تبلیغات
!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع





!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




یادمه تو دوران دبیرستان، همه ی دوست ها و هم کلاسی هام تعجب می کردن که من چطور کتاب «کیمیاگر» پائولو کوئیلو، این نویسنده ی مشهور برزیلی رو نخوندم! کتابی که جزء یکی از کتاب های مشهور دنیاست و به بیش از 52 زبان ترجمه شده! اما من از تعجب اون ها، متعجب می شدم! از نظر من کتاب های خیلی مهم تری وجود داشت که باید می خوندم!

و اما چندی پیش این کتاب مشهور رو دست خواهرم دیدم و ازش قرض کردم و بلاخره تونستم این کتاب رو بخونم!! یه کتاب 178 صفحه ای با ترجمه ی آرش حجازی که یه پزشکه و عملاً نماینده ی کتاب های پائولو کوئیلو در ایران! کوئیلو 17 سال پیش با دعوت همین شخص سفری هم به ایران داشت.

جالبه که بدونیم آرش حجازی به طور کاااااملاً رایگان کتاب های کوئیلو رو به فارسی ترجمه می کنه و به طور کاملاً رایگان برای دانلود میذاره تو اینترنت! جای سوال نداره که بپرسیم هزینه شو از کجا میاره؟! البته شاید بی دلیل نباشه که به انگلیس پناهنده شده. راستی این پزشک انسان دوست، به طور کااااااملاً اتفاقی روز قتل ندا آقا سلطان در سال 88 می رسه بالا سر مقتول تا کمک کنه و نجاتش بده!!!!!! :)

بگذریم...!

من این کتاب رو صرفا تفنّنی خوندم... ینی اصن با دید اعتقادی یا نقادانه یا آسیب شناسانه نخوندمش... به همین دلیل خیلی از چیزایی که بعداً توی نقدهای این کتاب خوندم، برام جدید یا بعضاً عجیب بود. من شناختی از نویسنده ی این کتاب ندارم و نمی دونم اساساً چه تفکری داره، ولی چیزی که مسلمه اینه که این کتاب زاده ی تفکرات و اعتقادات نویسنده ش هست و تفاوت بنیادهای این تفکر با تفکر من، کاملاً از همون ابتدای کتاب مشهود بود. به هر حال نکاتی از این کتاب به ذهنم رسید که می خوام اینجا بگم:

اولاً ایننننقد این کتاب غلط تایپی و املایی داشت که اعصاب آدم خرد می شد! گاهی غلط ها چنان زیاد بود که من چند دقیقه روی کل جمله فک می کردم تا حدس بزنم این کلمه ی عجق وجق چیه که اینجا نوشته شده! :-/

ثانیاً درسته که خود نویسنده، این کتابش رو یه کتاب نمادگرا می دونه ولی دیگه بیش از حد تصنعی و شعاری بود جملات این کتاب. ینی عقل من هی پس می زدش!! و نتونست باهاش ارتباط برقرار کنه اصن. کلاً چیزی که زیادی شعاری باشه و از واقعیت بیش از حد فاصله داشته باشه، نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم!

ثالثاً توی این کتاب زیاد اسم دین و خدا و خالق کائنات رو میاورد، ولی اندیشه ی حاکم بر این کتاب با اندیشه های الهی بسیار فاصله داشت و بیشتر به اندیشه های کفرگرایانه شبیه بود.

رابعاً دائم تاکید می کرد که هر کس باید به «افسانه ی شخصی» ش برسه و توی زندگی دنبال اون باشه و هدفش رو رسیدن به اون قرار بده! این تفکر شعارگونه که دائم در طول داستان تکرار می شد، بیشتر به یه شعار روانشناسی سطح پایین شبیه بود تا یه تفکر اعتقادی-عرفانی!(چیزی که این کتاب رو بیشتر با اون می شناسن) بله، واقعیت اینه که هر کس باید دنبال آرزوهاش بدوهه و برای رسیدن بهش تلاش کنه و اصن قوانین این دنیا طوری طراحی شده که تو برای رسیدن به هر چیزی که تلاش کنی، روزگار همونو بهت میده(اتفاقا نویسنده این قانون رو در این کتاب بیش از حد تکرار و بزرگ کرده!). ولی مسئله اینه که در این کتاب آرزوها و افسانه های شخصی ارزش گذاری نشدن. صرف اینکه دنبال آرزوهات بدویی تا بهش برسی، چیز ارزشمندی نیس. بلکه این بلندای آرزوته که تو رو ارزشمند می کنه. شاید یکی بگه من افسانه ی شخصی م اینه که اسمم-به هر نحوی-در کتاب گینس ثبت بشه. نصف عمرشم میذاره تا این آرزوش تحقق پیدا کنه، خب؟ بعدش چی؟! الان می خواد بعدش چیکار کنه؟! یکی افسانه ی شخصی ش اینه که دکترای فلان رشته ی خفن رو بگیره. خب بعد از چند دهه تلاش بلاخره به آرزوش می رسه، ولی بعدش چی؟ یکی آرزوش اینه که در کل دنیا مشهور بشه به زیباترین دختر جهان. واقعا هم تمام تلاششو می کنه تا بلاخره همین اتفاق میفته، اما باید ازش پرسید، خب؟ بعدش چی؟ اصن این «خب بعدش چی؟» خیلی سوال مهمیه که باید در طول عمرمون بارها و بارها و بعد از رسیدن به هر هدفمون از خودمون بپرسیم وگرنه درجا می زنیم و از انسانیت مون دور میشیم. تفاوت رسیدن به این سبک از آرزوها با تفاوت آرزوی خوردن تازه ترین علف های فلان تپه ی فلان شهر از اسپانیا برای اون گوسفندهایی که سانتیاگو چوپانشون بود، در چیه پس؟! قضیه ی این تفکر سطح پایین در این کتاب وقتی خنده دار تر میشه که آخر کتاب می فهمی اون گنجی که در تمام طول کتاب، سانتیاگو دنبالش بود، واقعاً یه گنج مادی(یه جعبه پر از طلا و جواهرات و اینا) از آب در میاد!!!!!!

خامساً آرزو و آمال انسان(که در این کتاب، پائولو کوئیلو اسمشو گذاشته افسانه ی شخصی) وقتی ارزشمنده که علاوه بر رفیع بودن، با معرفت به دست اومده باشه، نه با وهم و خیال. در حالی که این کتاب، اساساً با یه خواب شروع میشه!!! ینی نقش اول داستان(سانتیاگو) خواب می بینه که فلان جا فلان گنج هست، و کل ماجرا از همینجا شروع میشه تا اینکه بلاخره آخر داستان گنجش رو پیدا می کنه!

سادساً تو این کتاب سعی می کنه انسان هاییو که برای رسیدن به افسانه ی شخصی شون تلاشی نمی کنن، در زمره ی همون گوسفندهایی قرار بده که سانتیاگو یه زمانی چوپانشون بوده که فقط می چرن و می خوابن! اما در عین حال، دائماً در طی ماجرای کتاب، تاکید می کنه که انسان باید به حرف دلش گوش بده!! پائولو کوئیلو میگه حرف دل، ولی ترجمه ش میشه همون هوای نفس!!! آیا انسانی که دنبال هوای نفسش میره، با حیوان فرقی می کنه؟!!!! مگه نه اینکه اصن تفاوت انسان با حیوان در همین پیروی نکردن از هوای نفس هست؟!!! و مگه نه این که دنیای امروز ما به دلیل همین پیروی از "هرچی دلم میخواد"هاست که اینطور به جنگلی از وحوش تبدیل شده و پر از جرم و جنایت و ظلم به بشریت هست؟!

سابعاً بخش زیادی از ماجرای این کتاب، در سرزمین مسلمون ها اتفاق میفته و حتی نقش اول داستان، ینی سانتیاگو، عاشق یه دختر مسلمون به اسم فاطمه میشه. متاسفانه نویسنده، برداشت های چپکی و غلط غلوط خودش از اسلام رو در کتابش به اسم مسلمون ها آورده و اون ها رو انسان هایی سطح پایین، بدون شعور، بدون اخلاق، بدوی و ... توصیف کرده و حتی چیزهاییو بهشون نسبت داده(و کاملاً در سرزمین مسلمون ها عادی جلوه داده) که مطلقاً در اسلام حرامه. این نشون میده یا نویسنده کوچک ترین اطلاعاتی از دین اسلام نداره یا عامدانه خواسته اسلام رو اینطور مزخرف جلوه بده! در بعضی از بخش های داستان هم، نویسنده با زیرکی و خیلی رندانه و زیرپوستی توهین هایی هم به مسلمون ها کرده. خب البته از یه نویسنده ی غربی که اینطور مورد حمایت غرب هست و مروج تفکرات امانیستی، چیزی جز این انتظار نمیره اما قسمت تاسف آور ماجرا اینه که این کتاب تو ایران و بین جوون ها و نوجوون های ما اینقد طرفدار داره و کتاب سال میشه!!!!! متاسفانه انگار خیلی از این جوون ها هیچ رگ غیرتی براشون باقی نمونده از هویت شون. ینی گاهی حس می کنم دین که هیچی، اگه فلان فیلم مشهور یا رمان مشهور غربی به ایرانی بودن شون یا به شعرای مشهور این مرز و بوم یا به هنرمندها و سابقه ی فرهنگی غنی کشورشون هم توهین کنن، عین خیالشون نیس!

قطعاً این کتاب نکات بیشتری هم در دل خودش داشته که من پیداش نکردم چون همونطور که اول کار گفتم، اصن موقع خوندن قصدم نقد و بررسی ش نبود... همینجوری تفنّنی خوندمش...

پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونین نه از این بابت که کتاب خوب یا ارزشمندیه، اصلاً!(راستش جذابیت و حکمت های نهفته در کتاب هایی که در دوران راهنمایی م می خوندم و مخصوص نوجوون ها بود، خیلی بیشتر از این کتاب بود!) بلکه از این بابت که مث من فک نکنین که حالا چه چیز مهمی رو از دست دادین!!! و حس نکنین که مبادا «کیمیاگر» نخونده از دنیا برین! :)

در پایان هم بگم که راستش دلم می سوزه برای همه ی اونایی که عاشق این کتاب (و کتاب های مشابه) هستن و اونو محشر می دونن! (چه ایرانی های خودمون، چه اون خارجی هایی که مخاطب این کتاب به 52 زبان بودن!!!) یه انسان(که با انسان کامل خیلی هم فاصله داره) اومده تفکرات ناقص و معیوب خودش رو با ادبیاتی به ظاهر فلسفی و عرفانی(که نه به فلسفه شبیه بود نه به عرفان) به شکل یه رمان در آورده و به کمک رسانه ها و حمایت های دولتی، اونو در تمام دنیا معرفی کرده و مردم عالم، به دلیل عطشی که به دونستن قوانین واقعی زندگی دارن، چون تا به حال چیز درست درمونی به دستشون نرسیده، عاشقش میشن و ازش الگو می گیرن!! و تاسف بار اینه که ایرانی های مسلمون خودمون هم دچارش شدن! این ها علی(ع) رو نمی شناسن... وگرنه کسی که نهج البلاغه رو بخونه، به ریش این کتاب و همه ی کتاب های مشابه می خنده! این ها صحیفه ی سجادیه رو نخوندن تا ببینن که چه دری از شگفتی های این عالم (فقط همین عالم! اون عالم دیگر بماند!) به روشون گشوده میشه... این ها قرآن نخوندن... صحبت های عاشقانه و عارفانه ی امام حسین(ع) یا حضرت امام صادق(ع) رو نخوندن تا بفهمن عرفان و فلسفه ینی چی... تا بفهمن این دنیا با چه قوانین زیبا و عجیب و حیرت آوری داره با ما بازی می کنه... این ها حتی سعدی و حافظ و مولانا(که اتفاقا عصاره ی این کتاب کیمیاگر از دفتر ششم مولانا الهام گرفته شده ولی هرگز کسی نامی از مولانا نمی بره در کنار پائولو کوئیلو!)و عطار و خیام رو نخوندن... این ها شاهنامه نخوندن... این ها چقددددددر دچار بی محتوایی فرهنگی و فلسفی و عرفانی بودن که با یه همچین کتاب سطح پایینی شگفت زده میشن! واقعا دلم براشون می سوزه... مث کسی که تا به حال تو عمرش، آبگوشت، قرمه سبزی، همبرگر، کتلت گوشت، پاستای قارچ یا زرشک پلو با مرغ نخورده باشه و فقط از ریشه ی خام گیاهان بومی تغذیه کرده باشه و فک می کنه اون خوشمزه ترین غذای روی زمینه!!!!  

خدایا ازت خواهش می کنم این توفیق رو بهمون بده تا بتونیم نقش کوچکی داشته باشیم در برطرف کردن این عطش بشریت با مضامین بلند آسمانی...



[ شنبه 21 مرداد 1396 ] [ 02:41 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر

من به ابعاد دیگه ی ماجرا کاری ندارم، مسئله ی جالب توجه برا من تو این ماجرا این بود که آزاده نامداری فکرشم نمی کرد تو سویس اینقد ایرانی همه جا ریخته باشه!!!! :)))))))))))))



[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 22:34 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خیلی از دوستام رو می بینم که در کنار اینکه خوش هستن پیش همسرشون و دارن خیلی عاشقانه زندگی شونو می کنن، به خونه ی پدرشون هم نزدیکن و این توفیق رو دارن که خیلی زود به زود مادر و پدرشونو ببینن و باهم بیرون برن و باهم برن گردش و شب ها مهمون خونه ی هم بشن و تو خیلی از کارا دختره از مامانش کمک میگیره و صبح ها که همسرش نیس، می تونه با مامانش بره بیرون قدم بزنه یا باهم برن بازار یا آرایشگاه یا... و وقتی تولدی یا جشنی دارن، مامان باباهه هم برای سورپرایز کردنش به کمک شوهرش میاد و  ...

چه کسی پایه تر از مامان آدم؟!

فک می کنم سن 18 سالگی خیلی خیلی سن کمیه برای یه دختر که از مادر و پدرش جدا بشه...

و در تمام این 9 سال، این که در نزدیکی مامانم زندگی کنم، قطعاً یکی از بزرگ ترین حسرت های دخترانه ایه که داشتم و البته این حسرت برای همیشه بر دل من خواهد ماند... 

Image result for ‫حسرت‬‎



[ دوشنبه 2 مرداد 1396 ] [ 11:23 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یکی از بهترین توصیف هایی که در مورد زبان فرانسوی شنیدم و حرف دلم بود، از امین حیایی در فیلم «ساخت ایران» بود که می گفت: لامصبا انگار دارن استفراغ می کنن!!!

:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))



[ یکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ 07:44 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

ولایت اساساً و اصولاً در دین ما بحث بسیار مهمیه... از نظر اعتقادی و کلامی و فقهی بحث ولایت بسیار بحث پیچیده و مهمیه و مراتبی داره ولی اینجا جای بحثش نیس و منم قصد بررسی این موضوع رو ندارم. حرف من چیز دیگه ایه...

استاد پناهیان عزیزم یه بار یه چیز خیلی جالب در مورد ولایت انبیا گفتن؛ مضمون حرفشون این بود که هدف اصلی دین اینه که «انانیت» و «منیت» انسان رو بشکنه تا بتونه به کمال برسه...تمام دستورات دین در واقع به همین منظور طراحی شده و اصلاً خود دستوری بودن دستورات دین (و نه توصیه ای بودنشون) استراتژی خدا برای این مقصود بوده اما واقعیت اینه که هرچقدم یه انسان باتقوا باشه، تا وقتی داره مستقیماً از دستورات خدا اطاعت می کنه، هنوز بخشی از انانیتش باقیه، این آخرین تکه های منیت انسان وقتی می شکنه که مجبور بشه دستورات یک انسان مث خودش رو اطاعت کنه!

تمام مسائل و مصیبت ها از همین جا شروع میشه... سجده ی ابلیس بر انسان رو به یاد داری؟! 

این مسئله در تمام طول تاریخ بشر تکرار شد... «اطاعت از فرستادگان خدا» که نه فرشته بودن و نه موجودی خارق العاده همیشه بر انسان ها سخت بود! چون فرستادگان خدا، انسان هایی بودن مث من و تو... خیلی زور داره برا آدم که از یه انسان دیگه مث خودش اطاعت کنه و کل زندگی ش رو بر اساس دستورات اون بچینه... اطاعت از «ولی خدا»، همیشه سخت تر از اطاعت مستقیم از خود خدا بود! اینو ما هنوزم در میان مردم اطرافمون می بینیم...

البته خداوند همیشه مهربان بوده و سعی کرده کار رو برا ماها آسون تر کنه... به همین دلیل اولاً ولایت آدم های مدنظرش رو در راستای ولایت خودش قرار داده(ینی شما حرف پیامبر خدا یا حرف اولیاءالله رو هرگز مخالف حرف خدا نمی یابید) ثانیاً اون ها رو انسان هایی دوست داشتنی قرار داده به طوری که دشمنان شون هم همیشه اعتراف می کردن به بزرگی و کرامت و عظمت و شکوه و سیرت زیباشون... ثالثاً اون ها رو انسانی عالم و معصوم قرار داده و همه معترف بودن به پاکی و راستگویی و درستی و علم اون انسان ها... و دلایل دیگه که حالا بحثش بماند برا یه وقت دیگه.

اما ما انسان ها غیر از انبیا و اولیاء معصوم خداوند، ملزم به اطاعت از یه عده انسان دیگه هم هستیم که اتفاقا معصوم که نیستن هیچ؛ ممکنه حتی دوست داشتنی هم نباشن! ممکنه با ما همفکر نباشن، ممکنه حتی خیلی مومن هم نباشن!... اینجا کار دیگه خیلی سخت میشه... البته سطح ولایت این آدم ها (ینی میزانی که ما دستور داریم ازشون اطاعت کنیم) متفاوته با سطح ولایت انبیای خدا، ولی به هر حال در راستای ولایت خدا هستن، ینی خدا دستور داده ازشون اطاعت کنیم... البته نه اطاعت مطلق؛ گفتم که، رده بندی دارن، سطح بندی دارن، استثناء هایی دارن، شرایطی دارن ولی در کل، جزء کسایی محسوب میشن که ولایت دارن بر ما و خدا گفته مگر در شرایط خاص، تا حد ممکن ازشون اطاعت کنیم... پدر و شوهر دو نمونه از این «ولی»ها هستن...

حالا من حرفم خطاب به این «ولی»هاست که نه معصومن و نه عقل کل... همه ی این مقدمات رو گفتم که بگم: آی پدرها! آی شوهرها! درسته ولایت شماها در سطح و در حد ولایت خدا یا ولایت اولیای خدا نیست(ینی اینطور نیس که لازم باشه اطاعت مطلق و بی چون و چرا از شما انجام بگیره)، درسته که گستردگی و سطح ولایت تون هم در حد ولایت اونا نیس(ینی خدا بر تمام کائنات و پیامبران بر تمام انسان های قلمرو رسالتشون ولایت دارن ولی یه شوهر فقط بر همسرش و یه پدر فقط بر همسر و بچه هاش ولایت داره که تعدادشون خیلی کمتره) ولی چه اشکالی داره که نوع ولایت کردن(این تعبیرو خودم اختراع کردم!) رو از خدا که «ولی مطلق» همه ی ماست و یا از اولیای معصوم خدا یاد بگیرید؟ یاد بگیرید چطوری درست ولایت کنید...

یادتون باشه شماها عامل امتحان های سختی هستید برای همسر یا فرزندانتون، خب چه اشکالی داره که کمک کنید تا این امتحان ها براشون آسون تر بشه؟! اگه واقعاً اونا رو دوس دارید، پس تلاش کنید که «امتحان ولایت» بر اون ها آسون تر بشه و بهشون فرصت بدید تا کم کم به انسان هایی «ولایت پذیر» تبدیل بشن... اینجوری هم از امتحان ولایت شماها سربلند بیرون میان و خدا ازشون راضی خواهد بود، هم به خوبی تمرین کردن تا از خدا و اولیائش هم به خوبی اطاعت کنن و دیگه ولایت پذیری و اطاعت از دستوران خدا و دین براشون سخت نباشه... این خیییییییلی فرصت خوبیه برای شماها تا اینجوری یه تعداد انسان رو بهشتی کنید... چرا دریغ می کنید؟!

حالا چطور باید «ولایت کردن» و «یه ولی خوب بودن» رو از خدا و اولیائش یاد گرفت... من مطالعات دقیق و علمی در مورد ولایت خدا نداشته م هیچ وقت ولی همینجوری چند تا نکته به ذهنم رسید که باعث شد این پست رو بنویسم و از تو می خوام اگه مطالعاتی در این زمینه داشتی، یا سابقه ی تفکر در این موضوع رو داشتی و یا ایرادی به نظرات من می بینی و یا می تونی تکمیلش کنی، حتماً اینجا باهام در میون بذاری لطفاً... ممنون

به نظرم ولایت خداوند خصوصیاتی داره که من فک می کنم اگه یه مرد این خصوصیات رو دسته بندی و بررسی کنه، می تونه خودشم جا پای جای خدا بذاره و اینجوری تلاش کنه تا یه ولی خوب بشه:

-          اولاً خداوند عادله و هرگز ظلم نمی کنه... به همین دلیل ما می بینیم که دستوراتی به بندگانش میده که با فطرتشون مطابقت داشته باشه و مطمئن باشه که بندگان می تونن انجامش بدن (که در قرآن هم اشاره شده بهش که «لا یکلف الله نفسا الا وسعها») و قدرت انجامشون رو دارن... ینی خداوند حواسش هست که بار اضافه و خارج از قدرت بر دوش انسان نذاره... بنابراین انسان وقتی به این فک می کنه، اطاعت از خدا و ولایت پذیری براش خیلی آسون میشه.

-          ثانیاً خداوند خیلی مهربونه و دلسوز افراد تحت ولایتش(ینی بندگانش) هست به خاطر همین نه تنها دستوراتی میده که ماها قدرت انجامشون رو داشته باشیم، بلکه علاوه بر اون شیرینی اطاعت رو هم در دل بندگانش قرار میده... ینی انسان وقتی از دستورات خدا اطاعت می کنه، اولاً حس سبکی و تعادل می کنه(چون دستورات خدا با فطرت انسان هماهنگه) ثانیاً خدا بهش پاداش میده... بنابراین اطاعت از خدا و ولایت پذیری بر انسان خیلی آسون میشه.

-          ثالثاً خدا به تک تک ماها توجه داره و هر دستوری رو با توجه به شرایط هرکس بهش میده و برا همه یه نسخه ی واحد صادر نمی کنه، اینجوری انسان مطمئن میشه که یه گوسفند از یه گله نیس! بلکه خدا برای خود خود خود اون فرد برنامه داره و جوری دوستش داره که انگار تنها بنده شه... یه نیم نگاهی به رساله های احکام بندازی، این قضیه به وضوح توشون دیده میشه... وقتی از این منظر به دستورات خدا نگاه کنی، می بینی که اطاعت از خدا و ولایت پذیری بر انسان خیلی آسون میشه.

-          رابعاً خدا صبوره... به انسان فرصت میده تا اعتمادش به خدا که ولی اون هست، جلب بشه... انسان شاید تئوری بدونه که باید حرف های خدا رو گوش کنه، ولی در عمق قلبش هنوز اون یقین به وجود نیومده که هرچی خدا میگه درسته و به نفعشه، بنابراین خیلی وقتا انسان به حرف خدا گوش نمیده و به دستوراتش عمل نمی کنه و می خواد از علم و توانایی خودش استفاده کنه... اما اگه دقیق بشیم تو سیستم هدایت خدا، می بینیم که خدا بهمون فرصت میده تا ثابت بشه بهمون که خدا هرچی میگه درسته... زمان اعتماد انسان ها به خداوند و دستوراتش، یکسان نیس... برای یکی این اعتماد در سن 17 سالگی به وجود میاد، برای یکی در سن 70 سالگی! ما آدما چند بار که سعی کردیم راه خودمونو بریم و دیدیم که سرمون به سنگ خورد، مطمئن شدیم که خدا بهتر از هر کسی میدونه، پس ولایت پذیرتر شدیم... این اعتماده که شکل بگیره، اطاعت از خدا و ولایت پذیری بر انسان خیلی آسون میشه.

-          ...

 حالا من به شما پدرها و شوهرها هم همین خصوصیات رو پیشنهاد می کنم...

پیشنهاد می کنم عادل باشید و دستوراتی به همسر یا فرزندانتون ندید که کمرشون زیر بار اون دستور بشکنه یا دستوری ندید که برای انجام دادنش اینقد به سختی بیفتن که از پدر و ولایت پدر (یا همسر و ولایت همسر) متنفر بشن و همون یکم اطاعتی هم که از خدا می کردن، بذارن کنار! رعایتشون رو بکنید و توانایی ها و احساسات شون رو درک کنید. یادتون نره شما پناه زندگی اون ها هستید. (مولا علی علیه السلام خطاب به مردها فرمود: در هر حالی با زنان تان مدارا کنید، آن ها نزد شما امانت های خدا هستند، آزارشان نرسانید و بر آن ها سخت نگیرید)

پیشنهاد می کنم دلسوز و مهربان باشید و دستوراتی رو که میدید، برای همسر یا فرزندانتون (با جایزه، تشویق، خوش خلقی، قربون صدقه و ...) شیرین کنید تا بتونن راحت تر اطاعت کنن...یادتون نره که شما ملجاء عاطفی خانواده تون هم هستید. (امام صادق علیه السلام فرمودند: حق زن بر شوهر ، غذا دادن ، لباس پوشاندن ، با او خوشرفتاری کردن و رو ترش نکردن است اگر مردی چنین رفتاری نماید ، وظیفه شرعی خود را در ازای حقوق همسرش به انجام رسانیده است.)

پیشنهاد می کنم وقتی می خوایید دستوری بدید، یه چیز کلی نگید و دستورات مطلق ندید. حتتتتماً ظرفیت و شرایط همسر یا فرزندتون رو بسنجید و حتی تو حرفاتون اشاره کنید که بدونن شما شرایط شون رو درک می کنید و ظرفیتشون رو در نظر گرفتید... اینجوری راحت تر می تونن اطاعت کنن و ولایت پذیر باشن... یادتون نره که شما بزرگ ترین عاشق و دلداده توی خونه تون هستید.(امام صادق علیه اسلام: هر کس از دوستان ما باشد به ‏همسرش بیشتر اظهار محبت می کند.)

پیشنهاد می کنم صبور باشید و فرصت بدید به همسر و فرزندانتون تا اعتمادشون به علم و دانایی و آگاهی شما جلب بشه... اگه یهو یه چیز گنده ازشون بخوایین که با عقلشون جور در نیاد، قطعا حرف شما رو گوش نمی کنن، و حتی اگه اینو به خودتون نگن، در عمل می پیچونن... اجازه بدید کم کم خودشون بفهمن و بهشون اثبات بشه که خیلی وقتا شما چیزاییو می دونین که اونا نمی دونن، تجربه هایی دارید که اونا ندارن، ابعادی رو می بینید که اونا نمی بینن...بهشون فرصت بدید... گاهی زمان می بره که بهشون اثبات بشه که اعتماد به شما و دانسته ها و تشخیص هاتون، به نفعشون و به نفع کل خانواده ست. اگه یه وقت اون اوایل حرف شنوی نداشتن یا در برابر بعضی دستورات شما مقاومت می کنن، فوری انگ ولایت ناپذیری و سرکش بودن و ناسازگار بودن و ناخلف بودن رو بهشون نزنین... بهشون فرصت بدید... بذارید زمان آروم آروم اقتدار شما رو تو ذهن و قلبشون بسازه و تثبیت کنه... یادتون نره که شماها هم بارها حرف خدا رو گوش نکردید و وقتی سرتون به سنگ خوردید، تازه فهمیدید خدا همه چیو بهتر از شما میدونه... یادتون نره که شما قهرمان و تکیه گاه خانواده تون هستید.(مولا علی علیه السلام: همیشه با همسرت مدارا كن، و با او به نیكی همنشینی كن تا زندگیت باصفا شود)

امیدوارم مردهای جامعه ی ما روز به روز به وظایف و تکالیف شون بهتر و بیشتر آشنا بشن و اون ها رو عملی کنن و زن های جامعه هم قدر مرد بودن این مردها رو بدونن... چیزی که تو دنیای امروز، مث یک دُر گرانبها نایاب شده...

توضیحات: حالا من هی از واژه ی دستور استفاده کردم تو متن بالا، یه عده باز نیان از حقوق زنان و دیکتاتوری تاریخی مردان صحبت کننا!!! گاهی یه »روسری تو بیار جلوتر»، «کاش اینجور مواقع این تیپ حرفا رو نزنی تو جمع»، «عزیزم، نمی شه لطفا یکم زودتر از سر کار بیای خونه؟» «بهتر نیس اجازه بدی در مورد مسائل مالی خودم تصمیم بگیرم؟» «اگه از من بپرسی، این لباسو تو مراسم امشب نپوشی بهتره»، «من بیشتر اینجوری می پسندم که..» و جملاتی از این دست هم یه جور دستوره دیگه... قرار که نیس دستور الزاما با تحکم و درشتخویی و داد و فریاد صادر بشه که! اتفاقاً مردی که مرد باشه، با نرمی و لطافت و مهربونی خواهشش رو بیان می کنه، نه با تحکم(چون داد و فریاد و تهدید و زورگویی نشونه ی ضعف طرفه)، و البته زن خوب زنیه که خواسته های همسرشو با همین بیان نرم و مهربانانه و بعضاً غیرمستقیم برآورده کنه و حق ولایت رو به جا بیاره و نذاره کار به خشونت و تندی و داد و فریاد برسه.



[ جمعه 30 تیر 1396 ] [ 14:18 ] [ *برف دونه* ] نظرات

تو مملکت ما چه خبره؟!!!

طرف مبلغ رسمیه(ینی تبلیغ اسلام می کنه در کشورهای غیراسلامی)، خارج از کشور کار می کرد، برام درددل می کرد که این دولت کارشونو کساد کرده، نمیذاره کارشونو راحت انجام بدن، هی چوب لای چرخ شون میذارن، هی اخطاریه میدن از طرف سفارت بهشون...

میگفت سفیر ایران تو اون کشور بهش نامه تذکر زده که حق نداره "علیه اسرائیل" صحبت کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زمون شاهه مگه؟!!

خدای من!!!



[ جمعه 30 تیر 1396 ] [ 09:00 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یکی از جاهایی که چند وقته می خواستم برم تو اصفهان، باغ خزندگان بود... تصورم از این باغ، یه محیط حرفه ای بود که توش از خزندگان مشهور ایران و جهان نگهداری می کنن و ما می تونیم از نزدیک همه شونو ببینیم و در صورت امکان لمسشون کنیم... به خاطر همین خیلی عطش داشتم که برم... اما فرصت نمی شد...

من از بچگی عاشق خزندگان، مخصوصاً مار بودم و یادمه "مار" موجود مورد علاقه م در نظام خلقت بود! ... قدرت، جذبه و ابهت مار در عین داشتن آرامش و تمرکز و دقت، همیشه این موجود خارق العاده و زیبا رو برام جذاب می کرد... یادمه در سنین نوجوانی کتاب های زیادی از خزندگان می خوندم و هروقت تو حیاط خونه ی مادرجون اینا یا تو مزرعه شون ماری پیدا می شد، تلاش می کردم بگیرمش...

تو سفر اخیرم به اصفهان فرصتی پیش اومد تا برم از این باغ در اصفهان(که مکانش نزدیک همون باغ پرندگان هست) دیدن کنم... جالب بود... پیشنهاد می کنم بری... هرچند با تصورم خیلی فاصله داشت... محیط این باغ اصلاً تخصصی و حرفه ای نبود و خزندگانی که توش نگهداری می کردن، مث سایر حیوانات باغ وحش های ایران، شاداب نبودن... فک می کردم باید مارهای زیادی نگهداری کنن تو این مجموعه ولی اینطور نبود، بسیاری از مارهای مشهور و زیبای دنیا، در این مجموعه حضور نداشتن... و متاسفانه حتی توضیحاتی که برای بعضی از جانورهای این باغ نوشته شده بود، از نظر علمی صحیح نبود.

با این حال، به نظرم ارزششو داشت و اگه گذرت به اصفهان خورد، پیشنهاد می کنم ببینی این باغ زیبا رو...  عکس های این مجموعه رو در صفحه ی اینستاگرامم گذاشتم.

توضیحات1: اگه کیفیت عکس ها پایینه، یکی به خاطر کمبود نور محیط هست، یکی هم به دلیل کثیفی شیشه هایی که خزندگان در پشتشون قرار داشتن!

توضیحات2: مار کبری خیلی برامون مایه گذاشت و خیلی بهمون حال داد که در صفحه ی ایسنتاگرامم فیلمشو خواهی دید :)



[ شنبه 17 تیر 1396 ] [ 14:35 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...


خیلی ها ایراد می گیرن که جامعه ی ما با این که نظامش اسلامیه و مردمش هم مسلمونن، ولی اونطور که باید بانوانش با حجاب انس ندارن و میزان بدحجابی توش خیلی بالاست...

بله، منم موافقم که جمهوری اسلامی هرگز نتونست اونطور که باید حجاب رو تبیین و تدریس کنه برای بانوانش... اما با این حال وضع حجاب بانوان تو ایران خیییییییییییلی بهتره تا وضع نگاه آقایون! قبول داری؟!

اگه حجاب لااقل بین دختر مذهبی ها رایج و پذیرفته شده ست، بحث نگاه اصصصصصصلاً جا نیفتاده بین پسر مذهبی ها... 

در این موضوع، تقریباً میشه گفت وضع جامعه فاجعه ست!

متاسفانه این عدم تعادل در کشور ما خیلی کار رو خراب کرده...

از بچگی تو خانواده های مذهبی برا دختربچه ها چادر می دوزن و کلی تشویقشون می کنن به چادر سر کردن... اما تو تا حالا دیدی پسربچه ای که مادرش تشویقش کرده باشه که نگاه نکنه به خانم ها؟ یا لااقل زل نزنه تو چشم هاشون؟! طرف خودش مذهبیه، چادریه، کلی مقیده، بعد پسر ده دوازده سالشو ور میداره میاره آرایشگاه زنونه!!!!!!!!!! :|

پسرها اغلب در خانواده های مذهبی کاملاً ول بار اومدن، دقیقا بر عکس دخترها... موضوع نگاه، موضوع بسیار مهمیه در اسلام ولی در عجبم که نه تنها نهادهای آموزشی و فرهنگی و تربیتی ما کاری در این زمینه انجام ندادن، بلکه خود خانواده ها هم انگار مث اینکه خیلی براشون مهم نیس... علتش رو البته میشه حدس زد...خانواده ای که مذهبی باشن ولی دخترشون بدحجاب باشه، چون این پوشش در ظاهر این دختر پیداست، موجب بی آبرویی اون ها میشه و با خودشون فک می کنن که الان مردم چی میگن!! ولی پسرشون اگه هیز هم باشه، کسی نمی فهمه، پس خیلی مهم نیس!!! معیار فقط حرف مردمه!!!! :-/

نکته ی جالب قضیه اینه که خیلی از پسرمذهبی ها طلبکارن! میگن زن ها باید خودشونو بپوشونن!!! زن ها خودشونو بپوشونن که شما راحت چشم هات ول بچرخه؟!!! پس وظیفه ی تو چی میشه؟! یادت رفته در سوره ی نور خداوند اول به توی مرد گفته چشم هاتو فروببند، بعد تو آیه ی بعدی به زن گفته خودتو بپوشون؟!!! یادت رفته؟!

نذارین وارد فضای مجازی بشم که دلم خونه!!!

پسری که تو فضای مجازی مراقبت نمی کنه از چشم هاش، هیچ فرقی نداره با دختری که تو فضای مجازی عکس های بی حجابشو بذاره، هرچند تو جامعه محجبه باشه...

اصل بر کنترل هوای نفسه... زن ها برای داشتن پوشش اسلامی خیلی باید پا روی هوای نفسشون بذارن(هم سختی های فیزیکی محجبه بودن، هم کنترل میل زن به خودنمایی و جلوه گری، هم طعنه شنیدن ها و غیره در جامعه ی امروز) به همین نسبت هم مردها باید پا رو هوای نفس بذارن و نگاه هاشون رو کنترل کنن و اینو عین نماز عین روزه عین لمس نکردن بدن زن نامحرم، بر خودشون واجب بدونن... اما آیا اینطوره؟! من از آقایون می پرسم... آیا واقعا همینطوره؟! آیا این عفت نگاه در سبک زندگی پسرای مذهبی جامعه ی ما جا افتاده؟!!

نگاه در مردان با پوشش در زنان متناظره و من در عجبم که چرا این دو کفه ی ترازو در جامعه ی ما در حالت تعادل نبوده هیچ وقت، خصوصاً در حیطه های آموزشی و تربیتی... شاید از هر صد تا بنر و پوستری که نوشته خواهرم حجابت، یکی ش ننوشته برادرم نگاهت!

اصلا به نظر من اگه از اول انقلاب به جای تاکید بر پوشش زن ها، گیر میدادن به نگاه مردها، الان اوضاع بی حجابی زن ها اینقد افتضاح نبود... اینو جدی میگم... بهش فک کن! چون اگه پسرا یاد می گرفتن نگاه نکنن، هیچ دختری حس نیازش به دیده شدن رو در خیابون و بازار و دانشگاه ارضا نمی کرد! چون می دونست کسی بهش توجه نمی کنه!

منتها لامصب مشکل اینجاست که نمیشه کسیو متهم کرد به نگاه کردن به نامحرم! یه چیزی نیس که بشه روش نظارت کرد یا مچ کسیو گرفت... مگه اینکه طرف خیلی تابلو بازی در بیاره... اما پوشش یه مسئله ایه که در ظاهر آدم دیده میشه... بنابراین همه حس کردن بهتره به پوشش زن ها گیر بدن چون آسون تره!! :|

باید پسرهای مذهبی رو جوری تربیت کرد که اگه در جامعه همه هم بدحجاب باشن، اون گناهی مرتکب نشه... نه که بی تقوایی خودش رو نبینه و فقط خانم ها رو متهم به بی تقوایی کنه... این فرهنگ غلط موجب بدحجاب تر شدن خیلی از خانم ها هم شده حتی... چون فک می کنن فقط خودشون باید سختی بکشن(پوشش اسلامی سختی داره، کسی نمی تونه انکار کنه این سختی رو) تا پسرا راحت باشن! به همین دلیل بارها ما از دخترای بدحجاب می شنویم که میگن خب پسرا به گناه میفتن که میفتن! تحریک میشن که میشن، به درک! مشکل خودشونه...!! و اینجوری میشه که فلسفه ی حجاب کلا به حاشیه می ره!

باباهه از همون بچگیِ دخترش، بهش گیر میده که چی بپوش چی نپوش... بعد به پسرش یکی از مهم ترین مسائل اسلام، ینی عدم نگاه به نامحرم و کنترل چشم رو یاد نمیده... این فاجعه ست... خب واضحه که اون دختر، در اون خانواده حس نابرابری جنسیتی بکنه... و حس کنه خدا و اسلام –نعوذ بالله- بهش ظلم کردن!

پوشش زن ها در جامعه همونقد مهمه که نگاه مرد ها...

بذار خیلی رک بگم! پسر مذهبی هایی که برای ازدواج دنبال دختر چادری و محجبه و عفیف می گردن، لطفا اول مطمئن بشن که عفت نگاه خودشون اوکی هست یا نه! این دو تا رابطه ی متناظر باهم دارن و اگه کسی نگاهشو کنترل نکنه، مطمئن باشه که زنش هم حتما طعمه ی نگاه های مردان نامحرم خواهد شد...

از ما که گذشت، ولی بیا اگه پدر یا مادر شدیم، قبل از یاد دادن نماز و روزه به پسرهامون، کنترل چشم رو بهشون یاد بدیم.


Image result


[ دوشنبه 12 تیر 1396 ] [ 23:55 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر

برف دونه! این زبانت، فقط همین زبانت، آخر جهنمی ت می کنه... ببین من کی گفتم...!! :|

توضیحات:  :(



[ دوشنبه 12 تیر 1396 ] [ 23:45 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


[ یکشنبه 4 تیر 1396 ] [ 05:30 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 94 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...