!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع

تو رفتی و جز اینگونه رفتن هم انتظاری از تو نبود...

و قاتلانت پست ترین و شرورترین طاغوت های عالمند...

سردار دل ها...

روزی خواهد آمد که تمام منطقه، تمام کره ی زمین، شرق تا غرب عالم امن خواهد شد...

روزی خواهد آمد که اثری از جنگ و شرارت و کینه و کفر و نفاق نخواهد ماند...

روزی خواهد آمد که هیچ بمب و موشکی وجود نخواهد داشت...

روزی خواهد آمد که تمام مرزهای جغرافیایی از نقشه ها پاک خواهد شد...

روزی خواهد آمد که آزادانه در قدس نماز خواهیم خواند...

و عالم سرتاسر توحید خواهد شد...

آن روز، قطعا نام پراقتدارت بر فراز قله های جهان در کنار نام تمام خوبان عالم خواهد درخشید...

ای مردترین سردار جهان...

خوشا به سعادتت که به آرزویت رسیدی...

شهادتت مبارک...

سلام ما را به حضرت زهرا(س) برسان...

Image result for ‫قاسم سلیمانی‬‎



[ جمعه 13 دی 1398 ] [ 14:49 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


مجموعه کتاب های «نیمه پنهان ماه» رو حتما خیلی هاتون می شناسین... کتاب های نازکی که داستان زندگی شهداست از زبان همسراشون...

من خیلی هاشو خوندم... ولی قطعا زندگی نامه ی شهید «ناصر کاظمی» از همه شون بهتر و شیرین تر بود. عاشقانه شون خیلی به روز بود، خیلی واقعی، خیلی ملموس و خیلی امروزی! البته شاید یه جور همزادپنداری با شخصیت منیژه، همسر شهید، هم موجب شد این کتاب برام شیرین تر بشه. توصیه می کنم حتما بخونینش.

Image result for ‫ناصر کاظمی‬‎

یه توضیحی لازمه بدم اینجا

خیلی خوبه و خودم توصیه می کنم که جوونای ما، چه پسرامون، چه دخترامون، زندگی های شخصی و خانوادگی شهدا رو حتما مطالعه کنن در کنار ابعاد رزمی و نظامی زندگی اون ها. شهدا اسوه ی تقوا بودن و زندگی شون سرشار از نکات مفید و آموزنده ست که می تونه کمک کنه سبک زندگی اسلامی تری داشته باشیم. اما متاسفانه اخیرا مد شده یه عده از جوونامون با خوندن اینجور کتاب ها توقعشون از همسرشون میره بالا! ینی به جای اینکه خودشون از شهید یا همسرش الگو بگیرن، انتظار دارن طرف مقابلشون از اونا الگو بگیره و ناخودآگاه همسرشونو با شهید یا همسرش مقایسه می کنن!! خب واضحه که مقایسه کردن زندگی مشترکمون با زندگی هر کسی، حتی زندگی شهدا می تونه خرابکاری به بار بیاره.

گاهی هم الگوگیری هامون از زندگی شهدا غیرعاقلانه و به قولی جوگیرانه ست! می خواییم ادای اون شهید یا همسرشو در بیاریم درحالی که ظرفیتشو نداریم! یا همسرمون ظرفیتشو نداره!

در مجموع این آسیب متوجه کتاب های مربوط به زندگی مشترک شهداست و توصیه ی من به جوونا اینه که از تقوا و وارستگی و تکلیف گرایی شهدا و همسراشون الگو بگیرن نه از زندگی مشترک شون.



[ دوشنبه 18 آذر 1398 ] [ 10:55 ] [ *برف دونه* ]

[ تحلیل و نظر() ]


اون اوایل یه روز که داشتم در مورد مَهدی با همسرم صحبت می کردم، از تعبیر «بچه مون» استفاده کردم... اونجا همسرم فوراً یه تلنگری زدن بهم که تمام نگاهم رو نسبت به مقام مادری و فرزندآوری و تربیت فرزند به کل عوض کرد...

گفتن: مهدی مال ما نیست... یکی از بنده های خداست که خدا مسئولیت بزرگ کردنشو سپرده به ما...

واقعا حرف شوکه کننده ای بود... حسابی منو به فکر فرو برد.

فکرشو بکن... خدا بهت میگه این بنده ی منه...مال منه... شما فعلا تر و خشکش کن تا ببینیم چی میشه... هر وقت هم خودم صلاح دونستم ازتون می گیرمش... اگه هم صلاح بدونم نگهش می دارم تا بعد از مرگ شماها، بهترین یادگاری براتون باشه... اگه خوب تربیتش کنین، احتمالا بهترین باقیات الصالحات عمرتون میشه... شما سعی تونو بکنین ولی ممکنه من نخوام جزء هدایت شده ها باشه... اونش دیگه دست خودمه...بنده ی منه... شما به تکلیف پدری و مادری خودتون عمل کنین و کاری به نتیجه نداشته باشید... البته اگه بنده ی خوب و هدایت شده ای بشه، ثواب هر کار کوچیک و بزرگش به شماها هم می رسه... چون براش زحمت کشیدین... زحمت کشیدین و از امانت من نگهداری کردین...

هر بار که کارای مهدی رو انجام میدم به این فک می کنم که دارم به یکی از بنده های خدا مستقیما خدمت می کنم... اینجوری دیگه هیچ بخش مادری سخت نیس برام :) به خصوص که خدا در این مسئولیت سنگین، شیرینی و لذت خاصی هم گذاشته که مثلش رو هیچ جای دیگه پیدا نمی کنم...

راستی، حالا می فهمم چرا خدا اینننننقد رو اطاعت و احترام و نیکی کردن به پدر و مادر توصیه کرده... چون پدر و مادر خدمتگزارهای خدا بودن برای بزرگ کردن یکی از بنده های خدا...

حالا می فهمم چرا اهل بیت فرمودن که خداوند پدر و مادر رو به خاطر محبت خالص شون به فرزندشون می آمرزه... چون از ته دل به یکی از بندگان خدا محبت ارزونی کردن...

حالا می فهمم چرا حدیث داریم که بوسه ی بر فرزند کلللی ثواب داره... چون داریم به یکی از بندگان پاک خدا بوسه می زنیم...بنده ای که خدا به امانت به ما سپردتش...

خیلی قشنگه... نه؟!

آیات لاولی الالباب... افلا تعقلون؟! :)



[ شنبه 2 آذر 1398 ] [ 16:19 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


خیلی انتظار زیادیه که دلت بخواد یکیو داشته باشی که گاهی، فقط گاهی یه کاری کنه خوشحال شی؟ :(



[ پنجشنبه 30 آبان 1398 ] [ 12:49 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


بعد از مدت ها یه کتاب توپ خوندم... جگرم حال اومد... خیلی وقته نیاز داشتم به خوندن همچین کتابی! «مربع های قرمز» خاطرات شفاهی حاج محمد حسین حسینی یکتا که همه مون با اسم حاج حسین یکتا می شناسیمش... راوی خوش مشرب و دوست داشتنی اردوهای راهیان نور که بارها و بارها پای خاطرات خنده دار و گریه دارش نشستم... و خوشحالم که خانم زینب عرفانیان، این خاطرات رو به قلم در آورد.

می تونم بگم این کتاب، ملس ترین کتابی بود که تو عمرم خوندم... قشنگ اشکتو در میاره...منتها یه جاهایی از فرط خنده! یه جاهایی از فرط بغض و گریه! از اون کتاباس که وقتی سرتو ازش بلند می کنی، نمی تونی بفهمی چه وقت از روز یا شبه! یه فیلم سینمایی هیجان انگیز و پرماجرا و در عین حال لطیف و دوست داشتنی...

حاج حسین عزیز از دوران بچگی ش تعریف کرده تا آخر جنگ... بچه ی شیطونی که تو محله ی خاکفرج قم متولد شد و از 14 سالگی با هزار شگرد و حیله تونست بره جبهه. تو عملیات های مهمی حضور داشته و از چند ناحیه مجروحیت سنگینی پیدا کرده. قشنگ معلومه که ادبیات کتاب، ادبیاتِ خود حاج حسینه... فک نمی کنم خانم عرفانیان چیز خاصی بهش اضافه کرده باشه... همون تعابیر و توصیف های بکر و جذاب مخصوصِ حاج حسین!

این محمدحسین شیطون که با کلی آدم رفیق و دوست و همسایه و فامیل بوده و با هر کدومشون کلی خاطره داشته، کارش به جایی می رسه که سر هر عملیات چند تاشونو از دست میده... گاهی پر کشیدن رفقا و بچه محل هاش میلیمتری باهاش فاصله داشته، ینی مثلا تو یه ستون نفر جلویی و عقبی ش شهید میشن، خودش می مونه... اینقد از این دست ماجراها براش پیش میاد که تقریبا از وسطای کتاب تو هر صفحه از جا موندنش گله می کنه...

حالا می فهمم چرا هر جا می رفتیم، تو هر مراسمی، تو هر اردویی، هرجا حاج حسین برامون روایتگری می کرد دائم این جمله رو تکرار می کرد که «بچه ها... می دونین رفیق جون جونی تون جلو چشمتون شهید بشه ینی چی؟!» حاج حسین تقریبا هر کیو داشت تو جنگ از دست داد...همه ی دور و بری هاش شهید شدن... حق داره بسوزه که چرا خودش جا مونده :(

اما بذار من بهت بگم حاج حسین یکتای عزیز... خدا تو رو با این احساسات لطیف و زبان فصیح و بیان خوش نگهت داشت تا این همه زیبایی شهدا رو به نسل ما برسونی... بردتت تو بدر و عاشورا و والفجر8 و کربلای 4 تا برامون لحظه به لحظه شونو به تصویر بکشی... رسالت تو با رسالت رفقای شهیدت فرق داره... اونا رسالتشون حسینی بود و تو زینبی... خدا اجرت بده...همین حالاشم اجر شهید داری...

مربع های قرمز از اون کتاباس که پیشنهاد می کنم آب دستتونه، بذارین زمین و بخونینش...

Image result for ‫مربع های قرمز‬‎

بخشی از کتاب:

«زیر لب می خواندم و جلوی اسم هر کس که خبر شهادتش را شنیده بودم، یک مربع کوچک قرمز کشیدم. آخرین نفر هم سید مهدی موسوی. دلم از این مربع های قرمز جلوی اسمم می خواست. دفترچه را بستم و روی قلبم گذاشتم. پتو را روی سرم کشیدم. بدون این که کسی بفهمد، بی صدا و آرام به حال خودم زار زدم، زار...»

توضیحات: شادی ارواح طیبه ی شهدا، صلوات...



[ سه شنبه 21 آبان 1398 ] [ 23:41 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


متاسفانه در مورد ازدواج، خیلی از جوونای ما گیج می زنن... ینی هم قصد ازدواج دارن هم خیلی بچه های خوبی ان ولی در عملیاتی کردن امر ازدواج(با تمام مراحل و پستی و بلندی هاش) یکم گیج می زنن... گاهی گیر می کنن...نمی دونن مشکل کجاست... بعد نمی تونن حلش کنن ناامید میشن، بی انگیزه می شن...

به نظر من، یه جوون، قبل از هر چیزی باید مشکلشو با خود مقوله ی ازدواج حل کنه...باید بتونه خودشو بشناسه تا بعد بگرده سراغ کسی که مکملش باشه... توضیحاتش مفصله، بماند.

Image result for ‫مطلع مهر‬‎

عجالتاً می خوام کتاب مشهور «مطلع مهر» رو از جناب دکتر امیرحسین بانکی پور معرفی کنم که به نظرم کتاب خوبیه... یه دید خوبی می تونه به دوستان مجرد بده (چه پسر چه دختر) که یکم با آگاهی بیشتر و با نگاهی صحیح تر به سمت ازدواج برن... مراحل ازدواج رو گام به گام توضیح داده و راهنمایی کرده و حتی مثلا در بخش خواستگاری، نمونه های خوبی از سوالات خواستگاری رو مطرح کرده تا بهتون کمک کنه که هم به خودشناسی بیشتری برسین و هم بفهمین چه کسی برای زندگی مشترک مناسبتون هست.

کسی که عاقلانه و با آگاهی و مدیریت صحیح ازدواج می کنه، قطعا در فرایند ازدواج و زندگی مشترک به مشکلات کمتری برخورد خواهد کرد.

امیدوارم ازدواج جوونای دسته گل مون روز به روز عاقلانه تر و آمار طلاق روز به روز پایین تر بیاد ان شاءالله 



[ سه شنبه 14 آبان 1398 ] [ 16:56 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


سلام مَهدی عزیزم... اومدم بریم سراغ درس دوم زندگی... تنهایی!

یادت باشه عزیز مامان که ماها تو این دنیا، عین یه عده آدم ولو شده ی شناور روی سطح یه اقیانوس مواج بزرگ و پهناوریم... شاید گاهی کنار هم قرار بگیریم و به هم روحیه بدیم، شاید گاهی یه تخته پاره بهمون بدن که به کمکش شناور موندن رو برامون آسون تر کنه، اما هرکدوم مون وسط این اقیانوس بی انتها تنهاییم و تا وقتی تو این دنیا هستیم پامون رو هیچ جای محکمی قرار نمی گیره... تنهایی در ذات انسانه و با خانواده و دوست و رفیق و کار و سرگرمی و ازدواج حل نمیشه... البته اینا مسکّن های خوبی ان... ولی هیچ کدوم نمی تونن تنهایی عمیق انسان رو کامل برطرف کنن... هیچ کدوم نمی تونن به جای ما، امتحان ها و رنج های ذنیا رو متحمل بشن... هر کس امتحانای خودشو داره...

بعضی ها اینقد دور و برشون شلوغه که یادشون میره چقد تنهان... آرامش ندارن ولی نمی دونن چرا ندارن... خلائی دارن که نه خانواده نه ثروت نه شهرت نه علم  و نه هیچ چیز دیگه نمی تونه پرش کنه... اونایی هم که دور و برشون خلوته و می فهمن چقد تنهان، فک می کنن فقط خودشون تنهان و به حال بقیه حسرت می خورن...

مهدی خوبم... تنهایی بخش جدانشدنی از این دنیاست... یکی از خواص این دنیاست... انسان ذاتا تنهاست... هیچ چیزی حتی بهترین رفیق، حتی بهترین همسر دنیا، هیچ چیزی نمی تونه این تنهایی تو پر کنه... مبادا خودتو فریب بدی... شاید بعضی وقتا سرت گرم باشه و یادت بره که تنهایی... اما زمان های زیادی رو در زندگی تجربه خواهی کرد که از تنهایی ت رنج عمیقی می بری... حرف های زیادی تو دلت شکل خواهد گرفت که هیچ کسیو نداری بهش بگی... حواست باشه شاکی نشی... فک نکنی این فقط مشکل توهه ها...

وقتی خدای مهربان داشت ما رو می آفرید، این تنهایی رو در وجود ما قرار داد و ما رو به همراه اون، به این دنیا فرستاد... و بهمون گفت که این تنهایی ت فقط و فقط با من پر میشه بنده ی من... «الا بذکر الله تطمئن القلوب»

خوش به حال اونایی که خیلی زود خدا رو شناختن و باهاش انس گرفتن... این ها تو همین دنیا به آرامش ابدی می رسن... این ها با همه ی آدم ها می جوشن و با شادی زیاد زندگی می کنن، با نشاط و با قدرت کار و تلاش می کنن و به بقیه کمک می کنن، ولی به هیچ چیز و هیچ کس دل نمی بندن... چون می دونن که فقط با خدا دلشون آرام میشه... فقط خدا مرهم تنهایی ذاتی شونه.. اینا خیلی سبکن... سبک تر از پر... 

اگه می خوای تنها نباشی، زودتر خدا رو پیدا کن عزیز دل مامان...

فقط خداست که تنهایی ذاتی تو رو پر خواهد کرد...

فقط خداست که از دل این اقیانوس وحشتناک تو رو به ساحل امن می رسونه...

فقط خدا...

...

دوستت دارم... مامان!



[ شنبه 11 آبان 1398 ] [ 16:03 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


«ای آقای من! مصیبت تو خواب را از من گرفته، رختخواب را بر من تنگ نموده، و راحت و استراحت دلم را اسیر کرده است. ای مولای من! غیبت تو مصیبت من را ابدی کرده... دیگر اشک دیدگانم را که از چشمانم روان است و آه و ناله ای را که از سینه ام خارج می شود، احساس نمی کنم...» 

(برگرفته از کتاب نشانه هایی از مهدی از احمد سعیدی، انتشارات جمکران)

.

.

.

بذارین خیلی رک بگم... گاهی انگار خیلی راضی هستیم از زندگی! یه پولی که به دستمون می رسه، یه خوشی ای که بهمون رو میاره، یه شادی و موفقیتی که تو زندگی مون اتفاق میفته، گاهی چنان رضایتی از زندگی تو دلمون شعله ور میشه که دلمون می خواد زندگی تا ابد همینجوری بمونه...

شادی و نشاط بد نیستا... خیلی هم خوبه آدم احساس خوشبختی کنه و با انرژی زندگی کنه... اما انگار یادمون رفته هنوز یتیمیم و امام مون غایبه... انگار مث اینکه راضی شدیم به همین زندگی، به همین دنیای پر از ظلم و زشتی و سختی... یادمون رفته که قرار نبود اینجوری بشه... قرار نبود دنیا با همه ی سختی ها و محدودیت هاش، این شکلی بشه، اینقد جنگ، اینقد فقر، اینقد ظلم، اینقد بی نظمی، اینقد بی مبالاتی، اینقد بی مدیریتی...

گاهی اینقد راضی میشیم به زندگی مون و خوشی های کوچیک چشم مونو کور می کنه که یادمون می ره با ظهورش دنیای ما صدها برابر زیباتر و خوش تر و راحت تر از الان می شه، اونم نه فقط برا ما، برا کل آدمای دنیا... پس چه چیزی باعث میشه تا این حد غافل باشیم از امام مون؟ واقعا چقدر منتظریم که حضرت بیاد؟ برا اومدنش چیکار کردیم؟ آیا ما واقعا جزء منتظران اون حضرت هستیم؟؟

راستی اون جملات توی گیومه، بخشی از ضجه های سوزناک آقا امام صادق علیه السلام بود برا امام زمان (عج)... چقدر فاصله ست بین نگاه ما به زندگی در دوران غیبت و نگاه آقا امام صادق...



[ پنجشنبه 9 آبان 1398 ] [ 17:18 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


اگه دنبال یه کتابی هستی که خستگی ت در بره و فکرتو درگیر نکنه و یکم حال و هواتو عوض کنه، «آبنبات هِل دار» مهرداد صدقی رو که انتشارات سوره مهر منتشرش کرده، بهت پیشنهاد می کنم. این کتاب یه رمان طنزه که از زبان یه پسر بچه ی بجنوردی به اسم محسن روایت میشه. فضای این رمان کاملا خانوادگی و زمانش در دهه ی شصت هست و بنابراین برا دهه شصتیا خیلی می تونه جالب و نوستالژیک باشه.

این کتاب چیزی به دنیا و آخرت ت اضافه نمی کنه، ینی کتاب مفیدی نیس... اما برا تفنن و زنگ تفریح خوبه ... بعضی جاهاش واقعا خنده داره ...

Related image

از مشخصه های جالب این کتاب نکته بینی های بعضا خاله زنکی فراوان در این کتاب هست که نشون میده مهرداد صدقی کاملا با فضای مردم عوام در دهه ی شصت آشناست.

متن کتاب معمولی نوشته شده ولی دیالوگ ها همه با لهجه ی بجنوردی هست که بر جذابیت کتاب اضافه کرده.

این کتاب، یکی از سه کتاب مجموعه ی آبنبات ها هست. دو کتاب دیگه به اسم آبنبات پسته ای و آبنبات دارچینی ادامه ی داستان زندگی پر از طنز محسن و خانواده شه.

برشی از کتاب:

«سعید که تازه ختنه کرده بود، با دامن آمد دمِ در. حمید با متلک گفت: «یک روسری هم سرت مِکردی دیگه! » سعید با عصبایت گفت: «اینجا بازی نکنین! مامانم دعوا مُکُنه».

[حمید] تو خودت چرا آمدی اینجا؟ زنا رِ که استادیوم راه نِمدن که!

اعظم‌ خانم، مادر سعید که همیشۀ خدا حامله بود، عصبانی آمد روی بالکن. یک بچّه بغلش بود، یک بچّه دستش را گرفته بود، بچّۀ دیگرش پایین، پشت دامن سعید قایم شده بود و آخرین بچّه هم توی شکمش، برعکس نشسته بود.

...»



[ یکشنبه 31 شهریور 1398 ] [ 19:23 ] [ *برف دونه* ]

[ بگو و رد شو...() ]


سلام مَهدی جانم...

یادته تو اون اولین پستم بهت گفتم که به دنیای «پررنج» ما خوش اومدی؟

خب بذار درس اول زندگیو بهت بدم... درس اول رنجه... چه بخوای چه نخوای، چه قبول کنی، چه نکنی، دنیایی که توش هستیم پر از رنجه...به این معنا که بنا نیست اینجا هیچ چیزیو بدون زحمت و بدون هزینه به دست بیاری...برا هر خوشی و لذتی باید هزینه شو پرداخت کنی...

مثلا باید درد واکسن رو تحمل کنی، تا بعدا مجبور نشی درد بیماری و دوا درمون اونو تحمل نکنی و از سلامتی لذت ببری! باید درد فراق(!) قند و شیرینی و شکلات رو تحمل کنی تا بعدا مجبور نشی دندون درد و یا درد دندونپزشکی رو تحمل کنی! باید درد درس خوندن و زحمت کشیدن و صبح زود بیدار شدن رو تحمل کنی تا بعدا مجبور نشی درد جهالت رو تحمل کنی و از علم و دونستن لذت ببری... متاسفانه این لیست تا آخر عمر ادامه داره...

مبادا یه وقت شاکی بشیا...اینجا بهشت نیست که همه ی لذت ها و شادی ها در دسترس باشه بدون رنج و هزینه... اینجا «دنیا» ست... ینی جهان پست تر... جایی که انسان رو با رنج تربیت می کنن... تا لایق انسان بودن بشه... «لقد خلقنا الانسان فی کبد»...

اینجا دنیاست... یه جای موقته و در شان انسان نیست... شان انسان برا زندگی کردن، بهشته نه این دنیای پست... هر وقت انسان تونست لایق انسان بودن بشه، به بهشت میره...و اونجا تا ابد در کنار معشوق حقیقی ش که خدا باشه، در لذت و شادی محض زندگی می کنه بدون هیچ رنج و غمی...

مواظب باش از رنج فرار نکنی عزیز دل مامان... و این دنیا رو با بهشت اشتباه نگیری... باشه؟ ... رنج ها قوی ت می کنه... و انسان هرچی قوی تر بشه، بیشتر لذت ها رو درک می کنه و ازشون بهره می بره... و زودتر لایق بهشت میشه...

به خاطر همین گفتن «دنیا مزرعه ی آخرته»... اینجا مث یه مزرعه ست که باید سخت کار کنی... اینجا مث باشگاهه که باید سخت تمرین کنی...

نه اشتباه نکن...نگفتم خودت برا خودت عمداً رنج و زحمت و سختی تولید کنی... نه... اما رنج هایی که دنیا به سمتت میاره رو بپذیر و شاکی نشو... یکی یکی حلشون کن و برو مرحله ی بعدی... یادت باشه رنج های دنیا همه شون در حد و اندازه ی قدرتته...پس هیچ وقت نگو نمی تونم...

خب حالا یه سوال! از کجا معلوم کدوم رنج رو باید تحمل کرد و کدوم رو نه؟ کدوم عادیه کدوم نه؟ کدوم می ارزه و کدوم نمی ارزه؟ اصن از کجا بفهمیم چقد رنج باید تحمل کنیم تا به اندازه ی کافی قوی بشیم؟... خب پسرم... اینو بذار تو درس های آینده، ان شاءالله اگه زنده باشم، بهت میگم!

امیدوارم آخرش سربلند باشی قربونت برم...

...

دوستت دارم... مامان!



[ جمعه 22 شهریور 1398 ] [ 00:02 ] [ *برف دونه* ]

[ تحلیل و نظر() ]


.: تعداد کل صفحات 107 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات