئیس دانشگاه ریاکار و منفعت طلب! آخه یکی نیس به دهنمکی بگه تو اگه فیلم نسازی، کسی نمیگه فلج شدی!! آقای دهنمکی، تو که موضوع به این مهمی رو به عنوان سوژه انتخاب کردی، خب لااقل می رفتی یکم تحقیق می کردی... از همین بچه های امیرکبیر... تو دانشگاه ما چقد بسیجی ها چوب خوردن... چقد حراست کردن... چقد صیانت کردن... چقد جنگیدن... اینا رو باید نشون میدادی تو فیلمت... نه یه عده بسیجی جوگیر و نادون و بی فکر رو که حتی نمیدونن شعار "دانشجو می میرد؛ ذلت نمی پذیرد" هیچ ربطی به اینجا و این مشکل نداره و اساساً این شعار برای نشون دادن مخالفت دانشجوها با مسئولین دانشگاه مطرح میشه و مخصوص دانشجوهای اپوزوسیونه نه بسیجی ها!! :-/

یادمه روز تدفین شهدا مخالفا تمام شیشه های دانشکده شیمی رو آوردن پایین!!

همینطور تمام شیشه های سلف پسرا رو! هیچ شیشه ی سالمی پیدا نمی شد توش!

برادرای بسیجی شب قبل از تدفین رو تا صبح بیدار موندن که احدی به قبرهای خالی آماده برای مراسم فردا تجاوز نکنه...

ایام شهادت امام حسن مجتبی(ع) نزدیک بود...

و من فقط با حضرت درددل می کردم که آقا جان، انگار هر طایفه ای از جنس شما باشه، روزگار برای تابوتش تیر و ترکش مقدّر میکنه!

اون روز همه دلهره داشتن...

و خداوند عالم شاهده که برادرا، طوری جنگیدن و طوری مقاومت کردن که حتی صدای مخالفین هم به ماها که تو مراسم بودیم، نمی رسید... چه برسه بخوان غلطی بکنن...

و اون لحظه رو هیچ وقت از یادم نمیره... ما پشت میله ها در کنار قبرهای خالی واستاده بودیم که تابوت های سه رنگ از بالای سر ما رد شدند...

و به خدا قسم هیچ وقت دیگه اون شکوه و هیجان و حماسه در زندگی م تکرار نشد...

من بودم... یه تابوت سه رنگ بالای سرم ... دست های من که به سمت آسمان دراز بود... چشم هام مث ابرهای بهار می بارید... و یکصدا نوای زیبای "کجایید ای شهیدان خدایی؟ بلاجوبان دشت کربلایی... کجایید ای سبک بالان عاشق؟ پرنده تر ز مرغان هوایی..."

5 تا مهمون ما صحیح و سالم رسیدن ... دانشگاه ما رو منوّر کردن... و شدن ملجأ تنهایی های ما و پناه دل گرفتگی های ما... آرامش غم های ما... و تسکین دردهای ما...

         

و اما... خبر آمد خبری در راه است...

و امروز... بعد از 6 سال که از اون واقعه می گذره، یکی از این 5 تا مهمون ما، شناسایی شد... هویتش معلوم شد... دیگه گمنام نیس...

شوری که در تک تک سلول هام بعد از شنیدن این خبر موج زد، به هیچ وجه قابل وصف نیس...

حالا یکی توصیف کنه شرح حال مادر اون شهید رو!

یکی از اون 5 تا رفیق من شناسایی شده و خانواده ش فردا دارن میان دانشگاه...

و ما هم می ریم... تا در این مراسم زیبای استقبال شرکت کنیم... مراسمی که حاج حسین عزیز هم قراره توش باشه... و با حرفای قشنگ و زلالش، به روح مون یه جون تازه بده...

روزی پسر این خانواده رو میزبانی کردیم و فردا خانواده ی اون رو...

 و صد البته چه کسی شک داره که میزبان های حقیقی این سرزمین پاک و دلیر، این بچه ها و خانواده هاشون هستن؟ چه کسی شک داره که برکت این مملکت از خون این بچه هاست؟ چه کسی شک داره که هر چی داریم از این بچه ها داریم و بی خبریم... بی خبریم... بی خبریم... آه از این بی خبری...

خبر آمد خبری در راه است...

سر خوش آن دل که از آن آگاه است...



[ دوشنبه 31 شهریور 1393 ] [ 01:28 ] [ *برف دونه* ] شور و اشتیاق

دیشب خیلی غصه دار بودم... خیلی...

به دلایل مختلف...

غصه های دلم واقعاً زده بود بیرون انگار... وگرنه هیچ کدومشون جدید نبودن و مدت هاست دارم باهاشون زندگی می کنم...

 اینقد ناراحت بودم که همینطور اشکام برای خودشون میومدن... بالشم کاملاً خیس شده بود...

یهو یاد شفای واقعی این عالم افتادم...

بسم اللهی گفتم و قرآن رو باز کردم... آیه ی 75 سوره ی زیبای مؤمنون اومد!!!


" وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَكَشَفْنَا مَا بِهِم مِّن ضُرٍّ لَّلَجُّوا فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ"

" و اگر ایشان را ببخشاییم، و آنچه از صدمه بر آنان [وارد آمده‌] است برطرف كنیم، در طغیان خود كوردلانه اصرار مى‌ورزند."



[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 16:15 ] [ *برف دونه* ] !!!

بعضی از بچه مذهبی های ما هم انگار آلرژی دارن به این کلمه ی "مذهبی"!! تا بگی مثلاً خب شما که مذهبی هستی، فوری عین فنر می پره که نه، کی گفته من مذهبی ام؟ اتفاقاً من اصن خودمو مذهبی نمیدونم و ...!!

خب حالا! فحش که ندادیم که! گفتیم مذهبی. مذهبی ینی به شعائر ظاهری دین عمل می کنی؛ بویی از دین بردی؛ همین... خیلی چیز خاصی نیس!! نترس! :-/

توضیحات :  ما یه چیز داریم به نام "مسلمون"، یه چیز داریم به نام "مذهبی"، یه چیز هم داریم به نام "مومن". این سه تا خیلی باهم فرق می کنن؛ خیلی. توجه داشته باشیم لطفاً !



[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 13:09 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

من واقعاً به این رسیدم که وقتایی که آدم اعصاب و حوصله ی خودشو نداره، اعصاب و حوصله ی –اعوذ بالله- خدا رو هم نداره... ینی منظورم اینه که حوصله پرداختن به خدا و صحبت کردن باهاش و کلاً کارای خدایی رو نداره...

وقتایی که حال نداری حتی یه شونه به موهای ژولیده ت بکشی، مطمئن باش حال اینو هم نداری که بعد از نماز یه سی ثانیه صب کنی تسبیحات حضرت زهرا(س) رو بخونی... همون اصلِ نمازو درست بخونی، خیلی هنر کردی!

اما وقتایی که با خودت خوبی و پیش خودت عزیزی و به خودت می رسی، همونطور که مثلاً می ری موهاتو خوشگل می کنی، یا یه عطر خوب می زنی یا اون دامن خوشگله تو می پوشی یا ...، دقیقاً به همون اندازه هم جون میده بعد از نماز، سه چهار تا نماز قضا و نافله هم بخونی مثلاً یا حال میده مثلاً 100 تا صلوات بفرستی یا اصن حس و حالش میاد می ری می شینی دو سه صفحه قرآن می خونی یا...

یه جورایی میشه گفت (لااقل این نظر منه) خمودگی و سستی زندگی که در بدترین حالت باعث میشه حالت از خودتم به هم بخوره، یه جور خمودگی در عبادت و سستی در درستکاری و خوب بودن هم ایجاد می کنه انگار... و این خییییلی بده... :(



[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 12:14 ] [ *برف دونه* ] تو هم همین فکرو می کنی؟

یه وقت بعضی ها همینجوری الکی انگ نزنن و گیر ندن به دولت فخیمه که مثلاً عدل تو تعطیلات عید نوروز، تشریف می برن به جزیره زیبا و تفریحی کیش یه سری طرح های دولتی رو افتتاح کنن و تو اوج گرمای مرداد تشریف می برن به استان خنک اردبیل که کلی طرح هم اونجا افتتاح کنن و تو میلاد حضرت ولی نعمت، آقا علی بن موسی الرضا(ع) که فقط مشهد تعطیله، تشریف می برن به مشهد مقدس که یه سری طرح هم اونجا کلنگ بزنن! :-/

اینا همه ش اتفاقیه کاملاً. گیر بی خود ندید لطفاً !!!!



[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 08:58 ] [ *برف دونه* ] نظر ندی بهتره!

بیبین!

ما تو این دنیا یه تکلیف بیشتر نداریم، اونم اینکه باس به تکلیفمون عمل کنیم.

افتاد؟!!



[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 00:56 ] [ *برف دونه* ] افتاد؟!!!

فردا عقد دختردایی مه. دومین دخترِ فامیله که داره عروس میشه. حس خوبیه. اگه مث بزرگترا اجازه بدن که دور سفره ی عقدشون حاضر باشم، این دومین عقدیه که توش حضور دارم. اولی ش عقد دختر دایی بزرگه م بود. وای نمیدونی که، چه سوتی ای بود!! می ترسم اون سوتی سر این عقد هم یادم بیفته و حسابی خنده م بگیره باز!! یادته که، گفته بودم بهت قبلاً که من همیشه تو جمع های مهم و رسمی، خنده م می گیره به خاطر هر چیز بی خودی؟!! حالا این وسط ببین چی شد. کدوم سوتی؟ خب بذار برات تعریف کنم!

آقا عقد دختر دایی بزرگه م بود. من دانش آموز دبیرستانی بودم و به رغم اینکه کوچیکای فامیل رو راه نمیدن اینجور جاها، ولی منو راه دادن! اتاقشون خیلی کوچیک بود. همه نشسته بودن خیلی خشک و رسمی! آخه اولین نوه ی مادربزرگم بود که داشت عروسی می کرد. همه یه جوری بودن اصن! فضا کلا ً خیلی سنگین بود. عاقدش هم آدم خیلی خشکی بود. قبل از خوندن خطبه، اول به جمع سپرد که ساکتِ ساکت باشن؛ بعد هم به دختر دایی م سپرد که بعد از 5 بار بله بگه به اسم پنج تن آل عبا!!! (حالا خودت بگرد ربطشو پیدا کن!) نکته ی مضحکش هم این بود که هر پنج بار کلللللللل چیزاییو که یه عاقد معمولاً بار اول میگه، رو می خوند! خب حق بده که اعصاب نمونه برای ملت دیگه! و در ضمن حق بده من خنده م بگیره!! ولی خب من خیلی سنگین و باوقار عین یه دختر خوب و متین(!) یه گوشه واستاده بودم!! همه چی خیلی خوب داشت پیش می رفت که...

بار اول که عاقد اون چیزمیزا(!) رو خوند(که کی داره به عقد کی در میاد و با چه مهریه ای و از این حرفا) و اجازه ی وکالت گرفت از عروس، خب طبق قرار دختر دایی م سکوت کرد. یکی از طرفای ما که بالا سر عروس و داماد داشت قند می سایید، بلند گفت: عروس رفته قرآن بخونه. بلافاصله یکی از طرفای داماد که بالا سر عروس و داماد واستاده بود، با یه لحن خاصی (به صورت دعایی) داد زد: قرآن بالاسرِ داماد! O_o

بار دوم دوباره همین مسائل تکرار شد و بعد از سکوت دختر دایی م، یکی از طرف ما داد زد: عروس رفته گل بچینه! فوری یکی از طرفای داماد دوباره با همون لحن داد زد: گل به جمال داماد! O_o

بار سوم دوباره همین مسائل تکرار شد و بعد از سکوت دختر دایی م (که دیگه حسابی اعصاب خرد کن شده بود چون چیزی که لااقل من همیشه تو فیلم ها دیده بودم، این بود که دیگه بار سوم عروس بله رو میگه دیگه) دوباره یکی از طرف ما داد زد: عروس رفته گلاب بیاره!!

خب آقا، خداییش، انصافاً، وجداناً تو جای من بودی، اون لحظه چی فوری میومد به ذهنت؟!

ببین خودسانسوری نکن! راحت باش! جان من چی میومد تو ذهنت اون لحظه؟!

خب آره دیگه!

منم بلافاصله چیزی که اومد به ذهنم این بود که الانه که یکی از طرف داماد با لحن دعایی داد بزنه: گلاب به روی داماد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته کسی چیزی نگفت این بار ولی آقا منو می بینی، پووووفففف زدم زیر خنده! از تصور خودم خنده م گرفت خب. اون سکوت و فضای سنگین و اینا رو در نظر بگیر، منم که اولین بارم بود تو یه عقد واقعی شرکت میکردم، نوجوون هم بودم که همینجوری از صدای ترک دیوار خنده م می گرفت، تو جای من بودی، خنده ت نمی گرفت؟!!

آقا اصن یه وضعی بود!! :)

                          



[ شنبه 15 شهریور 1393 ] [ 10:40 ] [ *برف دونه* ] لبخند :)

نمیشه یه تکنولوژی خاصی اختراع بشه در مورد کفش های زنونه که آدم فقط یه جفت کفش بخره، بعد رنگش به تناسب لباسی که پوشیدی، مث آفتاب پرست عوض شه؟!!! 



[ جمعه 14 شهریور 1393 ] [ 23:56 ] [ *برف دونه* ] ایده رو حال کردی!!! :)

برای من خیلی از میوه ها علاوه بر اینکه سرشار از آب و مواد معدنی و کللللی ویتامین هستن، سرشار از احساسات هم هستن! می خوام چند نمونه شو بهت بگم.

مثلاً خوردن هلو یه جور حس شادی بهم تزریق می کنه؛

با خوردن قیصی (یا به قول بعضی ها، زردآلو) حقیقتاً حس آرامش بهم دست میده؛

با خوردن گیلاس، حس زیبایی و جوانی بهم القا می شه؛

با خوردن سیب یه جور حس سالم بودن می کنم؛

خوردن نارنگی حس شیطنت و نشاط کودکانه رو در من زنده می کنه؛

از خوردن توت فرنگی احساس لذت از زندگی و بی خیالی از مشکلات بهم دست میده؛

 خوردن هندونه به من حس طراوت و شادابی رو تزریق می کنه؛

خوردن موز یه جور حس وقار و سنگینی رو القا می کنه بهم؛

خوردن انار برام یه جور حس برکت و قداست رو تداعی می کنه؛

فعلاً میوه ی دیگه ای که بهم احساس خاصیو القا کنه، یادم نمیاد. همه ی میوه ها هم برام خاصیت احساسی(!) ندارن البته... 

میگم راستی تو هم اینجوری هستی؟ یا فقط من اینجوری خُل و چلم؟!!! O_o

           



[ جمعه 14 شهریور 1393 ] [ 21:19 ] [ *برف دونه* ] جواب بده خب!!

به نظر من خیلی مظلومه کسی که همه کسش تو دنیا، همسرشه...



[ جمعه 14 شهریور 1393 ] [ 13:46 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 2 ::     1  2