!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




یکی از لذت های زندگی صحبت با خارجی هاییه که فارسی بلدن...اینا اینقده بانمک حرف می زنن که می خوای لپ شونو بکشی!!! :)))))))



[ جمعه 25 آبان 1397 ] [ 17:42 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خدایا من خیییییلی دوستت دارم...ببخشید که دوس داشتنم اینقد ضعیفه :(



[ جمعه 25 آبان 1397 ] [ 12:56 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

«هم چنان که برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر می‌شود، ظهور *پسر انسان* نیز چنان خواهد شد... آن گاه علامت *پسر انسان* در آسمان پدیدار می‌گردد و در آن وقت *جمیع طوایف زمین* سینه زنی کنند و پسر انسان را ببینند که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال می‌آید. اما از آن روز و ساعت هیچ کس اطلاع ندارد، حتی ملائکه آسمان، جز پدرِ من و بس. لذا شما نیز حاضر باشید، زیرا در ساعتی که گمان نبرید *پسر انسان* می‌آید...»

 

«انجیل متی، باب 24، آیات 27-44»



[ دوشنبه 21 آبان 1397 ] [ 13:49 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

در مورد پیاده روی اربعین، انسان هر سال نکات جالبی به ذهنش می رسه که انگار سال های قبل کشفش نکرده بود. (کلا این پیاده روی فرصت بسیار خوب و نابیه برا تفکر کردن!) امسال من خیلی متوجه ابعاد جامعه شناسانه ی پیاده روی اربعین بودم. مشکلاتی که تقریبا بزرگ ترین معضلات جوامع امروز بشری محسوب میشه، در پیاده روی اربعین به هیچ وجه وجود نداره و این ها همه در شرایطیه که شما حتی یه پلیس در طول مسیر نمی بینید. در ادامه به چند تا از این نکات اشاره می کنم:

میلیون ها نفر از کشورها و شهرهای مختلف حدود سه چهار روز در این مسیر باهم هستن... باهم راه میرن، باهم غذا می خورن، در کنار هم شب ها می خوابن، با هم نماز می خونن و ... همدیگه رو هم نمی شناسن... بعضاً زبون هم رو هم نمی دونن... اما:

-          شما کوچیک ترین اثری از خشونت یا دعوا یا درگیری در این چند روز نمی بینین. حتی کسی صداش رو برا دعوا سر کس دیگه بلند نمی کنه.

-          شما حتی یه مورد تعرض یا بی احترامی به زن ها و یا مسائل آزاردهنده ی جنسیتی نمی بینین. حتی هیچ مردی نگاه گناه آلود به زن ها نمی کنه و هیچ زنی با رفتار یا نگاهش، مردها رو به هوس نمیندازه.

-          در تمام 24 ساعت شبانه روز امنیت کامل در مسیر حاکمه و شما چه زن باشید چه مرد چه کودک، می تونید هر ساعتی که خواستید تنهایی در این مسیر راه برید و هیچ مشکلی براتون پیش نمیاد و کسی مزاحمتون نمی شه.

-          شما می تونید مطمئن باشید که در تمام طول این مسیر در این چند روز، گشنه و تشنه نمی مونید و همیشه جایی هست که بتونید بخوابید یا برید دستشویی.

-          شما به هیچ وجه در این مسیر صحنه های غیراخلاقی نمی بینید. (مثلا فرد برهنه یا کم پوشش یا مست یا صحنه ی قضای حاجت در ملا عام یا حتی فضولات ناشی از اون در فضای عمومی)

-          در این مسیر هر کسی که باشید، هر سر و وضعی که داشته باشید، هر رنگ پوستی که داشته باشید، از هر کشوری که اومده باشید، به هیچ وجه با صحنه ی تحقیر یا توهین مواجه نمی شید. مردم اینجا، همه رو باهم برابر و برادر می دونن.

-          در این مسیر و بین این میلیون ها مسافر، امکان نداره شخصی رو پیدا کنید که غمگین و افسرده ست. به خاطر پیاده روی طولانی شاید خسته باشند ولی غم رو در چهره ی کسی نمی تونید ببینید. اینجا مردم به معنای واقعی کلمه همه شادن.

-          رفتار تمام افراد این مسیر باهم مهربان و محبت آمیزه و هیچ کس بی تفاوت از کنار کسی که کمک می خواد، رد نمیشه. شما حتی اگه تنهایی از کشور خودتون به اینجا سفر کنید، اصلا تنها نیستید و به هیچ وجه احساس تنهایی نمی کنید. اینجا حتی مردمی که همدیگه رو نمی شناسن، وقتی کنار هم می شینن، پاهای هم رو ماساژ میدن تا دردِ پای ناشی از پیاده روی طولانی در اون شخص کمی کمتر بشه!

-          با این که فرهنگ مردم باهم متفاوته و قوانین کشورهاشون خیلی جاها باهم فرق داره، اما در تمام طول مسیر پیاده روی، هیچ جرمی اتفاق نمیفته. حتی جرم ها و بی اخلاقی های کوچیک.

-          شما می تونید هرجا که برای استراحت توقف کردید، خیلی راحت وسایل تونو بذارید و برید بیرون (مثلا برید دستشویی یا حموم) و وقتی برگشتید، ببینید که تمام وسایلتون سرجاش هست.

-          شما در تمام این چند روز پیاده روی، حتی به یه سکه نیاز ندارید. همه چیز در این مسیر رایگانه، همممممه چیز.

-          فقر یا کم درآمد بودن بعضی از عراقی ها به هیچ وجه مانعشون نمیشه که از شما به طور رایگان پذیرایی کنن. شما با افراد زیادی در این مسیر مواجه خواهید شد که با قناعت زیاد در طول سال، مبالغی رو جمع کردن تا در این چند روز مقادیر زیادی غذا تهیه کنن برای شما مسافرها. (لازم به یادآوریه که میزبانانان اصلی این پیاده روی، مردم عراق هستند و تمام پذیرایی ها (ائم از غذا و نوشیدنی و مکان استراحت و مسائل بهداشتی و خدماتی) توسط خود مردم آماده شده و به هیچ وجه دولتی و سازمانی نیست. این ها همه در شرایطیه که مردم عراق غالبا خیلی پولدار نیستند و کشور عراق، در سال های اخیر دائما با جنگ های مختلف درگیر بوده. به خاطر همین هنوز سطح تکنولوژی و بهداشت در این کشور یکم پایینه که البته سال به سال داره بهتر و بهتر میشه.)

-          مکان های اسکان آماده شده در تمام طول مسیر، هرچند بسیار بسیار زیاده، اما باز هم پاسخگوی این خیل عظیم جمعیت نیست. به همین دلیل شما با عراقی های زیادی مواجه میشید که به مسیر میان و به مسافرها اصرار می کنن که خونه ی اون ها رو برای اسکان در شب انتخاب کنن و وقتی به خونه هاشون میرید، اون ها خودشون به جای دیگه ای میرن و تمام خونه شون رو دربست در اختیارتون می ذارن و همه جوره ازتون پذیرایی می کنن(غذا، حمام، تخت، وای فای و ...) در حالی که شما رو نمی شناسن!

البته نکات زیاده ولی فعلاً دیگه نکته ای به ذهنم نمی رسه... اگه کسی نکته ی بیشتری در این راستا داره، بگه اضافه کنم.  

خوبه جامعه شناس ها و نخبگان ما، رو تک تک این موضوعات کار حرفه ای بکنن و به شکل مقاله هایی این ها رو در فضای بین المللی نشر بدن تا خردمندان و عقلای عالم بیان بررسی کنن ببینن که اون آرمانشهر مدنظر بشریت، چجوری می تونه شکل بگیره و به این سطح و به این مرحله برسه و ریشه ی این تعامل عجیب بشری که وابسته به هیچ قانون و مقررات و جریمه ای نیست- چیه. مطمئنم برای دنیا حیرت آور خواهد بود.



[ سه شنبه 15 آبان 1397 ] [ 11:56 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و نظر

قبلاً گفتم بازم تکرار می کنم که پارامترهایی در سفر اربعین وجود داره که هیچ دوربینی نمی تونه ثبت و ضبطش کنه... شکوه شگفت آور پیاده روی اربعین رو باید خودت باشی و ببینی و بچشی و نفس بکشی... با عکس و فیلم و کلیپ نمیشه... امسال شاید 20 تا عکس هم نگرفتم از این سفر... نمی خواستم هی عجزم رو به خودم در این زمینه یادآوری کنم... فقط نگاه کردم و نفس کشیدم و لذت بردم...

کارشکنی های زیادی در ماه های اخیر انجام شد برای خراب کردن روابط دو ملت بزرگ ایران و عراق که بزرگ ترین جمعیت شیعه در دنیا رو دارن... اما ما به چشم خودمون در اربعین دیدیم که روابط دو ملت به هیچ عنوان کمرنگ نشد و عراقی ها همچنان خالصانه برای ارباب بی کفنشون کار کردن و سختی کشیدن و مهمون های ایرانی شونو رو سرشون جا دادن... عشق و سخاوت و ایثار و محبت رو باید در اربعین به چشم دید تا فهمید بهشت از چه جنسیه.

من به نوبه ی خودم، از مردم بزرگ و سخی و دوست داشتنی و متواضع عراق تشکر می کنم و بهشون میگم که از عمیق ترین نقطه ی قلبم دوستشون دارم و قدردان تمام زحمت هاشون هستم و بهترین اجرها رو از ارباب می خوام براشون.

امیدوارم این عشق خالص شون پابرجا باشه و آرزو می کنم به زودی زود کشور جنگ زده شون سر و سامون بگیره و پیشرفت کنه و ببینیم اون روزی رو که عراق جزء پیشرفته ترین کشورهای دنیا بشه.



[ دوشنبه 14 آبان 1397 ] [ 07:45 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یکی از ابعاد جالب پیاده روی اربعین، دیدن آدم های حق طلب از کشورهای مختلف جهانه. خیلی هاشون پرچم کشورهاشونو حمل می کنن و آدم می فهمه این ها اهل کجان ولی تعداد زیادی هم این کارو نمی کنن و گم هستن لای این سیل عظیم جمعیتی که دارن از نجف به سمت کربلا پیاده میرن.

تو سفر امسال، وسط راه، یه برادری رو دیدم که از نوشته ی روکیفش فهمیدم اهل کشور ماداگاسکاره. یه جزیره ی بزرگ در جنوب شرق آفریقا. قبلا با یه تازه مسلمون ماداگاسکاری همصحبت شده بودم و از این جهت برام جالب بود که دوباره برم سراغ یه مسلمون از اون کشور و در مورد اوضاع اونجا پرس و جور کنم.

من و همسرم رفتیم جلو و حدود نیم ساعت (شایدم بیشتر) باهاش همراه شدیم و صحبت کردیم. خیلی آدم اهل دلی بود! 

اسم این برادر ما عبدالله بود و تا چند سال پیش مسیحی بود.

جالبه که می گفت پدرم از همون اول اسممو گذاشته بود عبدالله!! می گفت یه بار تو خبرها در مورد یکی از شهدای مقاومت فلسطین به اسم عبدالله شنیده بود و عاشق شجاعتش شد و اسمشو گذاشت رو من که تنها بچه ش هستم. می گفت هنوزم خانواده م مسیحی هستن و امیدوارم یه روز مسلمون بشن.

می گفت یه مبلغ روحانی شیعه ی ایرانی چند سال پیش اومده بود تو ماداگاسکار به اسم شیخ جعفر. کم کم باهاش رفیق شدیم و من سوالامو درمورد دینش ازش پرسیدم و جواب هاش برام خیلی جالب بود. اون برای هر سوال من جواب داشت و همه ی جواب هاش با عقل جور درمیومد. این شد که مسلمون شدم.

می گفت ماداگاسکار یه تعداد مسلمون داشت منتها بیشتر سنی مذهب بودن یه روز یه شیخ اهل سنت اومد و برای به چالش کشیدن تفکر تشیع با یه عده از ما تازه مسلمون ها به دفتر شیخ جعفر رفت و سوالاتی رو مطرح کرد و شیخ جعفر اینقد همه رو با استدلال های دقیق پاسخ داد که بیشتر افراد اون جمع از جمله من شیعه شدیم.

عبدالله معتقد بود قدرت استدلال، اصلی ترین ابزار شیعه است که داره غیرمسلمون های ماداگاسکار رو مسلمون و سنی ها رو شیعه می کنه.

می گفت یکی از سیستم هایی که ما به کار می گیریم اینه که هر سال اربعین که میشه، یه عده از بچه های سنی رو جمع می کنیم میاریم اینجا، اونا رو با امام حسین(ع) آشنا می کنیم، وقتی دارن بر می گردن شیعه میشن!

می گفت امام حسین داره دنیا رو می گیره!!

عبدالله گفت که الانم که اینجاییم، 32 نفریم از ماداگاسکار که فقط چند نفرمون شیعه بودیم
بقیه سنی بودن که به برکت امام حسین دارن شیعه میشن.

صحبت های عبدالله هرچند خیلی روون انگلیسی صحبت نمی کرد، خیلی پرشور و جالب بود و انگار دلش می خواست هی حرف بزنه هی تحلیل کنه هی توضیح بده.

می گفت ماداگاسکار کشور خیلی فقیریه و مردمش غالبا پول ندارن که بیان اربعین... به خاطر همین مسلمون های پولدار، نذر می کنن و هر سال یه گروه رو راهیِ ماداگاسکار می کنن...

خودش هم بچه ی خیلی جالبی بود که از کارش خیلی خوشم اومد. می گفت من خودم مهندسی برق خوندم اول و بعد رفتم مدیریت اقتصادی خوندم تا کار ایجاد کنم برای مسلمون ها. می گفت ماداگاسکار مزرعه های قهوه ی خیلی خیلی زیادی داره که می تونه کلی سودآوری داشته باشه ولی مردمش فقیرن چون نمی دونن باید چجوری صادرات کنن. می گفت رفتم رشته ی تجارت خوندم و کلی نیروی مسلمون استخدام کردم که هر سال رو مزرعه ها کار می کنن و بعد بسته بندی و صادرات به کشورهای آفریقایی و اروپایی. می گفت می خوام اول مسلمون ها پولدار بشن تا کسی نتونه بهشون زور بگه. (دقیقا همون سیستمی که امام موسی صدر درمورد مردم فقیر جنوب لبنان به کار گرفت) می گفت اسلام از ما می خواد که کار کنیم و ما حق نداریم فقیر باشیم.

عبدالله یه بار اومده ایران (قم و مشهد) و ما ایرانی ها رو خیلی دوس داره و معتقده ایران کشور قدرتمندیه و تهدیدهای آمریکا علیه ایران رو مسخره می کرد!

این ها چیزای جالبی بود که عبدالله گفت و من تو یادم مونده. چیز بیشتری فعلا یادم نیس. دوس داشتم باهاش بیشتر صحبت کنم. یه برادر خیلی خوش اخلاق و خوش مشرب بود که از هم صحبتی باهاش واقعا لذت می بردم. اما خب دیگه حس کردم شاید خسته بشه.باهم سه تایی یه عکس یادگاری خوشگل گرفتیم و شماره شو گرفتم تا بعدا باهاش در ارتباط باشم. 

راستی اگه سوالی در مورد کشورش داری، بگو تا ازش بپرسم.


 توضیحات: عکسشو گذاشتم تو پیج اینستام.



[ یکشنبه 13 آبان 1397 ] [ 07:15 ] [ *برف دونه* ] سوالی نداری؟

با اذن پدر، به سوی پسر رهسپاریم پای پیاده... ان شاءالله

حلالم کن

التماس دعا



[ سه شنبه 1 آبان 1397 ] [ 12:40 ] [ *برف دونه* ] التماس دعا

تقریبا همه ی کسایی که منو از نزدیک می شناسن، میدونن و معتقدن که من آدم برون گرایی هستم و فک می کنن تمام احساساتم رو می ریزم بیرون: شادی، ناراحتی، هیجان، عصبانیت، محبت، دوست داشتن و ...

از این که آدم درونگرایی نیستم، واقعا خوشحالم. بودن با آدم هایی که احساساتشون رو نشون نمیدن، برای من زجرآوره حقیقتا...

بله، من آدم برونگرایی هستم... اما خوب که فک می کنم می بینم احساساتی که مردم از من می بینن، سطحی ترین و پیش پا افتاده ترین احساسات منه... مثلا وقتی یهو یه گل خوشگل می بینم و اینو به زبون میارم، وقتی عصبانی میشم و داد می زنم، وقتی یهو از یه حرفی دلم می شکنه و با سکوت و قیافه م فوری تابلو میشه که من ناراحت شدم، مثلا... اینا ساده ترین و سطحی ترین احساسات منن...

من اما احساسات عمیق دیگه ای دارم که اتفاقا بر خلاف تصور اطرافیانم، اصلا اون ها رو نشون نمیدم... احساساتی که مث یه مروارید در عمق دریای دلم به وجود میان و من مجبورم همونجا دفنشون کنم...

من آدم برونگرایی هستم ظاهرا، اما اعتراف می کنم که خیلی وقتا تو زندگی عاجزم از بیان احساساتم... احساساتی که از جنس احساسات سطحی و معمولی نیستن...

یا شایدم...

شایدم شنونده ای براشون وجود نداره...



[ شنبه 28 مهر 1397 ] [ 18:30 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

کتاب های ارمیا، نشت نشاء، نفحات نفت، از به، و از همه مهم تر، کتاب بسیاااااار دوست داشتنی و شیرین داستان سیستان و همچنین تعدادی از مصاحبه ها و مقالات باعث شد که من حس کنم خیلی از کارای رضا امیرخانی خوشم میاد. به نظرم اومد امیرخانی نویسنده ای ماهر و باهوش و اهل ذوقه که کتاباش ارزش خوندن داره.

هرچند ارمیا اولین کتاب رضا امیرخانیه، اما اون با رمان «منِ او» مشهور شد. یه رمان 500 صفحه ای که همیشه من از همه جا و همه کس تعریفش رو می شنیدم. رمانی که بارها تجدید چاپ شد و هنوز خیلی ها اونو بهترین کار امیرخانی میدونن. با اینکه اهل رمان خوندن نیستم، اما مدت ها بود که قصد داشتم این رمان رو بخونم.

بلاخره تونستم چند روز پیش از یکی از دوستان قرض کنم و ظرف دو سه روز بخونمش.

نمی خوام الان کتاب رو نقد کنم و دونه دونه نکات منفی شو برات نام ببرم فقط می تونم بگم که وقتمو تلف کردم! حقیقتا پا رو نفس گذاشتم و این کتاب رو فقط به خاطر اینکه نویسنده ش امیرخانی بود، تموم کردم!! چون نویسنده ش هر کس دیگه ای بود وسط کار کتاب رو رها می کردم از بس که خسته کننده و مشوش بود! و اصن معلوم نیست نویسنده از نگارش این کتاب، چه هدفی داشته. متعجبم از اینکه چرا هرکس این رمان رو خونده میگه عالی بوده و محشر بوده و معرکه ست و ... (یادم نمیاد کسی در موردش نظر منفی داده بشه) ینی بقیه یه چیزی در رمان دیدن که من ندیدم؟!!!! :-/

البته لای این 500 صفحه هر از چند گاهی تک جملاتی حکمت آموز جاساز شده ولی خب حقیقتا ارزشش رو نداشت نویسنده یه درام مشوش و وهم آلود 500 صفحه ای بنویسه فقط برا همین چند تا حکمت!!

بگذریم! نه اهل حکمتم نه سررشته ای در رمان نویسی و رمان خونی حتی دارم. پس بهتره نقد این کتاب رو به اهلش واگذار کنم :) تو هم اگه دوس داشتی، بخونش؛ هرچند من توصیه نمی کنم :))))

Image result for ‫من او رضا امیرخانی‬‎

یکی از جملات جالب کتاب:

«تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود، دل است...دل آدمیزاد...باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکماً شیره اش هم مطبوعه...»



[ شنبه 14 مهر 1397 ] [ 09:41 ] [ *برف دونه* ] آیا خوندی این کتاب رو؟

دیروز بلاخره تونستم فیلم تنگه ی ابوقریب رو ببینم تو سینما استقلال

یه فیلم خیلی زنده و پرتکنیک و پرخرج از یک ماجرای خیلی حساس و یک جانفشانی خیلی مهم با یک محتوای خالی و تقریبا سناریوی صفر!

Image result for ‫تنگه ابوقریب‬‎

من نمی فهمم این فیلم سازهای دغدغه مند ما که دوس دارن درمورد حوادث و حماسه های دفاع مقدس فیلم بسازن، و اینقد استرس اینو دارن که فیلم شون از نظر تکنیکی خوب از آب در بیاد و کلی هزینه ی توپ و تانک و تفنگ و فشنگ و هواپیما و گریم و خون و زخم و تاول می کنن برا فیلم شون، چرا یکم کتاب های دفاع مقدسی نمی خونن؟!! اصن کتاب هیچی، چرا لااقل فیلم های هالیوودی رو نمی بینن؟!!!

بابا الفبای اول فیلم سازی اینه که فیلم باید سناریو داشته باشه! ینی یه داستانی باشه از یه جایی شروع بشه مخاطب رو با خودش همراه کنه یه جایی تموم بشه. چیزی که تو اصن تو تنگه ی ابوقریب نمی بینی!! تو کلاسای دانشگاه رشته ی سینما آیا درسی به اسم سناریو نویسی ندارن اینا؟!!

مثلا تو فیلم های هالیوودی اینجوریه که یه روز عادی تو زندگی داره شروع میشه همه چی عادی و گل و بلبله یهو خبر میدن فلان حادثه یا بحران پیش اومده(سقوط هواپیما، حمله ی زنبورها، شیوع فلان بیماری بیولوژیکی، هواپیماربایی، دزدی از بانک، حمله ی مورچه ها، حمله ی آدم فضایی ها، چه میدونم هر بحرانی!) بعد یه عده گروه ضربت یا پلیس یا کاراگاه یا دانشمند دور هم جمع میشن تا بحران رو حل کنن، بعد تمام روند حل بحران رو تو فیلم نشون میدن و توضیح میدن، مثلا یکی پیشنهاد میده برا دفع حمله ی زنبورها فلان کارو بکنیم، بعد اون کارو می کنن بعد نتیجه نمیده بعد توضیح میدن که چرا نتیجه نداده، بعد بیشتر تحقیق و تفکر می کنن، بعد میرن سراغ راهکار بعدی...

ینی مخاطب قشنگ همراهه با حل بحران... می فهمه چی به چیه!

حالا تنگه ی ابوقریب رو داشته باش!

بچه های لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بعد از کلی خستگی از عملیات قبلی دارن شاد و خرم آماده میشن از دوکوهه برگردن تهران خونه هاشون برا مرخصی که یهو خبر میدن عراق با لشکر زرهی (لشکر زرهی میدونی ینی چی؟!) حمله کرده دهلران و حتی شیمیایی زده و تلفات خیلی زیادی به جا گذاشه و دارن پیش میان سمت تنگه ی ابوقریب که اگه بتونن از اون رد بشن، میان تو شهرهای مردم و کل ایلام و خوزستان از دست میره...حالا کی؟ 21 تیرماه 67! ینی چند روزِ آخر جنگ! در واقع عراق با همه ی توانش داره میاد که تموم کنه کارو... چون تو کل این 8 سال هیچ دستاوردی نداشته.

هیچی دیگه! بچه های گردان عمار لشکر 27 از مرخصی شون می زنن و می مونن برا دفاع... چیزی که هیچ آمادگی ای براش ندارن... بعد هم فیلم نشون میده که حدود بیست سی نفر از این گردان میرن اونجا و بعد دیگه معلوم نیس چی به چیه (چون همه ش فضاسازی جنگه، بمب و تانک و خاک و درد و آه و ناله و خون و اینا!) این وسط همه فقط دارن میدونن و هول کردن و هی این میگه بگو فلانی بیاد، اون میگه پس فلانی کجاست؟ یکی میگه پس کمک توپخونه چی شد؟ و ... یه دو سه تا تانک هم این وسط تو این بلوشو می زنن، چند تاشون هم شهید میشن، بعد یهو نشون میده تانک های عراقی دارن عقب نشینی می کنن... و تیتراژ پایانی فیلم!!!! باورت میشه؟! به همین شیکی!! :-/

فیلم اینجور بود که این حس رو به آدم القا میکرد که اینا همه ش نیم ساعت نیس تو خطن!  ولی هی فرمانده هه میگفت بچه ها تشنه ن...بچه ها تشنه ن... دارن از تشنگی جون میدن! عین تئاتر!! ینی کارگردان هیچ تشنگی ای رو نشون نداد تو فیلم! فقط یکی هی میگفت بچه ها تشنه ن!!!! همین!

و حقیقتاً برای مخاطب هیچ دلیل قانع کننده ای وجود نداره که چرا لشکر زرهی عراق با این عظمت، باید به خاطر چارتا جوون که هی فقط تیر می خوردن و این ور اون ور می دوییدن(دقیقا مث یه لشکر از هم پاشیده) عقب نشینی کنه!! :|

اگه نوشته ی اول فیلم و توضیح متنی آخر فیلم نبود، من یکی که اصن نمی فهمیدم چی شد!!!

برادرای عزیزی که این فیلم رو ساختید، خسته نباشید، خدا قوت، اجرتون با شهدا... ولی به این نمیگن فیلم سازی... برید فیلم سازی یاد بگیرید... خواهش می کنم... برید فیلم سازی یاد بگیرید...

Related image

توضیحات: حاضرم شرط ببندم که الان باز یه عده میان میگن که فیلم خوبی بود و چطور دلت میاد نقد کنی و این همه زحمت کشیدن و تو سینمای کثیف این روزا، این فیلم ها غنیمته و ارزشمنده و تو اصن چی میفهمی از شهید و شهادت و ما کلی با این فیلم گریه کردیم و ساخت چنین فیلم هایی واقعا زحمت داره و این کارای ارزشی خیلی غنیمته و دغدغه هاشون ارزشمنده و ...!!!! :| و من هنوز حرف خودمو می زنم: چقققققد سینمای دفاع مقدس ما عقبه از کتاب های دفاع مقدسی مون. درواقع سینمای دفاع مقدس ما پسرفت کرده از سه دهه پیش درحالی که کتاب های دفاع مقدسی ما روز به روز داره پیشرفت می کنه. کسی که کتاب های دفاع مقدس رو بخونه این فیلم ها در نظرش پوچ میشه. باور کن!



[ چهارشنبه 11 مهر 1397 ] [ 12:00 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و نظر

تعداد کل صفحات : 102 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...