!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع

پسرای این دوره زمونه (امیدوارم دور از جون مخاطبین ذکور این وبلاگ حقیر باشه) خیعلی پررو شده ن به خدا... قدیما؛ پسرا وقتی قصد ازدواج داشتن و اگه عاشق دختر خاصی نبودن، 50 جا می رفتن خواستگاری، بلاخره یکی بهشون جواب مثبت می داد. اگه هم عاشق دختر خاصی بودن، 50 بار می رفتن خونه ش یا محل کار باباش خواستگاری تا بلاخره جواب مثبت رو بگیرن. اما پسرای امروزی چی؟ به فرض محال(!) که بلاخره جرأت کنن به غول ازدواج نزدیک شن،

اولاً اساساً می ترسن برن خواستگاری!!!! اگه خانواده ی دختره دو سه تا سوال بپرسن ازش که کم بیاره چی؟ اگه معیارهای خانواده ی دختره براش سنگین باشه چی؟! اگه باباهه ازش خوشش نیاد چی؟ اگه جواب "نه" بشنون خدای نکرده، زبونم لال، چی؟!!! اصن غش می کنن!!!! :-| می خوان حتماً قبلش با دختره هماهنگ کنن که مطمئن شن دختره عاشقشونه!!!!! تا مبادا تو جلسه ی اول خواستگاری خانواده ی دختر چیزی بگن که پسره به اصطلاح جلو خانواده ی خودش ضایع بشه! :-| اگه هم که از قبل دختره رو نشناسن، یا به خودشون اجازه نمیدن برن خواستگاری تا مبادا از قدر و منزلت شون کم شه یه وقت!!!!! اول یه برنامه میذارن که حتما با خودِ دختره مستقیماً صحبت کنن –اصلاً هم مهم نیس که مثلاً روح لطیف یه دختر باوقار این وسط له میشه- و یه "بله"ی نسبی ازش بگیرن!! یا یه سناریو می چینن که دختره رو به یه بهانه ای لااقل یه بار از نزدیک ببینن که احیاناً دختره مالی هست یا نه؛ اصن ارزش شو داره یا نه...!!!  یا اگه هم برن خواستگاری، برا بار اول حتی یه شاخه گل خشک درِپیت و یه شوکولات تافی کره ای(!!!) هم نمی برن خونه ی دختره تا مبادا به خرج الکی بیفتن!! چون ممکنه گل پسر یا خانواده ش نپسنده دختره رو اصلاً !!! برا چی باید آدم خرج بی خود بکنه؟!!! :-|

ثانیاً به محض این که یه جا "نه" بشنون، چناااااااااااااننننننننن به تیریج قبای آن گل پسر بر می خوره که می ره پشت سرشو که نگاه نمی کنه هیچ، دور هر چی جنس اناث رو هم خط می کشه! ازدواج رو بیهوده می پنداره و تازه، زندگی رو هم پوچ می انگاره!! و حتی به خودکشی فک می کنه!! و پدر و مادر بدبختش باید دو سه دوره ی طولانی مدت درمانی براش هزینه کنن تا آقا، روحیه ی لطیفش یکم همچین ریکاوری بشه!!! :-|

ثالثاً حالا مثلاً بلاخره جرأت کرد بره خواستگاری! امروز مامان پسره زنگ می زنه، بهشون اجازه داده میشه تشریف بیارن خونه ی دختره! میره تا دو هفته بعد!! بعد از دو هفته تشریف شونو میارن، میرن تا فکراشونو بکنن! میره تا سه هفته بعد! خبری ازشون نمی شه!!!! خانواده ی دختر کاملاً مطمئن شدن که خب لابد از دخترشون یا خانواده شون خوششون نیومده به هر دلیلی. مراحل فراموشی داره سپری می شه که دوباره زنگ می زنن که خب این دفعه، کی برسیم خدمت تون؟!! دوباره میره تا دو ماه بعد...!!! و به این صورت، انتظار دارن مثلاً دختره یا احیاناً بابای دختره بره ناز گل پسرشونو بکشه!!! :-|

رابعاً حالا مثلاً پسره با خانواده ش میره خواستگاری بلاخره و بعد از شونصد هفته که زنگ می زنن اعلام کنن نظرشونو که آیا می خوان به جلسات ادامه بدن یا نه، مثلاً مامانه میگه: ببخشیدااااااااا خانم فلانی! دختر شما شرایطش به پسر ما نمی خوره! شغل دختر شما به شرایط پسر ما نمی خوره!! قد دختر شما به پسر ما نمی خوره!!! وضعیت مالی همسر شما به همسر بنده نمی خوره!!!! شهر و فرهنگ شما به شهر و فرهنگ ما نمی خوره!!!!! پسر ما می خواد درس بخونه هنوز!!!!!!!!!!!! و از همه مهم تر، شرط و شروط پسر ما رو دختر شما نمی تونه اجابت کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ینی رسماً دخترا برن خواستگاریِ پسرا، سنگین ترن!!! :-/

تازه، فک کردی قضیه به همین جا ختم می شه؟! نخیر عزیزم! حالا ادامه داره... از توقّعات خانواده ی پسره تو خریدها و مراسم عقد و عروسی و بحث جهیزیه و اینا که بگذریم، و اساساً یه موضوع مهمی رو تحت عنوان کشیدن ناز مادر پسره بذاریم کنار، تازه توقّعات و کم کاری های آقا گل پسر، بعد از ازدواج شروع میشه که مثلاً زن باید به خودش برسه، زن باید خوشگل باشه، زن آدم باید اندامش چیزی از جنیفر نمی دونم چی چی و آنجلینا نمی دونم چی چی کم تر نداشته باشه، زن آدم باید چشماش به زیبایی چشمای فلان گونه ی نادر آهوان مثلاً استان جنوب شرقی چین باشه و رنگ موهاش یه ترکیبی نادر از زرد نمی دونم چی چی و قهوه ای مایل به نمیدونم چی چی باشه و در باد موهاش افشان بشه و ...!!! و تازه کمرش باید... پاهاش باید... (دیگه باقی ش رو سانسور می کنم!)...  زن باید وظایف زنانگی شو به نحو اکمل و احسن انجام بده و ... اون وقت مثلاً آقا یادشون میره که احیاناً خودشون هم خدای نکرده، یه سری وظایفی رو خدا براشون تعیین کرده در قبال همسرش و ...!! تا بهش حرف می زنی، میگه: بیاع! دخترای این دوره زمونه پرتوقع شدن... دخترای این دوره زمونه پررو شدن... مگه من باید براش کاخ تهیه کنم؟... پس بابای دختره اون همه پولو برا چی ذخیره کرده؟!!! ... مگه من سر گنج نشسته م... مگه یه زن چند تا لباس می خواد؟... مگه یه زن چقد نیاز به کفش داره؟!... پول موبایلشم من باید بدم؟!!!!!... خونه به این خوبی چشه همه ش میگی بریم مسافرت؟!... مگه من پولمو از سر راه آوردم... مگه... !!

خلاصه بحث زیاده در این موضوعات... ما هر چی می کشیم از دور شدن از اسلام ناب می کشیم... من به این عمیقاً معتقدم. :(

این بحثیو هم که در قالب غر زدن های دخترانه و البته با اغراق بهت گفتم تو این پست، هیچ کدومشو خودم تجربه نکردم حقیقتاً. قصد هم نداشتم که بگم همه ی پسرا اینجوری ان یا دخترا خودشون هیچ فیس و افاده ی بی خود یا توقع بی جایی ندارن ... بدیهیه که منظورم این نبود... تو که همیشه با وبلاگم همراه بودی، می دونی که تو این وبلاگ به هم جنسای خودم بیشتر توپیدم همیشه تا به پسرا. ولی خب اخیراً اینجور موارد رو زیاد می شنوم تو دوستام و خداییش خیلی ناراحت میشم. این موارد رو در مورد دوستایی هم می شنوم که خیلی عفیف و باشخصیت ان نه مثلاً از این دخترای جلف و لوس؛ دخترایی که پسرای امروزه باید خیلی هم دلشون بخواد همچین دخترای پاکی نصیب شون بشه؛ دخترایی که پسرای امروزی باید برای رسیدن به اونا دست و سر بشکونن؛ نه که ناز کنن!!

و تازه جالب تر این که این موارد رو دارم می بینم یا می شنوم در مورد پسرای مذهبی جامعه مون! این جای شگفتی داره؛ این جای تاسف داره. من نمی دونم پس این مامانا چی یادِ این پسراشون میدن؟!! پس این باباها کی می خوان از پسراشون یه مرد بسازن؟ گاهی حس می کنم این مامان ها، به جای این که به پسراشون عاشقی رو یاد بدن، غرور و ناز زنانه شونو به پسراشون منتقل می کنن! به خاطر همینه که پسرای این دوره زمونه که خودشون هنوز درست و حسابی مرد نشدن و نه مث پدرها و پدربزرگ های ما اهل کار و تلاش و عرق ریختن اند و نه اصن مدیریت زندگی و مدیریت بحران رو یاد گرفته ن، می خوان بدون هیچ چک و چونه ای و به راحتی هلو برو تو گلو، زن بگیرن! به خاطر همینه که تو جامعه ی ما پسرا دارن دختر می شن و دخترا دارن پسر می شن انگار!! جایگاه های واقعی خودشونو از یاد بردن... به قول معروف، آخرالزمون شده!!

پسرای ما، حتی بچه مذهبی هامون، از خصوصیات شخصیتی و روانشناختی دخترها هیچی نمیدونن، اون وقت انتظار دارن به خوبی و خوشی و بدون هیچ حاشیه ای فرآیند مبارک ازدواج رو طی کنن و بعد هم زندگی شون بدون هیچ مشکلی به پیش بره. نمی شه که آخه!

پسرای این دوره زمونه، نه معنی عشق رو می دونن، نه عاشقی رو بلدن و نه یاد گرفته ن برا عشق شون بجنگن... :-|

گذشت زمانی که مجنون، حیرانِ لیلی بود و فرهاد به خاطر شیرین، کوه می کند...

 



[ پنجشنبه 19 تیر 1393 ] [ 18:42 ] [ *برف دونه* ]

[ نظرت چیه؟() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic