تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - مطالب تیر 1392





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




ای کاش همونطور که بعضی ها موقع عصبانیت، می زنن هرچی دم دستشونه می شکنن، آدم می تونست وقتی از خودش عصبانی میشه، بزنه همه ی کاسه کوزه های تو مغزشو بشکنه، خردشون کنه، راحت شه از دست همه شون... K



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 19:16 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یکی از سخت ترین زجرهای دنیا اینه که زورکی مجبور شی به طور تصنعی با یکی بدرفتاری کنی، غرور بورزی و بهش بی محلی کنی... 



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 17:14 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

ای کاش گاهی که آدم دلش می گیره، از موبایلش یه پیامک خود به خود به چند تا از دوستای مهربونش ارسال می شد و بهشون خبر می داد که صاحب من بدجوری دلش گرفته، ببین می تونی یه کاریش بکنی؟ خدا خیرت بده! ...

توضیحات: اگه یه همچین پیامکی به من برسه، تا طرفو از ته دل نخندونم که دلش وا شه، ول کنش نبودم...!


           



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 16:48 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

دلم خیلی ناراحته امشب... مدتیه به کسی کمک نکردم... مدتیه کسیو شاد نکردم... ببین گناهام چند هزارتا شده ن که خدا همچین توفیقیو ازم گرفته  L

توضیحات: میگن سعی کنین قبل از اینکه کسی ازتون کمک بخواد، کمکش کنین.



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 02:16 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

از تعارف متنفرم... تعارف یعنی: با تمام احترامی که برات قائلم، به هیچ عنوان باهات صادق نیستم و صداقتت هم برام کوچکترین اهمیتی نداره ... K



[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 17:34 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

عشق (منظور عشق زمینیه) برای مردها چه معنایی می­تونه داشته باشه وقتی حتی کوچک ترین زحمتی برای پیدا کردنش نمی کشن؟! K



[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 17:32 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خوب که فک می کنم، می بینم آدم هایی که مستقل تر و قوی ترن، تنها ترن...

[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 17:31 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این روزا، موقع افطار، دلم خیلی می گیره... یادِ سفره های افطاری پربرکت خونه میفتم... یاد دعاهای بابا تو لحظه ی اذان... سفره های افطار این روزای من اصلا شبیه سفره افطار نیس... این روزا دلم شدیداً از هلیم هایی می خواد که بابا از یه ساعت قبل از افطار تو صفش وامیستاد و داغ داغ برای افطار می آورد خونه... L

      



[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 16:42 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

اگه خدا هم نمی گفت تنها غذا خوردن، مکروهه، خودم اینو می فهمیدم!! تازه، اگه دست من بود، یه استثناء هم می ذاشتم و می گفتم تنها افطار کردن مکروه نیس، حرامه!



[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 16:38 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

می دونی، خیلی ناراحتم، خیلی... یه جورایی دارم دق می کنم L ای کاش می شد به راحتی یه بادی گارد (Body Guard) استخدام کرد! اگه می شد، من دیگه برای سه شب قدر امسال اینقد غم و غصه نداشتم و می تونستم با خیال راحت تا ساعت 3 صبح تو مسجد بمونم و تو برنامه ی شب زنده داری ِشب قدر شرکت کنم. بعدش هم با خیال راااااحت اون موقع شب بر می گشتم خونه م... تازه  کلی هم دعاش می کردم بادی گارده رو! براش قرآن هم می خوندم... حاضر بودم براش سحری هم درست کنم حتی!! 



[ یکشنبه 23 تیر 1392 ] [ 11:51 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 4 ::     1  2  3  4