!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




متاسفانه یکی از پدیده های بسیار رایج در مساجد، تذکرهای تند و خشنانه ی پیرمردها و پیرزن ها به بچه هاست... بچه های معصومی که مسجد هم مث هرجای دیگه، براشون تفریحگاهه و توش با بچه های هم سن و سال خودشون طرح دوستی می ریزن و بازی می کنن و میدوئن و شادن...من افراد زیادی رو می شناسم که حتی ممکنه خودشون دیگه اینقد بزرگ شده باشن که بچه داشته باشن، ولی خاطره ی اون تذکرهای خشن تو زمان بچگی شون هنوزم تو ذهنشون مونده و به خاطر همین خاطره ی خوشی از مسجد رفتن ندارن و اساساً انگیزه ای برا رفتن به مسجد ندارن و کلاً احساس بدی نسبت به مسجد دارن...

اما سوال! چی شد که بنده این گونه نشدم؟! آیا منو مسجد نمی بردن؟! آیا این پدیده ی شوم(!) برای من در دوران بچگی پیش نیومد؟! آیا من در زمان بچگی اهل بازی تو مسجد نبودم؟! آیا من روابط عمومی م بالا نبود و میل نداشتم با بچه های کوچیکتر و بزرگتر و هم سن خودم تو اینجور جاها دوست بشم؟! آیا من بچه ی خیلی ساکتی بودم آیا؟! آیا...؟!

نه جانم! هیچ کدام! :-/

الان یه شمّه ای از خودمو برات تعریف می کنم که بدونی چه جونوری بودم!!

بنده هرچند بچه ی شیطونی نبودم ذاتاً ولی به هیچ وجه تنهایی برام قابل تحمل نبود و هرجا که می رفتم، بلافاصله می خواستم با همه دوس بشم!! ینی با همه ها!! از آدم 3 ساله تا 130 ساله!! در این حد که مامانم میگن هرچند شیطون نبودی، ولی تو بازار و اینا هیچ وقت دستتو ول نمی کردم که مبادا پاشی بری با یکی دوست شی و طرف بدزدتت! می گن ینی لازم نبود برای دزدیدنت یکی بهت قاقا لی لی نشون بده، کافی بود بهت لبخند بزنه و بگه آره باهات دوست میشم!!!! :|

القصه! بنده همچین موجودی بودم! و مسجد هم مستثنا نبود. از طرفی به عنوان یک عدد بچه ی رشتی(!!)، یه مشکل دیگه هم داشتم و اونم جدا شدن بابام از ما بود! همیشه حرصم می گرفت که چه معنی داره تو مسجد زن ها و مردها از هم جدا میشن!! که چی بشه؟! من دوس دارم مث وقتی میریم هیئت و سینه زنی و اینا، بابام کنارمون باشه، نه که ازمون جدا شه...

بنابراین یکی از امراض بنده این بود که همیشه تو هر مسجدی که می رفتیم، سریع می دوئیدم می رفتم پرده ی جدا کننده ی مردها و زن ها رو یه گوشه ش رو می زدم کنار و با چشم لای آقایون می گشتم تا بابای عزیزمو پیدا کنم و خیالم راحت می شد... بزرگتر که شدم، علاوه بر پیدا کردن بابام، نیاز مبرم داشتم که سخنران رو هم پیدا کنم! چون فقط با صدا نمی تونستم تمرکز کنم، باید حتماً می دیدمش که چی داره میگه!!

خلاصه، این بخش قضیه همیشه همراه بود با تذکر پیرزن ها... با اخم یه تذکر خیلی تلخ و تند می دادن که پرده رو بیار پایین، زشته، عیبه، چه معنی داره طرف مردها رو نگاه می کنی...!! چون بچه ی شیطونی نبودم، یادم نمیاد کسی برای شیطنت و دویدن و اینا بهم تذکر داده بشه، 99% مواقع تذکری که بهم می دادن، همین بود... که پرده رو بکش پایین! یا به آقایون نگاه نکن!!!

پیرزن های متحجر!! :| آخه یه دختر بچه ی مثلاً 4 ساله حالا به آقایون نگاه کنه، جایی از اسلام و مسلمین به خطر میفته؟! :|

همین تذکرها می تونست خییییلی خاطره ی تلخی برام بذاره، اما این وسط هنر مامان من جالب بود... ینی بلااستثناء یادمه ازم دفاع می کردن... فوری رو می کردن به پیرزن ها و می گفتن حالا چی میشه بچه نگاه کنه؟! داره شلوغ که نمی کنه، سرو صدا که نمی کنه، مسجدو بهم نمی زنه که... داره باباشو نگاه می کنه! مشکلی هست؟! شما ذکرتونو بگین!! پیرزن ها هم ساکت می شدن!!! :|

بعد هم با لبخند رو می کردن به من و می گفتن راحت باش، بابا رو می بینی؟! کجا نشسته؟! داره چیکار می کنه؟! ... و من کللللی احساس قدرت می کردم و بازم پرده رو می کشیدم بالا که بابامو ببینم!!! ^_____^

ادعا ندارم که خیلی اهل مسجدم (متاسفانه به خاطر ضیق وقت، این روزا کم فرصت میشه برم مسجد) ولی مسجد رو دوس دارم... بسیار برام دوست داشتنی و آرامش بخشه و من فک می کنم با توجه به مرضی(!) که من داشتم و اون تذکرهای تند، واقعاً اگه دفاع و حمایت مامان نبود، الان قشنگ از مسجد زده شده بودم...

مامان ها خیییییییلی مواظب باشن...

حواسشون باشه که فقط اونا می تونن از دید کودکانه به ماجراها نگاه کنن و بهتر از هر کسی درک کنن بچه هاشونو... پس از این قابلیت شون استفاده کنن لطفاً... حواسشون باشه درگیر جو محیط نشن... حواسشون باشه همه جا با بقیه همکلام و همراه نشن... گاهی یه لبخند یا اخم مادر می تونه فرزند رو برای همیشه عاشق دین یا متنفر از دین بکنه...

به خصوص در بحث دوست داشتنی ها و علایق و احساسات، مادرها می تونن کاری بکنن که در آینده صد تا کتاب فلسفی و استدلالی نمی تونه!

این قابلیتیه که خدا فقطططط به مامان ها داده...

توضیحات1: ناگفته نمونه هنوز با این سنم این مرضِ چک کردن طرف آقایون و مخصوصاً پیدا کردن سخنران رو تو مساجد دارم!! :|

توضیحات2: حواست باشه حتی تویی که هنوز بابا یا مامان نشدی هم می تونی با لبخند و مهربونی به بچه های کوچولوی تو مسجد، سهم کوچیکی داشته باشی در دیندار شدنشون در آینده . پیشنهاد می کنم هر وقت میری مسجد، یه چند تا شکلات خوشمزه با خودت داشته باشی...



[ چهارشنبه 13 مرداد 1395 ] [ 11:23 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر