!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




عراقی ها برای توی مسیر فکر همه چیو کرده بودن! ینی واقعاً فکر همه چیو کرده بودن و همه ی مشکلات و دردسرها رو از قبل پیشبینی کرده بودن! این قضیه برام خیلی جالب بود... از انواع غذاها توی راه برای زوار آماده کرده بودن، برای سلایق مختلف، تا بساط ماساژ و خیاطی برای دوختن کفش و کیف و لباس و حتی واکس برای کفش ها تا مبادا زائر حسین، با کفش خاکی به کربلا برسه! حتی چون دیده بودن هوا سرده، هر از چندگاهی وسط راه شلغم پخته می دادن که یه وقت نکنه زائر امام حسین(ع) سرما بخوره!

یه چیز خیلی جالب تر هم این بود که چون دیده بودن ایرانی ها رو بهداشت حساس هستن(چون واقعاً سطح بهداشت عمومی عراق اصن مناسب نیس ولی به هر حال مردمش دیگه عادت کردن و بدنشون مقاومت شده) و ممکنه زود مریض بشن، یه سری تمهیداتی رو براشون آماده کرده بودن... کاملاً مشخص بود این تمهیدات رو فقط به خاطر ایرانی ها راه انداختن!! مثلاً خود عراقی ها غالباً همینجوری از یه لیوان مشترک آب و چایی و شربت و قهوه می خوردن. ولی خیلی جاها آب معدنی های لیوانی بسته بندی شده گذاشته بودن که ایرانی ها غالباً از اون ها می گرفتن. خیلی از ایستگاه ها سعی می کردن از ظرف های یکبار مصرف استفاده کنن تا اونایی که از کشورهای دیگه مث ایران میان، مشکلی نداشته باشن... حتی موکب هایی که چای می دادن، سعی می کردن در کنار لیوان های شیشه ای، لیوان کاغذی هم داشته باشن برای زائرهای ایرانی... حتی چون تو این سال ها دیدن که ایرانی ها خیلی چای عراقی دوس ندارن، چای ایرانی هم آماده کرده بودن و وقتی میرفتی جلو ازت می پرسیدن چای ایرانی؟ یا عراقی؟!!! (لازم به توضیحه که چای عراقی ینی تو فنجونت فقط چای تک رنگ می ریزن و اصن آب جوش نمی ریزن، به خاطر همین پررنگ و تلخه. بعد با قند نمی خورن این چایی رو، بلکه با شکر می خورن. به خاطر همین هرجا که قند بود، می فهمیدیم چای ایرانی میدن) بعضی موکب ها هم برای جلب زائر بیشتر از هنرهای خاصی استفاده می کردن یا شعر می خوندن... اما نقطه ی مشترک همه شون این بود که دائماً بلند بلند بهت خوشامد می گفتن... و وقتی می فهمیدن ایرانی هستی، فارسی بهت خوشامد میگفتن...

  این مسیر آسمونی، حدود 80 کیلومتره که سر هر 50 متر، یه میله (یا به قول عراقی ها عمود) قرار داره که روش شماره زدن تا زائرها هم مسیر رو گم نکنن هم اگه می خوان با همسفرهاشون قرار بذارن یا موکب خاصیو معرفی کنن، بتونن آدرس بدن. 1452 تا عمود در بین مسیر وجود داره... البته مسیر رسمی از خروجی شهر نجف شروع میشه، نه از حرم امیرالمومنین(ع). تا نیمه های مسیر اوضاع بهداشت و اوضاع مالی مردم بسیار بالاتره...اینو به وضوح میشه فهمید... ولی هرچی به استان کربلا نزدیک تر می شدیم، به نظر میومد مردمش فقیر تر و مستضعف تر هستن... حتی امکانات موجود در موکب ها، در نزدیکی کربلا، کمتر بود. تقریباً تمام امکانات بین راه مردمی بود، ینی دولت عراق عملاً نمی تونه(و نمیدونم، شایدم نمی خواد) این همه رو تدارک ببینه... یه نکته ی جالبی هم که برام جلب توجه کرد، این بود که غذاها هر چی به نجف نزدیک تر بودیم، از نوع آبکی و پخته و سنتی بودن، هرچی به کربلا نزدیک تر می شدیم به حالت فست فود و سرخ کرده نزدیک تر می شدن!!!!

توی مسیر هر از چند گاهی موکب ایرانی ها رو می دیدیم... که بعضی هاشون موکب حسینه های کوچیک شهرهای ایران بود، مث موکب شباب المقاومه دانشگاه امام صادق، و بعضی هاشونم موکب های رسمی بزرگ سازمانی، مث موکب آستان قدس رضوی، موکب آستان حرم حضرت معصومه و موکب مسجد مقدس جمکران. ما با دیدن این موکب ها خیلی ذوق می کردیم!!!! به خصوص که تو موکب آستان حرم حضرت معصومه، خادم هاش لباس خادم های حرم رو پوشیده بودن و این خیلی حس خوبی بهمون دست میداد. اما چیزی که بیشتر از همه ی این چیزا برامون جالب بود، واکنش خارجی ها(هم عراقی ها هم بقیه) به این موکب ها بود... از اونجایی که فضاسازی های خیلی هنرمندانه ای انجام داده بودن این موکب های مربوط به قم و مشهد، زائرهای خارجی با یه عشق خاصی اشک می ریختن و به حضرت رضا(ع) و حضرت معصومه(س) سلام می دادن و در و دیوار موکب رو می بوسیدن... این واکنش هاشون برای ما خیلی جالب بود.

غیر از موکب های ایرانی و عراقی، تک و توک موکب های دیگه ای هم می دیدیم که مال مردم کشورهای دیگه بود... که برای من جالب ترینشون موکب شیعیان مظلوم مدینه ی منوره بود که به اسم آقا امام حسن مجتبی(ع) مزین شده بود.

وقتی وارد استان کربلا شده بودیم، دلم تاپ تاپ می کرد! استرس گرفته بودم... داشتیم بعد از سه روز پیاده روی و خستگی و لذت به مقصد می رسیدیم. چند بار همسرم بهم پیشنهاد داد که اگه خسته ای، بقیه ی راه رو با ماشین بریم.(عراقی ها همونطور که در تمام طول مسیر ازت پذیرایی می کنن، همه جا هم ماشین گذاشتن و صدا می کنن که اگه هر وقت هرجا خسته شدی، بقیه ی مسیر رو با ماشین بری کربلا) اما قبول نکردم. دلم نمیومد... باید تا آخر راه رو پیاده می رفتم. دیگه کم کم هی تابلوی کربلا مشاهده می شد و نوشته بود چند کیلومتر مونده به کربلا و حرم حضرت اباعبدالله... دیدن این تابلوها اینقد انرژی به رگ هامون تزریق می کرد که دلمون نمیومد جایی بمونیم و استراحت کنیم. با قدرت بیشتر به راهمون ادامه میدادیم... مقصد نزدیک بود.

توضیحات1: عکس ها و فیلم ها رو می تونی تو پیجم ببینی

توضیحات2: ادامه دارد... 




[ سه شنبه 9 آبان 1396 ] [ 17:05 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...