!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




طرف میاد گیلان، چایی های طبیعی ما رو می خوره، حالشو می بره، خوشش میاد، می خره ازمون، میره دیار خودش، بلد نیس دم کنه، بعد میگه گیلانی ها سرمون کلاه گذاشتن!!

آخه از ما گیلانی ها مردمی بی آزارتر دیدین آخه که همچین نسبتی به ما میدین؟! :|

ببین چای طبیعی ما گیلانی ها نه بی رنگه نه بی بو! اگه درست دم کنی، اتفاقاً هم خیلی عطر داره هم بسیار خوش رنگه. منتها مردم اغلب بلد نیستن درست چایی دم کنن.(به عنوان مثال من چای دم کردن هیچ کس رو تو خوابگاه قبول ندارم!)

طریقه ی صحیح دم کردن چای طبیعی و بدون اسانس گیلانی:

1-      آب رو بذارین خوب بجوشه

2-      چای رو بریزین تو قوری چینی(هر چیزی غیر از قوری چینی چای رو بدطعم میکنه)

3-      شعله کتری یا سماور رو به شدت کم کنین

4-      قوری رو بذارین روی کتری به طوری که مستقیم با بخار در ارتباط باشه. نباید مانعی وسطش باشه.

5-      حتما حتما حتما یه پارچه تمیز، روی قوری بذارین تا چایی خوب دم بکشه

6-      لااقل یه ربع تا 20 دقیقه صبر کنین

توضیحات: یکی از اشتباه های رایج غیرگیلانی ها اینه که وقتی می گیم چای خارجی نخورین، فک می کنن باید برن چای ایرانی بسته بندی شده بخرن! بذار بهت توضیح بدم یه چیزیو. ببین چای بسته بندی شده، چه ایرانی باشه چه خارجی، پر از اسانسه. اسانسی که هم عطر تندی به چای میده و هم رنگ مصنوعی داره. اثبات حرفم هم اینه که بعد از یه هفته، لیوان های سفیدت کاملا تیره میشه توش. دیگه ببین با معده ت چیکار میکنه این اسانس! تازه یه اثبات دیگه هم اینه که برام دم کشیدن نه تنها 30 ثانیه هم کفایت می کنه، بلکه حتی تو فلاسک هم رنگ پس میده!! بدون هیچ شعله ای. بس که اسانس داره. حالا اگه چای خارجی باشه، جنس این اسانسش یکم بهتره باز. وقتی بسته بندی ایرانی باشه، همین اسانسش هم داغونه اصن. به شدت بدطعمه. من اینجا درمورد هیچ کدوم از این چای های بسته بندی شده، صحبت نکردم. من دقیقاً منظورم چای کیلویی کاملاً طبیعی بدون اسانس بود. اگه تا حالا امتحانش نکردی، حتتتتتما امتحانش کن :)




[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 23:48 ] [ *برف دونه* ] بچش :)

قرار شد هر کس این ترمی که گذشت، تو اتاق دو نفره بوده، ترم جدید دیگه بهش اتاق دو نفره ندن... اون وقت الان خبر رسیده به یکی که نباید، اتاق دو نفره تعلق گرفته! دوستان جهت بررسی صحت و سقم ماجرا، رفتن پیگیری و شناسایی!! کاشف به عمل اومد که یارو رفته گواهی روانیت(!) از روانپزشک آورده و اثبات کرده: من روانی ام!!! و این چنین مجدداً صاحاب اتاق دو نفره شده!!!!!!!!!!!!!!!

توضیحات: اینا همونایی ان که به کمک انواع و اقسام گواهی های فوت و جرح و اعدام حتی(!)، با نمرات عالی به این مدارج علمی کنونی رسیدن!!! :-/ 



[ یکشنبه 28 دی 1393 ] [ 14:31 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

زمستونی شده اتاق دونفره مون این شبا!

من پروژه ی سنگینی دارم این روزا (البته یکی از 4 پروژه ی سنگینم) که باید با یه نرم افزار حل عددی حل بشه...

برای این کار چند تا از هسته های CPU لپ تاپ کوچولومو باید بذارم به طور موازی باهم کار کنن...

این کار برای بچه م (=لپ تاپم!!!) به شدت سنگین محسوب میشه و با توجه به ابعاد کوچیکش، خیلی داغ می کنه...

داغ کردن، نه تنها به لپ تاپ عزیزم آسیب می رسونه، بلکه باعث میشه برنامه جواب غلط هم بهم بده!

راهکار چیه؟! Coolpad؟؟! نخیر رفیق! راهکار برف دونه ای ارائه بده نه راهکار عوام!!!

بله!

بهترین، کارمدترین، سریع ترین، باسابقه ترین و موثرترین روش این بود که درِ بالکن اتاق رو به کل باز کنم!!!!

آقا من و دوستم تازه فهمیدیم زمستون ینی چی!!! حالا اون بنده ی خدا امتحان هم داره این روزا بدجوری سرش تو کتابه... دوتامون از دیشب همینطور پتو پیچیدیم به خودمون، سوژه ی عام و خاص شدیم تو خوابگاه!!!! قیافه هامون شده عینهو ننه نقلی!! یه گوله پتو رو تصور کن!! بعد یه گردالو صورت هامون فقط دیده میشد!!! به قول دوستم، دستمونو هم برا گرفتن خودکار نمی تونستیم از پتو بیاریم بیرون بس که یخ بود!!

ینی ترکیده بودیم از خنده... ملت می گفتن اتاق این دو تا، ولایتِ زمستانه!! بعد جالبه یکی از بچه ها از چند تا سوئیت اون طرف تر اومد دید دو تا خل(!) تو اون وقت شب(حدود 12 شب بود) با پتو دارن به خودشون می لرزن، ولی در بازه!! خیلی شیک رفت به سمت در بالکن و در حالی که ما رو به نوزده زبان زنده ی دنیا مجنون خطاب می کرد، خواست در رو ببنده که با جیغ و فغان(!) و عتاب ما مواجه شد که آخه نابغه! ینی ما خودمون به عقل خودمون نمی رسید این وقت شب درو باز نذاریم؟! بچه چشماش گرد شده بود و سراسر علامت سوال شد! وقتی با توضیحات یه جمله ای من قانع شد که باز موندن در بالکن در این وقت شب از اوجبِ واجباته، خیلی ملتمسانه گفت: بازم پتو دارین؟!!!

دیشب خیلی خندیدیم سه تایی... کلی هم عکس گرفتیم! نذاشتیم هم اتاقی م طفلی درسشو بخونه که! بس که حرف زدیم... از دست من و پروژه های استادای بی فکرم!

در بالکن از دیشب ساعت 10 تا امشب ساعت 8 یه ریز باز بود! شب رو با دو تا لباس بافت کلفت به همراه دو تا پتو به صبح رسوندم!! دوستم هم همینطور!!کم مونده بود خواب خرس قطبی هم ببینیم تازه!!! :-/

ولی مهم نیس... مهم اینه که به بچه م (=لپ تاپم!!) خوش گذشت!! ^__^ (البته این ماجرا تا آخر هفته ادامه داره به همین منوال!!)

توضیحات : از بهترین نعمت هایی که خدا این ترم بهم داد، هم اتاقی بسیار بسیار بسیار مهربان, عاقل، بادرک و صبورم بود که خیلی دوستش دارم. حقیقتاً هم اتاق شدن با چون منی، صبر ایوب می طلبه...



[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 23:18 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

* زمان کارشناسی:

او: امتحانات تموم شدن؟!

من: آره

او: وا! پس چرا نمی ری خونه؟؟

من: یکی دو روز دیگه میرم... ترکش های امتحان ها ((کنایه از پروژه های دو سه نمره ای!!)) هنوز مونده آخه!!

* این روزا:

او: امتحانات تموم شدن؟!

من: آره

او: وا! پس چرا نمی ری خونه؟؟

من: والا اونا فقط منوّر بودن! اصلش مونده! خمپاره های 120 (کنایه از پروژه های 15 الی 18 نمره ای!!!) ریختن سرمون!!!!



[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 21:35 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

امروز تو کلاس مسیحیت، استاد بخش زیادی از کلاس رو اختصاص داد به اثبات منطقی وجود خدا از روش برهان امکان وجود... قبلاً هم روش های دیگه ی اثبات منطقی وجود خدا رو دیده بودم... ولی من برای اثبات وجود خدا هنوزم راه خودم رو دارم...

از نظر من وجود زیبای بارون ینی خدا هست...  




[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 20:30 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

هیییعییی!

چه دنیاییه...

چه روزگاریه...

قدیمی ها میگفتنا که زندگی مث سیبه، بندازی ش هوا صدتا چرخ می خوره بر میگرده، الحق راس می گفتن...

یادمه یه دوره ای بود که وقتی کسیو (به خصوص اگه بچه مذهبی بود) می دیدم که غمگین بود و افسرده، اصن نمی تونستم هضم کنم... همه ش خطبه می خوندم براش!! می رفتم سر منبر که آی، چه جای غم است تو این دنیا وقتی مثلاً فلسطینی ها رو دارن می کشن!! یا نمیدونم غم زندگی چه معنی داره وقتی مثلاً اسلام هراسی تو دنیا فلان شده و بهمان شده!!! یا خجالت نمی کشی غمگین و افسرده ای وقتی مثلاً شیعیان نمیدونم یمن یا بحرین مثلاً الان اوضاعشون اِله و بِله! یا چه معنی داره غمگین و دپسرده(!) باشی وقتی مثلاً اینجوری ولایت فقیه مظلومه یا مثلاً...

حدیث داریم کسیو سرزنش نکن که قبل از مرگ، قطعاً به همون درد دچار خواهی شد...

امروز خیلی یهویی، یاد اون روزا افتادم... وقتی دیدم که همزادم داره از دست من و غم های نگفتنی م حرص می خوره و دعوام می کنه!! هی می گه بگو چته؟ هی من می گفتم چی بگم والا... حسابی اعصابشو ریختم بهم بنده ی خدا... یاد اون روزا افتادم...

یاد زمونی که هی به طرف اصرار می کردم که بگو چته خب؟! چرا غمگینی؟! ولی نمی تونست بگه...

یاد وقتایی که به مومن بودنش شک کرده بودم چون فک می کردم یه بچه مومن حق نداره غم های شخصی داشته باشه... باید فقط درد و دغدغه ی دین و فرهنگ داشته باشه!!

یاد زمونی افتادم که با نشاط و پویا زندگی می کردم و اصن غم های بقیه برام مهم نبودن... اصن نمی تونستم هضم کنم... فک می کردم همه ی غم ها باید غمِ دین باشه، اگه نباشه، پس خیلی راحت قابل حله... و بقیه زِر مفت می زنن! و لابد اعتماد کافی به خدا ندارن که اینطوری غمگینن و لابدتر(!) نمی دونن مثلاً امام حسین(ع) کیه که غم اونو فراموش کردن و چسبیدن به غم خودشون و لابد...

خدا خیلی شیک بهم نشون داد چقد مغرور و احمق بودم...



[ سه شنبه 23 دی 1393 ] [ 23:52 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

ازم می پرسی: چرا گاهی تندتند پست میذاری اینجا و گاهی ده روز هم میشه که چیزی نمی نویسی؟...

باید بهت عرض کنم که خب من هر وقت دلم خیلی گرفته ست و لبریز از تنهایی میشم و دلم می خواد با یکی حرف بزنم، میام اینجا تند تند برات می نویسم...

و هر وقت ایننننننقد دلم گرفته باشه که در حال خفه شدن باشم و دیگه نفسم بالا نیاد، خب نمی تونم دیگه حتی بیام برات بنویسم... این میشه که به روز شدن وبلاگم، به تاخیر میفته!



[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 23:00 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

مفترخم به این که هیچ وقت تو زندگی م شروع کننده ی اتمام دوستی م با کسی نبودم...



[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 14:00 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

به نظر من «خواستگار» مقام مقدسیه برای یه پسر... لااقل تو فرهنگ ما ایرانی ها (که مجنون و فرهاد داریم) همیشه اینطور بوده... به هر ننه قمری نمیشه واژه ی خواستگار رو اطلاق کرد...



[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 13:47 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یادم نمیاد تو زندگی م رو کسی حساب کرده باشم و بهش تکیه کرده باشم-حتی تو یه موضوع جزئی- نامردانه پشتمو خالی نکرده باشه...

درسته میگن این دنیا غدّار و نامرد و کثیفه، ولی دیگه دنیا هم شورشو در آورده بابا



[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 08:56 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 4 ::     1  2  3  4