!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




اون اوایل یه روز که داشتم در مورد مَهدی با همسرم صحبت می کردم، از تعبیر «بچه مون» استفاده کردم... اونجا همسرم فوراً یه تلنگری زدن بهم که تمام نگاهم رو نسبت به مقام مادری و فرزندآوری و تربیت فرزند به کل عوض کرد...

گفتن: مهدی مال ما نیست... یکی از بنده های خداست که خدا مسئولیت بزرگ کردنشو سپرده به ما...

واقعا حرف شوکه کننده ای بود... حسابی منو به فکر فرو برد.

فکرشو بکن... خدا بهت میگه این بنده ی منه...مال منه... شما فعلا تر و خشکش کن تا ببینیم چی میشه... هر وقت هم خودم صلاح دونستم ازتون می گیرمش... اگه هم صلاح بدونم نگهش می دارم تا بعد از مرگ شماها، بهترین یادگاری براتون باشه... اگه خوب تربیتش کنین، احتمالا بهترین باقیات الصالحات عمرتون میشه... شما سعی تونو بکنین ولی ممکنه من نخوام جزء هدایت شده ها باشه... اونش دیگه دست خودمه...بنده ی منه... شما به تکلیف پدری و مادری خودتون عمل کنین و کاری به نتیجه نداشته باشید... البته اگه بنده ی خوب و هدایت شده ای بشه، ثواب هر کار کوچیک و بزرگش به شماها هم می رسه... چون براش زحمت کشیدین... زحمت کشیدین و از امانت من نگهداری کردین...

هر بار که کارای مهدی رو انجام میدم به این فک می کنم که دارم به یکی از بنده های خدا مستقیما خدمت می کنم... اینجوری دیگه هیچ بخش مادری سخت نیس برام :) به خصوص که خدا در این مسئولیت سنگین، شیرینی و لذت خاصی هم گذاشته که مثلش رو هیچ جای دیگه پیدا نمی کنم...

راستی، حالا می فهمم چرا خدا اینننننقد رو اطاعت و احترام و نیکی کردن به پدر و مادر توصیه کرده... چون پدر و مادر خدمتگزارهای خدا بودن برای بزرگ کردن یکی از بنده های خدا...

حالا می فهمم چرا اهل بیت فرمودن که خداوند پدر و مادر رو به خاطر محبت خالص شون به فرزندشون می آمرزه... چون از ته دل به یکی از بندگان خدا محبت ارزونی کردن...

حالا می فهمم چرا حدیث داریم که بوسه ی بر فرزند کلللی ثواب داره... چون داریم به یکی از بندگان پاک خدا بوسه می زنیم...بنده ای که خدا به امانت به ما سپردتش...

خیلی قشنگه... نه؟!

آیات لاولی الالباب... افلا تعقلون؟! :)



[ شنبه 2 آذر 1398 ] [ 17:19 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...