تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع - روز دانشجوی غمبار!





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




بعد از سال ها امسال دیگه دانشجو نبودم که روز دانشجو رو بخواد کسی بهم تبریک بگه... غروب روز قبلش تازه رسیدم رشت و همون شب با مامان رفتیم بیمارستان برای دیدن مادربزرگ عزیزم(که از بچگی صداش می کردم مادرجون)... مادربزرگی که عین مادرم دوستش داشتم... مادربزرگی که یه ماهه بیمارستان بود و تو اون روزایی که ما کربلا بودیم، حالش فوق العاده بد شده بود و همه ش تو سی سی یو بود ولی کسی به من نگفته بود!

اگه اون شب به خاطر خستگی ناشی از سفر با اتوبوس نمی رفتم دیدنش و ملاقاتش رو به فردا صبح موکول می کردم یا اگه یه روز دیرتر می رسیدم رشت، باید تا آخر عمر می سوختم...

مادرجونم فرداش، مصادف با روز دانشجو برای همیشه ما رو ترک کرد... و چنان غم عظیمی رو روی دل هامون گذاشت که هرگز به عمرم تجربه ش نکرده بودم...

این روزها همه ش خونه ی مادرجون هستیم و حتی این متن رو هم دارم از توی خونه شون تایپ می کنم...

توصیف سنگینی غم و حسرت و داغ روی دلم وقتی که گوشه گوشه ی این خونه رو نگاه می کنم یا وقتی لباس هاشو می بینم یا وقتی روی جانمازش نماز می خونم یا وقتی چشمم میفته به درخت های مرکبات غمگین توی حیاط یا وقتی صندلی خالی شو روی ایوون می بینم یا وقتی موبایل ساده ی قدیمی ش –که با اون همیشه به مامانم که تنها دخترش بود، زنگ می زد- روی اپن آشپزخونه آروم و ساکت نشسته یا وقتی روی تخت خوابش-که فقط خدا می دونه چقددددد خاطره اونجا دارم- دراز می کشم یا وقتی پشت میز آشپزخونه-که بارها اونجا باهم صبحونه خورده بودیم- می شینم یا وقتی تو حیاط خونه شون قدم می زنم یا وقتی عصاشو و کفش هاشو می بینم یا وقتی توی این شلوغی های مراسم ختم و سوم و هفتم یکی با تلفن خونه ی مادرجون اینا به موبایلم زنگ می زنه و روش می نویسه "مادر" و عکس خندونش رو گوشی م ظاهر میشه یا وقتی صبح ها بعد از نماز صبح پدربزرگم خوابش نمی بره و فقط گریه می کنه، واقعا برام غیرممکنه...

تا به امروز قلب کوچیک من هرگز چنین غمی رو تجربه نکرده بود... من به راحتی کسیو که از بچگی تو خونه شون بزرگ شده بودم، کسی که به اندازه ی مادرم دوستش داشتم، کسی که همیشه بهش صفت "رحمت سرشار" رو می دادم، کسی که همه جز خوبی و مهربانی چیزی ازش ندیده بودن، کسی که اینقد باهم راحت بودیم که تابستونا وقتی میومدم چند روز پیشش می موندم، خیلی راحت باهم درددل می کردیم، کسی که این سال های آخر خیلی تنها شده بود و غمگین، کسی که نخ تسبیح فامیل بود، عامل جمع شدن های بچه ها و نوه ها و عروس ها و خنده های دور همی ما و شوخی ها و شیطنت هامون، صفا و نور خونه و رحمت همه ی فامیل، من به راحتی همچین کسیو از دست دادم و به خاک سپردیمش... به همین راحتی...

آه... دنیا به هیچ کس وفا نکرد... به مادرجون منم وفا نکرد... به بقیه هم وفا نخواهد کرد...

 

دل در این پیـــــرزنِ عشـــوه گرِ دهــــــر مبند

کاین عروسی است که در عقدِ بسی داماد است

 

کاش عبرت بگیریم و قدر بزرگ ترهای فامیل رو بیشتر بدونیم و اینقد راحت لا به لای روزمرگی های مدرن زندگی هامون گمشون نکنیم...

راستی، ممنون میشم برای مادربزرگ خوبم که واقعا یه زن عفیف و مومن و مهربان بود، فاتحه و صلواتی هدیه کنی...خدا خیرت بده.

توضیحات1: تازه داشتم یه وقت خالی پیدا می کردم که بیام اینجا برات یکی یکی خاطرات اربعینم رو با عکس هاش بنویسم(همونطور که توی پست قبل قولشو داده بودم) ولی خب زندگی همیشه طبق تدبیرهای آدم پیش نمیره :(

توضیحات2: چقد فرهنگ اسلامی ما خوبه که توصیه می کنه همه به دیدار افراد عزادار برن و بهشون تسلیت بگن و باهاشون همدردی کنن... این مراسم های ختم و سوم و هفتم و چهلم خیییلی خوبه... خیلی... من تازه فهمیدم اینو! چون تا حالا تجربه ش نکرده بودم، هیچ وقت دقت نکرده بودم در فلسفه ی این فرهنگ... واقعا تازه می فهمم چقد این مراسم ها خوبه... علاوه بر خیرات کثیری که به واسطه ی قرآن ها و صلوات ها به روح تازه در گذشته می رسه، بسیار بسیار قلب های غمگین بازمونده ها رو سبک می کنه... وقتی همه دور هم جمع می شن و باهم گریه می کنن و با بازمونده ها همدردی می کنن، خدا می دونه چقد غمش کم میشه... واقعاً اون روزهای اول خیلی سنگینه، خیلی... آدم می خواد دق کنه... ولی وقتی جمعیت میاد، حسابی سبک میشی و غمت تقسیم میشه و راحت تر می تونی با این غم بزرگ، کنار بیای... حالا مقایسه ش کن  با فرهنگ غربی که مرده رو به سازمان های کفن و دفن می سپارن و فقط خانواده ش یکم سر قبرش گریه می کنن و دور هم جمع می شن! که بعضی ها به خاطر مشغله های کاری، همون مراسم رو هم نمی گیرن!

توضیحات3: رسول اکرم (ص) فرموند: «وجود پیران سالخورده بین شما باعث افزایش رحمت و لطف پروردگار و گسترش نعمت های الهی بر شماست.»  نهج الفصاحه، صفحه 222



[ چهارشنبه 24 آذر 1395 ] [ 10:46 ] [ *برف دونه* ] تسلیت