!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




یادمه دوم یا سوم ابتدایی بودم که بلاخره یاد گرفتنِ معنی نماز رو تموم کردم. بعدش یه دو رکعت نماز دپش خوندم کاملاً به زبون فارسی! خیلی چسبید... با خودم گفتم: آخیش! حالا دیگه فهمیدم قراره یه عمر تو نماز به خدا چی بگم!!

توضیحات : به نظرم لازمه بعد از یاد دادن نماز به بچه هامون، یه بار تشویق شون کنیم که لااقل یه دونه نماز فارسی بخونن. خیلی مفیده... اگه خودتم تا حالا تا این سن این کارو نکردی، یه بار امتحان کن. خیلی خوبه.



[ یکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 15:51 ] [ *برف دونه* ] تایید می کنی؟؟

پسره رفته خواستگاری دختره، برگشته تو همون جلسه ی اول –بعد از اینکه یکم خودشو معرفی کرد- به دختره گفته: والا من هر چی فک می کنم، می بینم اصن دلیلی نداره شما به من جواب "نه" بدین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

توضیحات : این داستان واقعی بود!



[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 23:46 ] [ *برف دونه* ] نظر خاصی نداری؟!

اینننننننقده بدم میاد یکی سر قرار دیر برسه که حد نداره... از نظر من این یه بی احترامیِ بزرگیه... به خصوص به یکی مث من که همیشه سر وقت سر قرارم می رسم... هرچند خیلی وقتا به روی طرف مقابلم نیاوردم ولی واقعاً اینو یه بی احترامی می دونم... و معتقدم حق الناسه...

از نظر من کسی که دیر می رسه (به خصوص اگه عادتش باشه) در واقع حاضره طرف مقابلش سختی بکشه ولی خودش به سختی نیفته. چون منی که سر وقت می رسم، به خودم سختی میدم. من حساب ترافیک رو می کنم. حساب اتفاقات غیرمترقبه رو میکنم. حساب تاخیرهای مترو رو میکنم. از خوابم می زنم. در نهایت هم یه ربع ضریب اطمینان میذارم روش... رعایت همه ی اینا سختی داره. تازه منتظر موندن هم خیلی سخته. به خصوص اگه یه دختر تنها باشی و مثلاً تو خیابون یا جلوی یه مغازه یا توی یه کافی شاپ یا یه جای پرتردد بخوای منتظر بمونی... هی همه نگات می کنن... و این اصن خوب نیس... اما اونی که همه ش دیر می رسه، در واقع خیلی ریلکس و خوب می خوابه، خیلی ریلکس از خواب بیدار میشه، خیلی ریلکس لباس می پوشه و راه میفته و اساساً در این فرآیند زحمتی به خودش نمیده... 



[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 17:46 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

You could help me… at least a bit… but… you withheld… :(

                                                                              



[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 12:18 ] [ *برف دونه* ] Say and go

آقا من با این "I love Mohammad" مشکل دارم! مشکلات حاد هم دارم. هی هر بار میرم مترو، رو در و دیوار مترو و ایستگاه های مترو و بنرهای شهری و اینا می بینم، اعصابم خرد می شه!

بابا جان! یکی نیس آخه به این جناب شهاب مرادی بگه آخه برادر من، آخه مرد مومن، آخه استاد بزرگوار، بابا جان، شما که با این جمله ی بی خود (و با یه طرح بی کیفیت گرافیکیِ بدرنگ و غیرجذاب) رفتی تو فضای مجازی یه جنبش تصویری راه انداختی و در فضای حقیقی هم اونو هی به در و دیوار شهر و رو بنرهای شهرداری و توی بخش های تبلیغاتی ایستگاه های مترو و داخل قطارها چسبوندی، آخه به این فک نکردی که "عاشق" محمّد بودن ینی چی؟! اصن دوس داشتن و علاقه ی ما مسلمون ها به حضرت محمّد(ص) اصن در حد love ه مگه آخه؟!

تو که جنبش تصویری به راه انداختی تا جوابی به غربی ها داده باشی (که اصن معلوم نیس چقد این جنبش در خارج از کشور دیده شده و طرفدار داشته) با خودت فک نکردی که یه جوون می تونه این love رو به یه خواننده، یه بازیگر، یه فوتبالیست، یه شخصیت سیاسی مثلاً، یه نوع اسنک خوشمزه، یه سبک موسیقی خاص، یه لباس مدِ جدید، یه بچه گربه ی لوس و یا هر چیز دیگه ای هم داشته باشه... خب چی؟! بابا اون جوانک غربی اصن از همین واژه ی love برای دوس دخترش استفاده می کنه مثلاً بابا. ینی سطح علاقه و عشق ما به حضرت خوبی ها در حد یه love ه فقط؟!

شما در کدوم ادعیه و روایتی دیدین که کسی به ما مسلمون ها یاد داده باشه که فقط "عاشق" محمّد(ص) باشیم؟! اصن این کلمه تو ادعیه و آیات و روایات ما پیدا میشه؟!!

در فرهنگ ناب اسلامی ، سطح دوستی ما در حد love نیس جناب شهاب مرادی عزیز... رابطه ی ما با حضرت رحمه للعالمین رابطه ی "بأبی أنتَ و اُمّی"ه برادر من... رابطه ی ما با حضرت رسول اللّه(ص) رابطه ی "روحی فداک"ه... ما محمّد(ص) رو دوس نداریم... ما عاشق محمّد(ص) نیستیم... ما جان و مال و آبرو و خانواده و حتی پدر و مادر و فرزندمون رو فدای محمّد(ص) می کنیم... ما فدایی محمّد(ص)یم... ما هر چه داریم، در راهش فدا می کنیم... ما نه تنها روح و جسم خودمون رو که روح و جسم عالم رو به پاش می ریزیم... محمّد(ص) برای ما "روحی و ارواح العالمین له الفداء" است... محمّد(ص) نور چشمان ماست... محمّد(ص) عزیز قلب های ماست... محمّد(ص) سید و مولا و ولی ماست... محمّد(ص) پدرِ ماست... محمّد(ص) دار و ندار ماست... مقامش در قلب های ما در این حده... نه در حد یه love ساده که هر کسی به هر چیزی می تونه نسبت بده و این مانع توهین بقیه به اون نمیشه...

اما وقتی عالم بفهمه که محمّد(ص) برای ما مسلمون ها در حد " بأبی أنتَ و اُمّی " و " روحی فداک "ه، دیگه جرأت نمی کنه بهش توهین کنه... و اون جوون غربی تفاوت این همه عظمت رو با یه love ساده تشخیص میده و براش سوال پیش میاد...می فهمه که یه عده احمق توی سرزمینش به کسی توهین کردن که حدود یک میلیارد آدم حاضرن دار و ندارشون رو به پاش بریزن... به همچین کسی توهین شده... نه فقط به یه "عشق" ساده!!

آقای شهاب مرادی عزیز، جنبش تصویری ای که راه انداختی و اونو در فضای مجازی و حقیقی منتشر کردی، و متأسفانه یک عده از جوونای مذهبی و باصفای ما هم کورکورانه اونو دنبال کردن، نه تنها کوچیک ترین تاثیری در شناسوندن حضرت رسول الله، محمّد مصطفی(ص) به عالمیان نداشت، بلکه حتی بیانگر عظمت اون نور یگانه در دل های ما مسلمون ها هم نبود... و اساساً در شأن اون حضرت نبود...

باشد که بیشتر فکر کنیم...  

توضیحات : انتقاد اول من به این جنبش تصویری که چند روز بعد از شروعش و دنباله روی غیرمتفکرانه ی بچه حزب اللهی ها از اون، انجام گرفت، چیزی غیر از نقد به جمله ی "من عاشق محمّدم" بود که در قالب دو نظر در بخش نظرات این پست از وبلاگ برادر خوبم، نوشته شد و هنوزم موجوده. اما این نقدی که اینجا نوشتم، یه بحث دیگه رو داره میگه و حاوی یه نکته ی مهم از خودِ عبارت "من عاشق محمّدم" بود که دوست و خواهر بسیار خوبم، «ن» عزیز چند روز پیش مطرح کرد و به حق، تلنگر مهمی بود.



[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 ] [ 15:36 ] [ *برف دونه* ] نظرت چیه؟

دقیقاً تو مواقعی که به شدت بحرانیه و به کمک نیاز دارم، کسی نیس اونطور که باید کمکم کنه ...



[ سه شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 23:52 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

ببین پسر خوب! تو اگه بهترین پسر دنیا هم باشی و تمام معیارهای رؤیایی یک دختر رو هم دارا باشی، اما اگه به شیوه غلط خواستگاری کنی، از چشم دختره میفتی... افتاد؟!

پاشو برو شیوه درست خواستگاری کردن رو یاد بگیر! لطفاً!



[ سه شنبه 21 بهمن 1393 ] [ 22:12 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

امشب دلم بدجوری گرفته... خودمو با یه چیزای مسخره ای امشب سرگرم کردم... تا حتی خودمم نفهمم که دلم گرفته...

اما خب واقعیت عوض نمیشه... حس انجام پروژه ندارم اصن... دلم بدجوری گرفته...

یک سال منتظر می مونی که شهدا دعوتت کنن، اون وقت نمی تونی بری...

تمام سال رو فقط با انگیزه ی زیارت کربلای ایران زنده ای، اون وقت دعوتت نمی کنن...

من با چه انرژی و شارژی سال جدید رو شروع کنم وقتی نرفتم به زیارت مناطق عطرآگین جنوب؟

فردا صبح زود بچه های دانشگاه راهیِ جنوب ایران می شن و منِ جامونده باید به حالشون غبطه بخورم و فحش ها و نفرین هامو نثار اساتید محترمِ احمق کنم!!

خیلی دلم گرفته... اصن دوس ندارم بهش فک کنم... دارم خودمو گول می زنم... نه با بچه ها تو کارای اردو کمک کردم نه تو مراسم زیارت عاشورای امشب شرکت کردم نه دور و برشون می پلکم. ترجیح می دم تو اتاق پای لپ تاپ بشینم و سرمو گرم کنم و خودمو گول بزنم...

ولی حقیقت اینه که چشمای ابراهیم، داره منو آتیش می زنه... تصور این که امسال نمی بینمش، منو از خودم متنفر می کنه... پارسال چه جشن تولدی برام گرفته بود... فقط خدا و خودش و خودم می دونیم چه جشنی بود...

امسال ولی جا موندم...

حالم از خودم به هم می خوره...

مگه نمی گن رفتن به راهیان نور، نه همّته نه قسمته، بلکه دعوته...؟

ینی باید لایق باشی شهدا دعوتت کنن... و من لایق نبودم امسال... من جاموندم...

امسال آخرین سال دانشجویی منه به گمونم... و شاید دیگه هیچ وقت نتونم برم به کربلای ایران...

ابراهیم... کاش بازم دعوتم کنی... کاش بازم منو ببری به کانال... اونجا بوی ناب کربلا می داد...

دکتر جان، کاش بذاری بیام به پابوس محل پروازت...

حاجی، کاش منو باز راه بدی به خاک کیمیاگرِ طلائیه...

آقا سید مرتضی، کاش می ذاشتی بازم دستم خاک عطش ناک فکّه رو لمس کنه...

علی آقا، کاش بازم منو در هور مبهوت و حیرانِ خودت می کردی ای سردار هور...

آه ای غواصان اروند... کاش منو باز در کنار اروند رود، غرقِ تحیّر والفجر 8 می کردید...

آه ای دو کوهه... ای سکوت شب های عارفانه ی حسینیه گردان تخریب... چرا منو از خودتون محروم کردین؟

کجایید ای شهیدان خدایی؟ بلاجویان دشت کربلایید... کجایید ای سبک بالان عاشق؟ پرنده تر ز مرغان هوایید...

اما نه؟... اینو من باید از خودم بپرسم.... باید بپرسم که من کجام؟! که از دیدن روی ماهتون امسال بی نصیب شدم؟...

 

کاروان رفـت و تو در خـواب و بیـابـان در پیـش

کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟



[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 23:46 ] [ *برف دونه* ] زبانه های آتش

آقا گویا رسم بر اینه (خودم تا حالا دقت نکرده بودم. تازه فهمیدم) که داماد برای بله برون به همراه نشون و هدیه و گل و اینا، برای عروس یه کله قند تزئیین شده هم میاره!

من میگم نمیشه برای من به جای کله قند، یه کله شکلات کاکائویی بزرگ بیارن؟!!!!! بهتره که... !! به این خوبی!! چشه خو؟!



[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 14:45 ] [ *برف دونه* ] موافق ها، دستا بالا!!

دخترک دانشجوی ورودیِ جدید است. تازه به سوئیتمان آمده. قیافه اش را که دیدم، بُهت زده شدم. ترکیب صورتش کاملاً مشابه اوست. وقتی لبخند زد، بُهتم بیشتر شد؛ مرا یاد لبخندهای او انداخت. وقتی به رسم عادت همیشگی ام در مواجه با یک فرد جدید، به او سلام کردم، با شنیدن اولین کلمه از دهانش، بُهتم دو چندان شد. لهجه ی او را داشت. ازش پرسیدم اهل فلان شهری؟ گفت آری. بُهتم چند برابر شد. دخترک اهل همان شهری بود که او.

ای کاش دخترک هرگز به سوئیت ما نمی آمد... تا مرا به یاد او نمی انداخت... تا هوایی نمی کرد این دل خسته را...  



[ یکشنبه 19 بهمن 1393 ] [ 19:30 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3