!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




سال 93 هم تموم شد... چیزی ندارم بگم... به اندازه ی کافی از این سال نوشتم توی این وبلاگ... که سنگ صبورم بود همیشه... و البته چیزهایی که ننوشتم... و کسی غیر از خدا ازشون خبر نداره... روزها و شب های این سال مزخرف رو هیچ وقت یادم نمی ره... تا آخر عمر...

نمی گم ای کاش سال 94 خیلی خوب باشه، نه؛ انتظاری ندارم ازش... فقط امیدوارم دیگه اینقد تلخ نباشه... مث سال 93...

فقط می تونم امیدوار باشم... گزینه ی دیگه ای ندارم!!

اما برای تو یه سال پرانرژی و خوب رو آرزو می کنم... سالی که توأم باشه با افزایش ایمان و بصیرت و تقوا... سالی همراه با شادی و نشاط... سالی همراه با رشد و شکوفایی... ان شاءالله...

لحظه ی سال تحویل... خیلی التماس دعا...

توضیحات : این هم تقدیم به تو... امیدوارم از دیدنش لذّت ببری... فقط یادت نره صدای لپ تاپتو باز بذاری...



[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 12:25 ] [ *برف دونه* ] عیدت فاطمی...

اینقده خوشم میاد از تو کوچه صدای بازی و جیغ و داد و هوار بچه ها میاد...

این نشون میده هنوز هستن بچه هایی که فوتبال و بازی سر کوچه رو به بازی با تبلت تو خونه های آپارتمانی ترجیح می دن!



[ پنجشنبه 28 اسفند 1393 ] [ 18:07 ] [ *برف دونه* ] تو چطور؟

انسان به محبّت نیاز داره... حالا می خواد هر کی باشه... مرد یا زن... پیر یا جوون... بچه یا بزرگسال... پولدار یا بی پول... مشهور یا گمنام... تحصیل کرده یا غیرتحصیل کرده... مجرد یا متاهل... سالم یا بیمار...

نمی دونم این فرمول درسته یا نه... ولی فرضیه ای دارم من و اونم اینه که وقتی یکی اونطور که باید و اونقد که لازم داره، بهش محبّت نشه، کم کم بی تقوا خواهد شد...

تقوا ینی جلوی نفس رو گرفتن... برای این کار نباید حتی کوچیک ترین رحمی به نفس کرد...

اما کسی که محبّت کافی بهش نمی شه، روحشو با نفسش اشتباه می گیره... اون وقت دیگه اصن دلیلی نمی بینه به نفسش سخت بگیره... و دلسوزی برا خودشو با رحم کردن به نفس جبران می کنه...

و این ینی اوج خطر...

حواست باشه به اطرافیانت، به آشناهات، به دوستات و به خانواده ت به اندازه ی کافی محبّت کنی... بی تقوایی جامعه رو از پا در میاره...



[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 23:13 ] [ *برف دونه* ] نظرت در مورد فرضیه م چیه؟

حرم لبریز زائرها

مسافرها

مجاورها

گروهی آذری ها و گروهی از شمالی ها!

یکی از پای قالی و یکی از بین شالی ها!

و حالا هر کدام آرام

زبان واکرده در این ازدحام ، آرام

" ببین این دست پینه بسته را آقا!

ببین این شانه های خسته را آقا!

به بیخوابی دو چشم خویش را مجبور کردم من!

به زحمت پول مشهد آمدن را جور کردم من!

نشستم تا بگیرم دامن ایوان طلایی را

به سمتت باز کردم دست خالی گدایی را"

یکی درد دلش را با امام مهربان می گفت!

یکی بالای گلدسته اذان میگفت!

صدا پیچید در صحن و حرم،

گویا در و دیوار با انصاریان میگفت

" اللهم صل علی

علی بن موسی الرضا المرتضی..."

یکی بغض میان آه را میگفت!

یکی هم خستگیِ راه را میگفت!

جوان زائری در گریه هایش "آمدم ای شاه" را میگفت؛

خلاصه عده ای اینجا و خیلی ها ز راه دور ، دلگیر حرم هستند!

همان هایی که جا ماندند و حالا پای تصویر حرم هستند...

توضیحات : بعد از سه سال، دوباره راهی حرمتم آقا جان... ممنونم که باز راهم دادی... سلام همه ی این هم وبلاگی هامو، این مخاطبین صبورم رو که –چه خاموش چه روشن- همیشه نوشته های بی ارزشمو تحمل می کنن، به شما می رسونم یا امام رضا(ع) ...




[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 20:38 ] [ *برف دونه* ] السلام علیک با شمس الشموس...

ببین میدونی، واقعیت اینه که من آدم ابلهی نیستم فقط دلم می خواد همیشه به بقیه خوش گمان باشم، همین... 



[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 14:15 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

هه! تو نمی تونی –و حق نداری- هر وقت که دلت خواست، هر وقت که نیاز داشتی، هر وقت که هوس کردی، هر وقت که دلت گرفت و یا هر "هر وقت" دیگه، بری سراغ دوستت... درک و شعور حکم می کنه بفهمی که گاهی لازمه بی دلیل و بی مناسبت سراغی ازش بگیری و بهش رسیدگی کنی... شاید اون به تو نیاز داشته باشه...

یادت باشه همونطور که ماها عهدی نسبت به خدا داریم مث نماز و روزه که باید هر از چند وقت یک بار، انجامش بدیم، تکلیفی هم نسبت به دوستامون (به خصوص اگه مومن باشن) داریم و در برابر این تکلیف باید پاسخگو باشیم به خدا.

توضیحات : حضرت امام صادق (علیه السّلام) فرموده اند: دوستی و رفاقت حدودی دارد، کسی که واجد تمام آن حدود نیست اساساً دوست نیست. اوّل آن که ظاهر و باطن رفیقت نسبت به تو یکسان باشد. دوّم آن که زیبائی و آبروی تو را جمال خود بیند و نازیبایی تو را نازیبایی خود بداند. سوم دست یافتن به مال یا رسیدن به مقام، روش دوستانه ی او را نسبت به تو تغییر ندهد. چهارم در زمینه ی رفاقت از آنچه و هر چه در اختیار دارد نسبت به تو مضایقه ننماید. پنجم تو را در مواقع آلام و مصائب ترک نگوید.

منبع : امالی صدوق ،ص397



[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 00:40 ] [ *برف دونه* ] نظر دوستان خوبم

من آرزو به دلم موند که تو یه نماز جماعتی شرکت کنم، بعد امام جماعت محترم زودتر از من (زودتر در حد زمان مثلاً یک سوم برابر!!) تسبیح حضرت زهرا(س) رو بعد از نماز تموم نکنه!!! ینی من هنوز "الله اکبر" رو تموم نکردم، شروع میکنن به برنامه ی بعدی نماز!!!

نه که فک کنی کشش میدما؛ نه اتفاقاً خیلی هم سریع تسبیح می زنم... منتها خب سرعت دوستان، پهلو می زنه به سرعت نور!! من نمی دونم اصن اذکارشون به چه الفاظی تبدیل می شه!!!



[ پنجشنبه 21 اسفند 1393 ] [ 23:25 ] [ *برف دونه* ] برا تو هم پیش میاد؟!

امروز باید ساعت 7 از کرج می رسیدم خوابگاه، ساعت 9:30 شب رسیدم! قیافه م وقتی برگشتم، دقیقاً عین این نجات یافته ها از بهمن یا هواپیمای سقوط کرده تو کوه های آلپ بود!!! حدود یک و نیم ساعت فقط توی ایستگاه از سرما لرزیدم... و چون ناهار هم نخورده بودم، داشتم از گشنگی می مردم... ماشین های مدل بالا با یک یا ماکزیمم دو سرنشین از جلوی ما در حالی رد می شدن که راننده هاشون خیلی ریلکس لم داده بودن پشت فرمون توی گرمای ماشین...

اگه تو شهر خودم بودم، بابام حتماً میومد دنبالم...

با تموم سختی های امروز، برف خیییییییییلی زیبا بود...

برف از نظر من اعجاز خداست که به زیباترین شکل ممکن هر از چند گاهی جمال و لطافت خدا رو به یادمون میاره... ای کاش اینقد غر نزنیم...

زمستون تازه یادش افتاد زمستونی کنه!!



[ سه شنبه 19 اسفند 1393 ] [ 23:26 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تو به چه حقی به خودت حق می دی که منو سرزنش کنی و در مورد من قضاوت کنی؟؟؟؟!!!



[ سه شنبه 19 اسفند 1393 ] [ 17:52 ] [ *برف دونه* ] هیچی نگو!

وقتی در ارتباط عاطفی ت و کمک های خیرخواهانه ت به من، دائم –در جواب تشکرهام- بهم یادآوری می کنی که من برای خاطر تو زحمتی نمی کشم و وقت نمی ذارم بلکه به خاطر خدا این کارو می کنم، این حس بهم دست میده که اساساً وجودم برات ارزشی نداره و هر کس دیگه ای هم غیر از من بود، براش همینقد وقت می ذاشتی و همینقد زحمت می کشیدی...

کارت درسته و نیتت فوق العاده ست ولی می دونی، لازم نیس هر نیتی رو به زبون آورد!!



[ سه شنبه 19 اسفند 1393 ] [ 00:49 ] [ *برف دونه* ] موافقی؟

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3