!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




همسایه ی جدیدمو بهت معرفی می کنم!

خانم گل!!

یه زن جوون و دوست داشتنی و آروم و عفیف و باوقار! خیلی همسایه ی خوبیه، صداش در نمیاد، آزارش به کسی نمی رسه... اون روزای اول می دیدم که هی با شوهرش میان و میرن، اول توجه نکردم بعد فهمیدم که قراره همسایه مون بشن... تازه ازدواج کردن... شوهرش هم –جای برادر- مرد خوبیه، پرتلاش و پرمحبته... وقتایی که میاد خونه، کلی قربون صدقه ی خانم گل میره، معلومه می خواد جبران نبودنش هاش رو بکنه، چون بیشتر روز رو نیس... یه مرد مهربون درک می کنه که گاهی برای ما زن ها خیلی سخته که کل روز رو تنها تو خونه باشیم... البته یکی دوبار هم دیدم که وقتی آقای لونه (وقتی شوهر من میشه آقای خونه، شوهر اون میشه آقای لونه دیگه!!) اومد، صداشون رفت بالا... ظاهراً بگومگویی بوده... ای بابا... به ما چه! زندگی مشترکه دیگه، بلاخره بالا و پایین داره... نباید که دخالت کرد... والا! دعوا نمک زندگی زن و مرده (البته چه بهتر که آدم بدون نمک زندگی کنه!!! اینجوری برا سلامتی هم بهتره!)... البته این بگومگوها هیچ وقت طول نکشید... این دو تا عاشق تر از اون هستن که سر یه چیز کوچیک، دل های همو بشکونن یا احترام ها رو بریزن... مرد خونه (یا لونه) که مدیر باشه، سریع جمع می کنه این دلخوری ها رو و زود همه چیو به حالت اول بر می گردونه، کافیه یکم ناز زنشو بکشه... ما زن ها خیلی زود راضی میشیم، خیلی زود! و البته زن هم باید گذشت کنه و سخت نگیره و چشمشو رو خیلی چیزا ببنده... و هر وقت که عصبانی شد و خواست تندی کنه، سریع یه playback بزنه به زندگی مشترک شون که چه خیرها که از شوهرش ندید و چه خوبی ها و محبت ها که شوهرش عاشقانه و صادقانه نثارش نکرد... به قول مادر جونم خدا بیامرز، وقتایی که مرد آتش میشه(ینی عصبانی میشه) زن باید آب باشه وگرنه آتش که رو آتش بند نمیشه... کل زندگی رو می سوزونه...

خانم گل اول خیلی می ترسید از من... تا در بالکون رو باز می کردم، در می رفت!! بعد کم کم باهم دوس شدیم، الان دیگه در نمیره :)

چند روز پیش هم که دیدم به به! تو راهی دارن!! اونم دو تا!!!!! ^____^ اینقققققققققده خوشحال شدم که نگو! وای من عااااااشق دوقلو و حتی سه قلوام!

هی بهش میگم خانم گل جان! چیزی می خوای بگو... خجالت نکش... اما زیادی خجالتی و پرشرم و حیاست این همسایه ی ما، هیچی ازم نمی خواد... احتمالاً فقط می خواد که مزاحمش نشم... همین... منم گاهی بهش لبخند می زنم و سعی می کنم آروم در بالکن رو باز کنم که خودش و نی نی هاش نترسن...

خلاصه خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که خدا یه همچین همسایه ی لطیف و مهربون و باوقاری نصیبم کرد... امیدوارم منم براش همسایه ی خوبی باشم... چرا که همسایه، خیلی حق بر گردن ما داره... 

توضیحات: می خوای عکسشو ببینی؟! برو آخرین پست اینستاگرامم رو ببین :)



[ چهارشنبه 10 خرداد 1396 ] [ 14:15 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...