!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




تا میگن «مادر» ، یاد چی میفتیم؟

انصافا یه لحظه فک کنین...اولین چیزی که یادش میفتین چیه؟ (کامنت کنین لطفا)

سال هاست که تمام اشعار و کتب و ترانه ها و برنامه های تلویزیون و ... همه و همه صرفا حس غم و ایثار و از خودگذشتگی رو در مورد مقام مادر بهمون القا می کنه... یه جوری که تو ناخودآگاه همه مون جا افتاده که  مادری یه کار وحشتناک سخته و وقتی مادر بشیم، دیگه نمی تونیم به خودمون و علاقه هامون و خوشی هامون برسیم... یه جور کنیزی! ... بنابراین هروقت حسابی خوش گذروندیم و عشق و حالمونو کردیم و درسمونو خوندیم و فعالیت های اجتماعی مون به ثمر رسید و ... اون وقت شااااید وقتش باشه که مادر بشیم!! خب به هر حال تصور همچین زندگی ای سخته دیگه! فکرشو بکن قراره تماما به فکر یکی دیگه باشی، دائما تر و خشکش کنی، تمام وقتت مال یکی دیگه باشه، هیچ فرصتی برا خودت و تفریحاتت و علاقه هات و فعالیت هات نداشته باشی، دائما در حال حرص خوردن و غمخوار بودن باشی و غم های خودتو فراموش کنی... سلطان غم، مادر!! :| با این وجود واقعا چرا آدم باید عمر و جوونی و لذت و شادی شو بفروشه به این همه دردسر و غم و حرص و فداکاری؟!

اعتراف می کنم تا قبل از به دنیا اومدن مهدی، منم فقط همین حسو به مادر شدن داشتم و خودمو آماده کرده بودم برای یک دنیا سختی و مسئولیت و خداحافظی با خوشی و راحتی و تفریح و مسافرت...

اما وقتی مهدی به دنیا اومد، عجایب زیادی از همون اول کار بهم نشون داده شد که قابل وصف نیست.

هنوزم که هنوزه با خودم فک می کنم که چرا در تمام این سال ها کسی به ما نگفت که مادری اصلش یک لذت محضه که هیچ چیز دیگه ای نمی تونه این لذتو برامون تولید کنه، فقط یکم سختی و تلاش لازمه کنار این لذت... چرا کسی به ما نگفت مادر بودن تماما شادیه، فقط گاهی که پاره ی تنت اذیت میشه، تو هم غصه دار میشی... چرا کسی به ما نگفت هرچی تو عمرت خندیدی بنداز یه طرف، خنده های از ته دلی که بچه ت باعث و بانی شه، یه طرف!

من، به عنوان یه مادر، تکذیت می کنم هر چی تا الان درمورد مادری بهمون گفتن!

مادر بودن یک حس بکر و نابه، سرشار از لذت و شادی و اعجاز و زیبایی و شگفتی و تفریح و خوشحالی... فقط گاهی یه سختی هایی داره که اونم همه ش قابل حله و همه ش شیرین و جالبه... کدوم لذت رو در دنیا می شناسین که سختی کنارش نداشه باشه؟

امروز روز مادره... خدا رو شاکرم که بهم فرزندی هدیه داد تا طعم شیرین و خارق العاده ی مادر بودن رو بچشم... خدا رو شاکرم که اجازه داد یکی از بزرگ ترین لذت های عالم رو بچشم...

امروز، روز میلاد بهترین بانوی دو عالمه... بانویی که گره های بزرگ رو باز می کنه... بانویی که معشوق خالقه... به حق این بانوی بزرگ، که حق مادری برگردن همه ی بچه شیعه ها داره، از خدا می خوام تا این لذت ناب رو به همه ی زوج هایی که دلشون بچه می خواد، بچشونه... از خدا می خوام تا فرزندانی پاک و سالم و صالح نصیب همه ی زوج های جوون بکنه... از خدا می خوام همه ی دختران و زنان سرزمین ما در پناه حضرت زهرا، پاک و مومن و عفیف و زیبا و موفق و والا بمونن...

و از خدا می خوام که کمکم کنه تا قدر لحظه لحظه ی زیبای مادر بودن رو بدونم...

مادر شدن تازه اول راهه... از خدا می خوام به حق صاحب این روز، توفیق نائل شدن به مقام والای مادری رو در عالی ترین درجه ش بهم عطا کنه ان شاءالله...

آمین...

توضیحات: این روز رو به طور ویژه به مادران شهدا تبریک میگم...مادرانی که هیچ وقت نمی تونیم حتی یه ثانیه از عمرشون رو بفهمیم... و هرگز نمی تونیم حقی که بر گردن ما دارن، ادا کنیم...



[ شنبه 26 بهمن 1398 ] [ 19:46 ] [ *برف دونه* ] تبریک

24 بهمن یه دورهمی خاطره انگیز و عالی داشتم با عزیزای دلم، بر و بچه های ماهِ کانون 313 دانشگاه امیرکبیر، از قدیمی ترین اعضا تا جدیدترینشون، تو کافه قرار... یه تعداد هم نمی تونستن بیان که واقعا جاشون خالی بود... این دورهمی در واقع یه جور تجدید میثاق(!) بود با آرمان های کانونی که ۱۰ سال پیش تو دانشگاه تاسیسش کردیم... کانونی که رسالتش رو "معرفی اسلام ناب به سراسر عالم" تعریف کرده و تا به امروز با همه ی پستی ها و بلندی هاش، الحمدلله تونسته هنوز توی همون خط مستقیمش باقی بمونه... و نسل به نسل جوون هایی خلاق و مومن و مجاهد رو دور هم جمع کنه... این کانون عملا شده مرکز فعالیت های اسلامی بین الملل دانشگاه صنعتی امیرکبیر...

خب دورهمی دوستانه زیاد پیش میاد برام ولی اینو نوشتم که خاطره ش بمونه... که بیست تا جوون قد و نیم قد، که شش تامون خانم بودیم، به همراه دو تا نی نی (مهدی و ملیکا) تقریبا کل کافه رو گذاشتیم رو سرمون! و از ساعت ۱۱ صبح تا ۴ بعد از ظهر اونجا بودیم!! انصافا اصن نفهمیدم زمان چجوری گذشت... بودن با این جوون های پاک و مومن و سرزنده و شاد و شیطون و البته خلاق و بااستعداد و پرتلاش حقیقتا روح امید و نشاط رو به زندگی م تزریق می کنه... وقتی باهاشون هستم، یادم میره پیر شدم!

کافه قرار بخشی از مجموعه فرهنگی سرچشمه هست که پایین تر از میدون بهارستان قرار داره؛ در واقع کافه رستوران بود؛ یه محیط دوست داشتنی و راحت که هم میزصندلی داشت، هم تخت، هم حیاط داشت هم حوض و یه فروشگاه بزرگ اسباب بازی برا سنین مختلف بچه ها. خیلی جای مناسبی بود. ما ۲۰ نفر کل تخت رو اشغال کرده بودیم و موقع ناهار همونجا سفره انداختیم. جای ساکتی نبود که برا شلوغ کردن ها و بحث هامون معذب باشیم...کسی کاری به کارمون نداشت... هواشم تازه و خوب بود و دودی نبود. قیمتاشم نه گرون بود نه ارزون... میشه گفت یه کافه ی متوسط بود.

Image result for کافه قرار

اینم بگم که کانون ۳۱۳ یه کانون مستقل دانشجوییه و برا عضویت در اون، لازم نیس حتما امیرکبیری یا حتی دانشجو باشی... کافیه دغدغه ی معرفی اسلام به خارج از مرزها رو داشته باشی... هم می تونی بهمون تو فعالیت ها کمک کنی و هم می تونی فقط مخاطبمون باشی و از کارگاه ها و کلاس ها و برنامه ها استفاده کنی... پیشنهاد می کنم پست های اول کانال مونو بخونی تا با این کانون بیشتر آشنا بشی.

آدرس کانال کانون ۳۱۳ در تلگرام، بله و سروش: @aut313

آدرس صفحه مون در اینستا: @aut_313


توضیحات: راستی تشکر ویژه از همسرای فداکارمون، بابای مهدی و بابای ملیکا که بچه ها رو نگه داشتن تا ما اونجا راحت به جلسه مون برسیم.



[ جمعه 25 بهمن 1398 ] [ 20:17 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

توفیق شد یکی از دوستای مجازی م رو که اهل هند هست، دوشنبه زیارت کنم که با خانمش اومده بود ایران... این برادر مومن و شیعه رو سال هاست که می شناسم و به وجودش واقعا افتخار می کنم... سختی هایی که این بچه ها در یه کشور غیرمسلمون می کشن، و تلاش هایی که برای حفظ دین و تبلیغ اون در بلادشون می کنن، واقعا حیرت انگیز و ستودنیه...

این برادر هندی 4 سال پیش هم اومده بود ایران برا اولین بار (4 سال پیش شرح مفصل این دیدارو تو همین وبلاگ نوشته بودم) و با اینکه خیلی وقتش محدود بود، تونسته بودم یه ساعت ببینمش... حالا بعد از 4 سال دوباره اومد ایران تا حضرت امام رضا و حضرت معصومه رو زیارت کنن... 6 ماهی میشه ازدواج کرده حدودا...خانمش رو نمی شناختم و بسیار مشتاق دیدنش بودم...

توی برنامه ی کاروانشون اصن تهران گنجونده نشده بود...بهم گفته بود سعی می کنه یه سر بیاد تهران که من و همسرم رو ببینه... همسرم رو از زمان مجردی می شناخت...ولی نمی دونست ما باهم ازدواج کردیم!

به دلیل این که خانمش بارداره و تو این سفر یکم اذیت شده بود، بهم گفت متاسفم که نمی تونم بیام تهران... خیلی ناراحت شدم...براش کلی هدیه خریده بودم... دوس داشتم خانمشو حتما ببینم... می خواستم ببینم این پسر مومن و فعال و خوش اخلاق با کی ازدواج کرده...می گفت کاش میشد تو یه سر بیای قم...

خدا رو شکر همسرم لطف کرد و مرخصی گرفت (تشکر ویژه همسر جان) و روز دوشنبه برا دیدنشون باهم رفتیم قم... و تو حرم باهم قرار گذاشتیم... وقتی ما دو تا رو باهم دید، اینقد ذوق زده شده بود که نگو...خیلی خوشحال شد.. منم خیلی خوشحال شدم که دیدمشون... چقد خوب بود دیدار یه زوج هندی دوست داشتنی و مومن...

کلی نشستیم صحبت کردیم... از دین، از فرهنگ، از سیاست، از اوضاع کشمیر، از حاج قاسم، از عین الاسد، از جنگ رسانه ای، از نی نی دار شدن، از جشن عروسی هامون...

این وسط مهدی هم گاهی گوش میداد، گاهی می خندید، گاهی جیغ می کشید و البته یه جا دیگه بچه م خوابش برد!

واقعا روز خوبی بود... کلی شارژ شدم...

حقیقتا اسلام ناب، هر مرزی رو بی معنی کرده... وقتی با دوستان خارجی مومنم صحبت می کنم، حقیقتا یادم میره که از کشورهای مختلفی هستیم... اینقدر قلب ها به هم نزدیکه که حد نداره... امیدوارم زنده باشم و ببینم روزی رو که تمام مرزهای عالم برداشته میشه و همه ی ملت ها آزادانه و مومنانه باهم صمیمی و یکدل می شن و در صلح و صفا و آرامش در کنار هم زندگی می کنن و از حق و حقیقت پیروی می کنن...به امید اون روز...



[ چهارشنبه 23 بهمن 1398 ] [ 07:49 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

« فرمانروایى آسمان ها و زمین از آنِ خداست؛ هر چه بخواهد مى‌آفریند؛ به هر كس بخواهد فرزند دختر و به هركس بخواهد فرزند پسر مى‌دهد. یا آنها را پسران‌ و دخترانى‌ توأم با یكدیگر مى‌گرداند، و هر كه را بخواهد عقیم مى‌سازد. اوست داناى توانا»      آیه ی 41 شورا

برای زوج هایی که می خوان بچه دار بشن، کتاب «ریحانه بهشتی» اولین و مشهورترین کتابیه که معمولا معرفی می کنن... یه کتاب خوب و جامع که توصیه های معنوی و پزشکی و بهداشتی خوبی رو از قبل از باردار شدن گفته تا بحث های تربیتی دوران شیردهی

Image result for ‫کتاب ریحانه بهشتی‬‎

من همه شو خوندم... نمیگم خالی از ایراده ولی کتاب خوبیه و به نظرم می تونه دید خوبی به زوج های جوون بده.

ان شاءالله خداوند هرچه زودتر مجردهای عفیف مونو متاهل کنه و به متاهل هامون، بچه های سالم و صالح و زیبا بده.



[ چهارشنبه 2 بهمن 1398 ] [ 12:38 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

(ادامه ی پست قبلی)

و مسئله ی دیگه، قلب های ماست... ما رو چه شده که در قلبمون این چنین ابهت و بزرگی و خدایی قائل شدیم برای آمریکا؟ که وحشیانه ترین، ضدقانون ترین، بی کلاس ترین و جنایت کارانه ترین اعمال شون رو بد نمی دونیم و سر هر واقعه ای بهش حق میدیم و کشور خودمون رو مقصر می دونیم؟! این حجم از آمریکا پرستی و غرب پرستی و خودضعیف بینی و بی غیرتی ریشه در کجای اعتقادمون داره عزیز من؟!

آمریکا سردار بزرگ ایرانی رو که در قلب های ایرانی ها و کل مردم آزاده ی دنیا جا داشت و از بین برنده ی داعش بود (داعشی که من و تو فقط براش جوک می ساختیم و هرگز وحشتی که مردم دنیا حتی اروپایی ها ازش داشتن رو حس نکردیم در حالی که بیخ گوشمون بود)، به شکلی (طبق تعاریف حقوق بین الملل)کاملا تروریستی و 11 هزار کیلومتر دورتر از کشور خودش به قتل رسونده، و تو ایراد میگیری که اصن قاسم سلیمانی توی عراق چیکار میکرد؟!!!! نمیگی آمریکا توی عراق چه غلطی می کنه میگی قاسم سلیمانی توی عراق چیکار می کردددد؟!!!!!! من حاضرم قسم بخورم که اگه هواپیمای مسافربری ما به جای سپاه رسما توسط آمریکا زده می شد، باز به آمریکا حق می دادی و می گفتی تقصیر خودمونه خب، چهل ساله داریم میگیم مرگ بر آمریکا!!!! چرا واقعا؟! کجای قلبتو فروختی که اینطور بت پرست شدی؟! خدای تو آمریکاست، متوجهی؟! می دونی کجا واستادی دوست من؟! حواست هست؟!...

نقد داشتن به مملکت و حکومت و سپاه بحثش جداست... ما همه نقد داریم... کسی که ایرادی نبینه، متعصبه... منی که با دلی زخم خورده و دردمند این متن طویل رو که داغ دل این دو هفته ی اخیره نوشتم، نه عاشق این دولتم، نه حامی صدا و سیما، نه طرفدار این مجلس و نه در مقام دفاع از خطای انسانی سپاه... من بحثم چیز دیگه ایه. بحث من مسخ شدن قلب ها و عقل هاست در این معرکه ی پرهیاهوی جنگ رسانه ای... احمقه هر کس که چنین جنگی رو نبینه... ما اونقدر که داریم در جنگ رسانه ای تلفات می دیم، نه در جنگ نظامی نه در جنگ اقتصادی و نه در جنگ سیاسی و امنیتی تلفات نمیدیم. عزیزان ما دارن یکی یکی مسخ میشن... و ما فقط نظاره گریم...

در روایات زیاد تاکید شده که آیت الکرسی رو خیلی بخونین... هر روز...هر شب... بعد از هر نماز... در هر موقعیت مهم و خطیر... تا حالا به این بخش مهمش دقت کردی: «فَمَن یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللَّـهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انفِصَامَ لَهَا: پس هر كس به طاغوت كفر ورزد، و به خدا ایمان آورد، به یقین، به دستاویزى استوار، كه آن را گسستن نیست، چنگ زده است.» 

اول کفر به طاغوت بعد ایمان به خدا!

مشکل اینجاست... تا وقتی عزیزان ما فقط به خدا ایمان داشته باشن ولی به طاغوت کفر نورزن(و طاغوت رو قبول داشته باشن) به همین راحتی مسخ میشن، به همین راحتی برده میشن... 

کفر به طاغوت طبق این آیه، جلوتر از ایمان به خدا باید باشه... به خاطر همینه که ما می بینیم مثلا در این مسئله ی اخیر، خیلی از آمریکایی ها، انگلیسی ها و کانادایی ها از همون اول کار، مقصر این اشتباه سپاه رو رسما دولت تروریستی آمریکا دونستن و گفتن اگه آمریکا از اول ژنرالشونو نمی کشت، این تنش ها پیش نمیومد که پدافند هوایی ایران مجبور بشه در حساس ترین سطح خودش قرار بگیره... تحلیلی که ما حتی از حزب اللهی ترین ایرانی ها هم نشنیدیم!!!

شاید به خاطر همین تیکه ی استراتژیک از آیت الکرسی بود که وقتی فیلم ماندگار «بازمانده» رو می خواستن تو بعضی از کشورهای عربی حوزه ی خلیج فارس اکران کنن، به تهیه کننده ش گفته بودن به شرطی اکرانش می کنیم که اون بخش آخرش رو که صفیه با لهجه ی عرب آیت الکرسی می خونه، حذفش کنین!!!

بله...اول کفر به طاغوت...بعد ایمان به خدا...

خیلی از مردم دنیا به کفر به طاغوت رسیدن، البته رسانه ای ندارن که ما بشناسیمشون... اما یه روزی جهان به دست همین انسان های آزاده و آزادفکر دنیا فتح میشه...امیدوارم اون روز رو ببینم...

 



[ یکشنبه 29 دی 1398 ] [ 12:39 ] [ *برف دونه* ] خون دل

(ادامه ی پست قبلی)


یه عده ی زیادی هم که فقط مصیبت می خونن... ما همه بدبختیم...ما خیلی بیچاره ایم... فردا صبح پاشیم ببینیم باز چه خبر بدی قراره بیاد... ما خیلی ضعیفیم... آمریکا خیلی قویه... ما خنگیم! ما دروغگوییم! ما جنگ طلبیم... کاش تو این کشور به دنیا نیومده بودم... کاش اینجا نفس نمی کشیدم و الی آخر... :|

...

اوففففف... اینقد دیدم از این نمونه ها این روزا که واقعا سرم سوت می کشه...

فقط هم نوشته های مربوط به منتقدین و مخالفین حکومت مدنظرم نیستا... حزب اللهی ها هم دست کمی ندارن... از نشر حرف های احساسی بی منطق بگیر تا توصیه به خوندن فلان دعا و بهمان ذکر (که اصن معلوم نیس از کجا اومده) تا فحش و طعنه و تیکه به نظرات مخالف و همه رو یه کاسه کردن با ضدانقلاب و دشمن تا نشر دروغ ها و حرفای بی اساس و غلوهایی که به بعضی از مسئولین نظام نسبت می دن و به قول خودشون دارن دفاع می کنن... چرا واقعا؟! آخه چرا؟! این همه خدا تو قرآن نمیگه چرا تعقل و تفکر نمی کنین؟!!!!

شاید شما بگی ولش کن خون خودتوکثیف نکن... بیخیال باش... این روزام می گذره ...حرص نخور...

ولی راستش من دلم گرفته... این چیزایی که نوشتم، مربوط به شبکه های معاند و پیج سلبریتی ها و پیج های پرفالوری که از جاهای مشخصی خط می گیرن و رسما کار حرفه ای شون اینه که پست تولید کنن و نشرش بدن و برا این کارشون حقوق می گیرن، نبود... اینا همه نوشته های پیج های معمولی رفقا و دوستان و آشنایان و اطرافیان بود... من از این حجم از بی انصافی، از تعصب، از غریبه پرستی، از نبودن دشمن شناسی، از تکرار طوطی وار، من از این حجم از تعقل نکردن دلم گرفته... اینا همه عزیزای ما هستن... واقعا ما چمون شده که تا این حد برده شدیم در فضای مجازی؟!

وقتی شمایی که عزیز دل منی، بدون ذره ای تفکر، یه پست رو نشر میدی یا فوروارد می کنی یا به تبع از جمع، یه چیزی می نویسی که از قافله عقب نمونی، آیا نمی ترسی از خدایی که در قرآنش فرمود «و چیزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زیرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد.» ؟! اگه به قرآن اعتقاد نداری، آیا لااقل از بی خرد جلوه داده شدن خودت نمی ترسی که به خودت اجازه میدی عوامانه هر چیزیو تکرار کنی؟! آیا فکر نمی کنی دقیقا همون زمانی که داری سر تا پای مملکت و مملکت دوستان رو متعصب خطاب می کنی، خودت متعصب ترین آدم روی زمینی که به راحتی اجازه دادی مغزت رو به اجاره بگیرن؟! مغزت از این همه تناقض و دوگانگی هنگ نمی کنه واقعا؟! اگه این اسمش بردگی نیست، شما به من بگو اسمش چیه؟!


(ادامه در پست بعدی)




[ پنجشنبه 26 دی 1398 ] [ 17:32 ] [ *برف دونه* ] خون دل

خیلی ها به من گفتن چرا تو این همه بحران و ماجرا و داستان، هیچ واکنشی نشون نمیدی؟ هیچ موضعی نمی گیری؟! چرا هیچ پستی نمیذاری؟

خب موضع من که مشخصه ولی ترجیح میدم وقتی فضای مجازی به معنای واقعی کلمه شلم شوربا میشه و حسابی توش گرد و خاک بلند میشه، یکم صب کنم همه چی بخوابه بعد. چون تجربه نشون داده اینجور وقتا اصن عقل ها و چشم ها کار نمی کنه که بخوای حقیقتی رو بگی یا موضعی بگیری یا استدلالی بیاری یا توضیحی بدی!! همه فقط می خوان فحش بدن! یا سوت و کف بزنن! در واقع جامعه ی مجازی اینجور وقتا در هیجانی ترین حالت خودش قرار می گیره و خدا می دونه چه گناه هایی که این وسط انجام نمیشه...

تو رو نمی دونم ولی من این روزا غیر از شوکه شدن از این همه ماجرا که به سرعت پشت سر هم اتفاق افتاد، دلم گرفته...خیلی زیاد...چیزهایی این روزا شنیدم و خوندم که از کله م دود بلند شد! واقعا نمی تونم هضمشون کنم... چند نمونه شو نقل به مضمون توی عکسای 1 تا 3 رو ببین.

عکس یک

عکس دو

عکس سه

دیگه تو این آخرین ماجرا هم که نگم برات! سپاه خیلی خوش وجهه و دوست داشتنی بود در نظر یه عده، دیگه شد نور علی نور!... از فحش و لعنت و مصیبت خوندن و اظهارنظرهای فنی و موج سواری و ... بعضی ها هم که بعد از 72 ساعت تازه یادشون افتاد شمع روشن کنن و تسلیت بگن! عکسای 4 تا 7 رو ببین.

عکس چهار

عکس پنج

عکس شش

عکس هفت

همه هم که ماشاءالله کارشناس و خبره هستن در علوم مهندسی مخابرات، مهندسی رادار، مهندسی هوافضا، مهندسی پیشرانه، آشنا به تمام تاکتیک های جنگ الکترونیک، جنگ موشکی، انواع راهبردها و روش های پدافندی و آفندی، ... عکس شماره 8 رو ببین :|

عکس هشت

بعد همه هم گیر دادن که چرا دیر اعلام کردین! حالا منظورشون از دیر 72 ساعته!!! والا به خدا هیچ جای دنیا نیروهای مسلحش که نماد قدرت و اقتدار هر کشوری هستن، اونم کشوری که این همه دشمن و بدخواه داره، اگه همچین اشتباهی کنن، عمرا به این سرعت اعتراف نمی کنن... اونم با این تواضع! اصن اعتراف نمی کنن به خاطر مصلحت کشورشون! بابا طرف تو خونه ش یه حادثه ی ضایع پیش بیاد، یکم صبر می کنه، یکم بررسی می کنه، یکم فکر می کنه، یکم دودوتا چارتا می کنه، بعد به در و همسایه و فک و فامیل اطلاع میده! از یه مملکت چه انتظاری دارین شما آخه؟!

بعدشم، واقعا با 72 ساعت مشکل دارین شما؟! ینی اگه همون صبح چارشنبه اعلام کرده بودن، اون 180 نفر بیگناه زنده می شدن؟! چیزی از افتضاح سپاه کم می شد؟! شما لعن و نفرینت کاهش پیدا می کرد؟! نه والا! فقط یه سوژه از سوژه هات کم میشد! همین! عکس شماره 9 رو ببینین.

عکس نه


(ادامه در پست بعدی)



[ پنجشنبه 26 دی 1398 ] [ 13:42 ] [ *برف دونه* ] خون دل

تو رفتی و جز اینگونه رفتن هم انتظاری از تو نبود...

و قاتلانت پست ترین و شرورترین طاغوت های عالمند...

سردار دل ها...

روزی خواهد آمد که تمام منطقه، تمام کره ی زمین، شرق تا غرب عالم امن خواهد شد...

روزی خواهد آمد که اثری از جنگ و شرارت و کینه و کفر و نفاق نخواهد ماند...

روزی خواهد آمد که هیچ بمب و موشکی وجود نخواهد داشت...

روزی خواهد آمد که تمام مرزهای جغرافیایی از نقشه ها پاک خواهد شد...

روزی خواهد آمد که آزادانه در قدس نماز خواهیم خواند...

و عالم سرتاسر توحید خواهد شد...

آن روز، قطعا نام پراقتدارت بر فراز قله های جهان در کنار نام تمام خوبان عالم خواهد درخشید...

ای مردترین سردار جهان...

خوشا به سعادتت که به آرزویت رسیدی...

شهادتت مبارک...

سلام ما را به حضرت زهرا(س) برسان...

Image result for ‫قاسم سلیمانی‬‎



[ جمعه 13 دی 1398 ] [ 14:49 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

مجموعه کتاب های «نیمه پنهان ماه» رو حتما خیلی هاتون می شناسین... کتاب های نازکی که داستان زندگی شهداست از زبان همسراشون...

من خیلی هاشو خوندم... ولی قطعا زندگی نامه ی شهید «ناصر کاظمی» از همه شون بهتر و شیرین تر بود. عاشقانه شون خیلی به روز بود، خیلی واقعی، خیلی ملموس و خیلی امروزی! البته شاید یه جور همزادپنداری با شخصیت منیژه، همسر شهید، هم موجب شد این کتاب برام شیرین تر بشه. توصیه می کنم حتما بخونینش.

Image result for ‫ناصر کاظمی‬‎

یه توضیحی لازمه بدم اینجا

خیلی خوبه و خودم توصیه می کنم که جوونای ما، چه پسرامون، چه دخترامون، زندگی های شخصی و خانوادگی شهدا رو حتما مطالعه کنن در کنار ابعاد رزمی و نظامی زندگی اون ها. شهدا اسوه ی تقوا بودن و زندگی شون سرشار از نکات مفید و آموزنده ست که می تونه کمک کنه سبک زندگی اسلامی تری داشته باشیم. اما متاسفانه اخیرا مد شده یه عده از جوونامون با خوندن اینجور کتاب ها توقعشون از همسرشون میره بالا! ینی به جای اینکه خودشون از شهید یا همسرش الگو بگیرن، انتظار دارن طرف مقابلشون از اونا الگو بگیره و ناخودآگاه همسرشونو با شهید یا همسرش مقایسه می کنن!! خب واضحه که مقایسه کردن زندگی مشترکمون با زندگی هر کسی، حتی زندگی شهدا می تونه خرابکاری به بار بیاره.

گاهی هم الگوگیری هامون از زندگی شهدا غیرعاقلانه و به قولی جوگیرانه ست! می خواییم ادای اون شهید یا همسرشو در بیاریم درحالی که ظرفیتشو نداریم! یا همسرمون ظرفیتشو نداره!

در مجموع این آسیب متوجه کتاب های مربوط به زندگی مشترک شهداست و توصیه ی من به جوونا اینه که از تقوا و وارستگی و تکلیف گرایی شهدا و همسراشون الگو بگیرن نه از زندگی مشترک شون.



[ دوشنبه 18 آذر 1398 ] [ 10:55 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و نظر

اون اوایل یه روز که داشتم در مورد مَهدی با همسرم صحبت می کردم، از تعبیر «بچه مون» استفاده کردم... اونجا همسرم فوراً یه تلنگری زدن بهم که تمام نگاهم رو نسبت به مقام مادری و فرزندآوری و تربیت فرزند به کل عوض کرد...

گفتن: مهدی مال ما نیست... یکی از بنده های خداست که خدا مسئولیت بزرگ کردنشو سپرده به ما...

واقعا حرف شوکه کننده ای بود... حسابی منو به فکر فرو برد.

فکرشو بکن... خدا بهت میگه این بنده ی منه...مال منه... شما فعلا تر و خشکش کن تا ببینیم چی میشه... هر وقت هم خودم صلاح دونستم ازتون می گیرمش... اگه هم صلاح بدونم نگهش می دارم تا بعد از مرگ شماها، بهترین یادگاری براتون باشه... اگه خوب تربیتش کنین، احتمالا بهترین باقیات الصالحات عمرتون میشه... شما سعی تونو بکنین ولی ممکنه من نخوام جزء هدایت شده ها باشه... اونش دیگه دست خودمه...بنده ی منه... شما به تکلیف پدری و مادری خودتون عمل کنین و کاری به نتیجه نداشته باشید... البته اگه بنده ی خوب و هدایت شده ای بشه، ثواب هر کار کوچیک و بزرگش به شماها هم می رسه... چون براش زحمت کشیدین... زحمت کشیدین و از امانت من نگهداری کردین...

هر بار که کارای مهدی رو انجام میدم به این فک می کنم که دارم به یکی از بنده های خدا مستقیما خدمت می کنم... اینجوری دیگه هیچ بخش مادری سخت نیس برام :) به خصوص که خدا در این مسئولیت سنگین، شیرینی و لذت خاصی هم گذاشته که مثلش رو هیچ جای دیگه پیدا نمی کنم...

راستی، حالا می فهمم چرا خدا اینننننقد رو اطاعت و احترام و نیکی کردن به پدر و مادر توصیه کرده... چون پدر و مادر خدمتگزارهای خدا بودن برای بزرگ کردن یکی از بنده های خدا...

حالا می فهمم چرا اهل بیت فرمودن که خداوند پدر و مادر رو به خاطر محبت خالص شون به فرزندشون می آمرزه... چون از ته دل به یکی از بندگان خدا محبت ارزونی کردن...

حالا می فهمم چرا حدیث داریم که بوسه ی بر فرزند کلللی ثواب داره... چون داریم به یکی از بندگان پاک خدا بوسه می زنیم...بنده ای که خدا به امانت به ما سپردتش...

خیلی قشنگه... نه؟!

آیات لاولی الالباب... افلا تعقلون؟! :)



[ شنبه 2 آذر 1398 ] [ 16:19 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

تعداد کل صفحات : 106 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...