!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع

بعد از مدت ها یه کتاب توپ خوندم... جگرم حال اومد... خیلی وقته نیاز داشتم به خوندن همچین کتابی! «مربع های قرمز» خاطرات شفاهی حاج محمد حسین حسینی یکتا که همه مون با اسم حاج حسین یکتا می شناسیمش... راوی خوش مشرب و دوست داشتنی اردوهای راهیان نور که بارها و بارها پای خاطرات خنده دار و گریه دارش نشستم... و خوشحالم که خانم زینب عرفانیان، این خاطرات رو به قلم در آورد.

می تونم بگم این کتاب، ملس ترین کتابی بود که تو عمرم خوندم... قشنگ اشکتو در میاره...منتها یه جاهایی از فرط خنده! یه جاهایی از فرط بغض و گریه! از اون کتاباس که وقتی سرتو ازش بلند می کنی، نمی تونی بفهمی چه وقت از روز یا شبه! یه فیلم سینمایی هیجان انگیز و پرماجرا و در عین حال لطیف و دوست داشتنی...

حاج حسین عزیز از دوران بچگی ش تعریف کرده تا آخر جنگ... بچه ی شیطونی که تو محله ی خاکفرج قم متولد شد و از 14 سالگی با هزار شگرد و حیله تونست بره جبهه. تو عملیات های مهمی حضور داشته و از چند ناحیه مجروحیت سنگینی پیدا کرده. قشنگ معلومه که ادبیات کتاب، ادبیاتِ خود حاج حسینه... فک نمی کنم خانم عرفانیان چیز خاصی بهش اضافه کرده باشه... همون تعابیر و توصیف های بکر و جذاب مخصوصِ حاج حسین!

این محمدحسین شیطون که با کلی آدم رفیق و دوست و همسایه و فامیل بوده و با هر کدومشون کلی خاطره داشته، کارش به جایی می رسه که سر هر عملیات چند تاشونو از دست میده... گاهی پر کشیدن رفقا و بچه محل هاش میلیمتری باهاش فاصله داشته، ینی مثلا تو یه ستون نفر جلویی و عقبی ش شهید میشن، خودش می مونه... اینقد از این دست ماجراها براش پیش میاد که تقریبا از وسطای کتاب تو هر صفحه از جا موندنش گله می کنه...

حالا می فهمم چرا هر جا می رفتیم، تو هر مراسمی، تو هر اردویی، هرجا حاج حسین برامون روایتگری می کرد دائم این جمله رو تکرار می کرد که «بچه ها... می دونین رفیق جون جونی تون جلو چشمتون شهید بشه ینی چی؟!» حاج حسین تقریبا هر کیو داشت تو جنگ از دست داد...همه ی دور و بری هاش شهید شدن... حق داره بسوزه که چرا خودش جا مونده :(

اما بذار من بهت بگم حاج حسین یکتای عزیز... خدا تو رو با این احساسات لطیف و زبان فصیح و بیان خوش نگهت داشت تا این همه زیبایی شهدا رو به نسل ما برسونی... بردتت تو بدر و عاشورا و والفجر8 و کربلای 4 تا برامون لحظه به لحظه شونو به تصویر بکشی... رسالت تو با رسالت رفقای شهیدت فرق داره... اونا رسالتشون حسینی بود و تو زینبی... خدا اجرت بده...همین حالاشم اجر شهید داری...

مربع های قرمز از اون کتاباس که پیشنهاد می کنم آب دستتونه، بذارین زمین و بخونینش...

Image result for ‫مربع های قرمز‬‎

بخشی از کتاب:

«زیر لب می خواندم و جلوی اسم هر کس که خبر شهادتش را شنیده بودم، یک مربع کوچک قرمز کشیدم. آخرین نفر هم سید مهدی موسوی. دلم از این مربع های قرمز جلوی اسمم می خواست. دفترچه را بستم و روی قلبم گذاشتم. پتو را روی سرم کشیدم. بدون این که کسی بفهمد، بی صدا و آرام به حال خودم زار زدم، زار...»

توضیحات: شادی ارواح طیبه ی شهدا، صلوات...



[ چهارشنبه 22 آبان 1398 ] [ 00:41 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات