!!ورود هر گونه دغدغه، ممنوع




نیلوفر... آخ نیلوفر...

تو چرا باید اینقد دوست داشتنی، باهوش، خوش ذوق، شیطون، دغدغه مند و متعهد باشی؟! چرا؟!

اسم خودت رو گذاشتی سفیر ... کاش تمام سفرا و رایزن های فرهنگی ایران در کشورهای دیگه، که دارن به خاطر شغلشون پول می گیرن، یکم فقط یکم از این غیرت تو یاد می گرفتن...

«القصه! به‌عنوان دانشجوی ممتاز، موفق به دریافت بورس دوره دکترا در رشته طراحی صنعتی شدم. علاقه شخصی و بررسی‌های مطالعاتی پیرامون موضوع رساله‌ام من را در انتخاب کشور فرانسه مطمئن‌تر کرد و سرانجام راهی پاریس شدم... و من شدم «ایران»! من باید پاسخگوی همه نقاط قوت و ضعف ایران می‌بودم. انگار من مسئول همه شرایط و وقایع بودم. چاره‌ای نبود و البته از این ناچاری ناراضی هم نبودم. من ناخواسته واسطة انتقال بخشی از اطلاعات شده بودم و این فرصتی بود تا آن‌طور که باید و شاید وظیفه‌ام را انجام دهم. تصمیم گرفته شده بود! من سفیر ایران بودم و حافظ منافع کشورم و مردمش.»

کتابِ همچون باسلوقِ «خاطرات سفیر» قطعاً یکی از مزاحم ترین کتاب های عمرت خواهد بود... نمیذاره به کار و زندگی ت برسید... مجبوری کل دویست و خرده ای صفحه رو با ولع و اشتیاقی وصف ناشدنی بخونی... و بعد دوباره و چند باره بخوندی... به این میگن کتاب!

Image result for ‫خاطرات سفیر‬‎

خاطرات سال اول تحصیل یه دختر باهوش ایرانی به نام نیلوفر در فرانسه در مقطع دکترا و ماجراهاش تو خوابگاه دانشجویی با پسرا و دخترای مختلف از کشورهای مختلف با تفکرات مختلف در این کتاب به زبان گفتاری و بسیار شیرین نوشته شده... در واقع انگار خود نیلوفر نشسته کنارت داره خاطراتش رو برات تعریف می کنه... اونم با کلی طنز و تیکه و ادا و اطوار!!!! در تمام مدت خوندن این کتاب اینقد می خندی که اشک از چشمات میاد!

و البته آخر کتاب... آخ که من چقد امبروژا –دوست آمریکایی نیلوفر- رو دوس داشتم... آخه چرا این دو باید از هم جدا بشن؟! ینی الان امبروژا کجاست و داره چیکار می کنه؟!

کتابی که در تمام مدت خوندن، بخندی و آخرش گریه کنی رو باید طلا گرفت...

اگه دستم برسه، حتما حتما حتما این کتاب رو به هر کی که خیلی دوستش دارم، هدیه می دم.

...

Image result for ‫نیلوفر شادمهری‬‎

چند تا نکته در مورد کتاب و ماجراهای نیلوفر و دوستاش:

-          ینی بر و بچه های انیمیشن ساز ایرانی، نمی تونن کارتون در بیارن از این کتاب؟! به خدا قسم جهانی میشه... این که میگم انیمیشن و نمی گم فیلم، علتش اینه که به خاطر طنز بالای کتاب، حیف میشه اگه فیلم در بیاد ازش... قابلیت ساخت یه انیمیشن مث کارتون بابالنگ دراز داره!

-          این کتاب چقد قشنگ تونست نمونه هایی از فرهنگ های مختلف رو در کنار هم و در تعامل با هم نشون بده...

-          چقد از شخصیت «ریاض» -پسر الجزایری که اتاقش تو خوابگاه کنار اتاق نیلو بود- خوشم میومد.

Image result for ‫نیلوفر شادمهری‬‎

-          این نیلوفر چقد پر دل و جرأت بود!!! از بحث کردن با رئیس دانشکده هم کوتاه نمیومد!!! می زد طرف رو با خاک کوچه جلوی جمع، یکسان می کرد! (ااز نظر استدلالی منظورمه، نه با بی ادبی) انگار نه انگار کشور غریبه!! قشنگ یاد جودی ابوت میفتادم!!

-          داستان های نیلو نشون داد که برخلاف تصور عموم، مردم دنیا چقد سیاسی تر از ماها هستن انگار!! هرجا که حتی یه بحث ساده شکل می گرفت، همه سیاسی ش می کردن!!!

-          این کتاب به مخاطب یادآوری می کنه که چقدددددد لازمه یه ایرانی وقتی به خارج از کشور می ره، اهل مطالعه و آگاهی در سطح بالا باشه. تاریخ، ادبیات، سیاست، دین، هنر و ... همه و همه لازمه برای افزایش قدرت نفوذ یک ایرانی در دنیا. کاش اهل تفکر و مطالعه بشیم.

-          خدا خیر دو دنیا بده به مادر نیلوفر به خاطر تربیت چنین بچه ی باهوش و بادرایتی...

-          دلم به حال اون کشیش جوان سوخت... وقتی با حسرت به نیلوفر می گفت که این روزا دیگه کسی کلیسا نمیاد و نیلوفر در کمال ادب و البته قاطعانه بهش توضیح داد که علت این دوری مردم از دین مسیحیت چیه...

-          این کتاب برای بار هزارم به من ثابت کرد که چقد مردم دنیا تشنه هستن و آب دست ماست و دریغ می کنیم! این کتاب نشون داد که چقدر مردم دنیا سوال دارن و کسی نیس که سوالاتشون رو پاسخ بده... این کتاب نشون داد که چقد مردم دنیا مشکل دارن و کسی نیست که مشکلاتشون رو حل کنه... این کتاب نشون داد که چقد مردم دنیا نیاز دارن که بحث کنن، فکر کنن، بشنون و سوال کنن

-          این کتاب ناکارامدی بسیاری از قوانین و مکاتب بشری رو به عینه و با مثال واقعی به شما نشون میده... مثلا اونجایی که امبروژا در حالت خیلی عصبانی و ناراحت به نیلوفر میگه: «تو چه می دونی من در مورد چی حرف می زنم؟!!... خوش به حالت!»

-          تعبیر «انهدام فرهنگی» یکی از تعابیر جالب این کتاب بود که توسط نیلوفر به کار برده شد.

-          از طرح روی جلد این کتاب اصلا خوشم نمیاد و هنوزم نمی فهمم مناسبتش با کتاب چیه!!

-          اسم کتاب –با تمام مناسبتی که با محتوای اون داره- بسیار کسل کننده است، در واقع کسی با دیدن عنوان کتاب حتی به ذهنش یه درصد هم خطور نمی کنه که با چنین کتاب جذابی مواجه بشه. من اگه بودم اسمش رو میذاشتم مثلاً «امبروژای من» یا «ما همه سفیر هستیم» یا «نیلوفری در آنژه» یا «گفتگوی تمدن ها در خوابگاه» یا ...

 Image result for ‫امبروژا خاطرات سفیر‬‎

توضیحات1 : نکات خیلی مهم تر و بیشتری از این کتاب تو ذهنم هست که بگم، اما می ترسم داستانش لو بره!

توضیحات2 : نیلوفر 25 ساله، الان دیگه خانم دکتر شادمهری عضو هیئت علمی دانشگاه هنر تهران هست و یه دختر هفت هشت ساله هم داره. خیلی دوس دارم از نزدیک ببینمش و ازش بابت نشر افکار و خاطرات و تحلیل هاش تشکر کنم... در واقع... بیشتر دوس دارم بغلش کنم :)



[ سه شنبه 1 خرداد 1397 ] [ 07:51 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و تفکر

                         سلام... عیدت مبارک... به مناسبت این عید عزیز، می خوام این مطلب رو بازنشر کنم... التماس دعا

[ چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ] [ 06:12 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

چند شب پیش بلاخره یه وقتی پیدا شد و تونستم فیلم پرطرفدار و پرهیاهوی «به وقت شام» رو ببینم، ساخته ی ابراهیم حاتمی کیا. شاید با دیدن یک بار این فیلم، نشه خیلی دقیق قضاوت کرد. با این حال چند تا نکته به ذهنم می رسه که در زیر می نویسم:

-          خیلی برام جالب بود که با اینکه بیش از یک ماه از اکران این فیلم در سینماهای کشور می گذره، هنوز تو خرید اینترنتی، ظرفیت سالن های این فیلم زود پر میشه و سالنی که ما تونستیم بریم هم پر از آدم بود و جالب تر این بود که با اینکه موضوع فیلم بر همه روشنه، اما بیشتر تماشاگرها جوونایی بودن که اصن به تیپ و ظاهرشون نمیومد که برا همچین فیلمی پول بدن! در طول فیلم خیلی هم از خودشون هیجان نشون میدادن!

-          این فیلم اصلا و ابدا صحنه ی خشنی نداره... بر خلاف چیزی که آدم تصور می کنه. حتی اینقد تو تبلیغاتش و در حواشی این فیلم می گفتن خباثت های داعش به خوبی در این فیلم نشون داده شده که ما گفتیم حالا چیا رو به تصویر کشیدن لابد و قراره تو هر سانس این فیلم، چند نفر غش کنن!!! نه، اصلا اینطور نبود. هیچ خباثت خاصی هم راستش نشون داده نشد بلکه داعشی ها در این فیلم به شدت احمق و مضحک به تصویر کشیده شدن! به نظرم پایتخت 5 خیلی بهتر تونست خباثت داعشی ها رو نشون بده یکم!!

-          حاتمی کیا کارگردان بسیار ارزشمندیه چون دغدغه های ارزشمندی داره و سی ساله که دست میذاره رو موضوعاتی که همیشه در این کشور مغفول و مظلوم واقع بودن و از این منظر میشه بهش افتخار کرد ولی این دلیل نمیشه که به کارهاش نقد وارد نباشه و فقط ازش تمجید بشه به صرف ارزشی بودنش! من حتی معتقدم که اگه فیلمی با سوژه ی بسیار ناب و ارزشی انتخاب بشه اما بد بهش پرداخته بشه، اصن از اول ساخته نشه بهتره و از این منظر من به خیلی از کارهای حاتمی کیا نقدهای بسیار جدی دارم.

-          می تونم بگم به وقت شام جزء کارهای نسبتاً خوب حاتمی کیا محسوب میشه و از کار مشهورش، ینی فیلم «چ» بسیار بهتر بود. یه داستان مشخصی داشت، جذابیت های بصری بالا داشت و مث اغلب کارهای حاتمی کیا نبود که پر از دیالوگ های پیچیده و سردرگم کننده باشه. هرچند این عادت همیشگی حاتمی کیاست که مسئله ها و شبهه ها رو در فیلم هاش مطرح کنه ولی به اون ها پاسخ نده! که این پارامتر به نظرم در به وقت شام هم بود، اما بسیار کمتر و مقبول تر.

Be Vaghte Sham.jpg

-          متاسفانه فیلم خیلی ربطی به جنجال های رسانه ای و حواشی های این فیلم نداشت! مثلا من شنیده بودم که گفته بودن کسی که این فیلم رو ببینه، کاملا توجیه میشه که چرا لازم بود مدافعان حرم به سوریه برن! در حالی که اصن اینطور نبود به نظرم. اتفاقاً خیلی از سوالات و شبهه های مطرح شده در فیلم بی جواب موند. در ضمن کل داستان فیلم در یک موقعیت بسیار محدود اتفاق افتاد. والا من که با دیدن این فیلم اصن نفهمیدم چرا بچه های ما رفتن تو سوریه جنگیدن!!

-          در کلِ داستانِ فیلم فقط دو تا مدافع حرم ایرانی(ینی ایرانیِ حاضر در جنگ با داعشی ها در سوریه) حضور داشتن (یکی از نسل قبل و یکی از نسل ما) که از همین دو تا هم، اتفاقا یکی ش(ینی جوان تره) اصن توجیه نبود و انگار به زور آورده بودنش سوریه!!! :| و همه ش دلش پیش همسر و بچه ش بود و خانواده ی همسرش هم کاملا شاکی بودن که تو سوریه چیکار می کنی!! در ضمن این شخصیت با اینکه خلبان بود، بسیار ترسو بود و یه جاهایی از ترس پاهاش می لرزید و کنترل خودشو از دست میداد! به همین دلیل من واقعا نمی فهمم چرا میگن به وقت شام مظلومیت شهدای مدافع حرم رو نشون میده؟ کدوم مدافع حرم؟! در میان تماااام این مدافعان حرم که بعضی هاشون شهید شدن و خیلی هاشون مث شهید زنده ان، چند درصدشون واقعا اینجوری از زمین و زمان به خاطر حضور ایران در سوریه شاکی بودن و به زور رفته بودن سوریه و تا این حد ترسو بودن؟!!!! :| چند درصدشون خانواده هاشون ناراضی بودن برای حضورشون در سوریه؟ حاتمی کیا عادت داره که همیشه اقلیت ها رو به عنوان نماینده ی اکثریت ها در فیلم هاش جا بزنه و این حرص منو در میاره!! به وقت شام در واقع قهرمان نداره، بلکه نقش اول فیلم، مجبور میشه هر کاری از دستش بر میاد انجام بده تا یه عده رو نجات بده، و این کارهای اضطراری ازش همینجوری الکی قهرمان ساخت! همین! بماند که اساساً اون پروژه ی انتحاری داعشی ها در انتهای فیلم بسیار مضحک و غیرقابل قبول بود. هنوزم نمی دونم هدف داعشی ها چی بود از اون پروژه!!

-          این فیلم از نظر فنی بسیار در سطح بالایی بود و جلوه های بصری ش جذاب بود و شاید همین قضیه موجب پرطرفدار شدنش شده باشه.

-          در این فیلم یه حس خیلی قشنگی به آدم دست میداد از گرمیِ سوری ها در مواجه با ایرانی ها با این که هم زبان نبودن ولی بسیار گرم باهم برخورد می کردن و من فک میکنم این حس مثبت و زیبای هم بستگی و وحدت بین دو ملت سوریه و ایران خیلی جالب و دوست داشتنی بود.

Image result for ‫به وقت شام‬‎

-          این فیلم در پسِ داستان و ماجراهاش و جلوه های بصری و هیجان و ترسی که نشون میداد، یه حس غریبی هم به آدم میداد که ته دل آدمو ناراحت می کرد، یه جور حس غربت... حسی که به هیچ وجه در فیلم های دفاع مقدسی، حتی غمگین ترین هاشون خبری ازش نیس. رزمنده های ما در زمان جنگ با تمام ضعف هایی که در امکانات و ادوات جنگی داشتن، در کشور خودشون داشتن می جنگیدن و پشتشون ایران و ایرانی بود. اما رزمنده های مدافع حرم غربت خاصی داشتن، جنگیدن در کشوری که کشور خودت نیس با دشمنی که از جنس خودت نیس، حس غربت خیلی بالایی داره که من فک می کنم این فیلم خیلی خوب تونسته بود این حس رو منتقل کنه.

-          این فیلم آبروی هر چی تازه مسلمون غربی بود، برد!!! :)))

-          وقتی فیلم تموم شد، حس وا رفتگی داشتم و ناخودآگاه گفتم: همین؟! تموم شد؟!! به نظرم این ضعف بزرگی برای یه فیلم هست که مخاطب رو اقناع نکنه.

 

اگه این فیلم رو دیدی، حتما نظرت رو بگو بهم...ممنون



[ شنبه 8 اردیبهشت 1397 ] [ 01:17 ] [ *برف دونه* ] تحلیل و نظر

تهران شهر بزرگیه که با تمام ایراداتی که داره، مث آلودگی و ترافیک و شلوغی و اینا، جاهای زیبا و خوشگلی هم داره که من در چند پست اخیرم توی پیچ اینستاگرامم، سعی کردم گوشه هایی از اون رو معرفی کنم و باز هم اگه جاهای جدید رو کشف کنم، حتما با تصویر اونجا معرفی می کنم ان شاءالله(بیشتر هم سعیم این هست که به زبان انگلیسی معرفی کنم تا دوستان خارجی م هم ببینن و بدونن که پایتخت کشور اسلامی ما چه شکلیه و مثلا فک نکنن که اینجا مردم با شتر(!) رفت و آمد می کنن یا خانم ها همه تو خونه ها حبس هستن و مردها فقط توی جامعه پا میذارن یا اینجا خونه ها همه گِلیه یا مسائلی از این قبیل!!...تو هم اگه دوس داشتی می تونی پست های انگلیسی زبانم رو به دوست های خارجی ت معرفی کنی)

یکی از جاهایی که در سال جدید در تهران کشف کردم، بازار گل بود! قبلا دوستان بهم معرفی کرده بودن ولی من وقت نکرده بودم بهش سر بزنم... یه جای خیییییییلی جالب و دوس داشتنی که سرشار از انرژی مثبت هست و می تونی کلی گل با قیمت های بسیااااار پایین (گاهی در حد یک دهم قیمت در گل فروشی ها!) بخری. در تهران چند تا بازارگل وجود داره که من تا الان تونستم دو تاشو برم (عکس هاشو توی پیجم گذاشتم) در این بازارها، هرچیزی که کوچیک ترین ربطی به گل و گیاه داره، می تونین پیدا کنین؛ از بذر گل و سبزی جات بگیر تا قلمه و نهال و وسایل باغبونی و انواع گل های آپارتمانی و آفتابی و تلاریوم تا انواع کاکتوس و گل های شاخه ای و دسته ای و انواع گلدون و زیرگلدونی و خاک و سم و کود و صنایع وابسته(!)، و انواع گل های مصنوعی و وسایل تزئین گل و گلدون و حتی وسایل گلسازی و تزئین های سفره ی عقد و جعبه های کادوی گل و اینا!

خلاصه که پیشنهاد می کنم اگه ذره ای به گل و گیاه علاقه داری، حتما یه وقتی بذاری و بری

و اگه نظر منو می خوای بدونی، بهت میگم که حتی اگه ذره ای به گل و گیاه علاقه نداری ولی از آلودگی و معماری شهری تهران بزرگ خسته شدی، گاهی یه سر برو اونجا روح و روانت تازه بشه و یه نفس عمیق تو هوای پاکش بکشی و کلی انرژی بگیری

توضیحات : نکته ی مهم در مورد این بازارها اینه که از صبح خیلی زود(حدود 4 صبح) شروع به کار می کنن و فقط تا ظهر باز هستن.



[ یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 ] [ 15:09 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

یه روز خیلی خوب...یه روز خیلی شاد... یه روز خیلی هیجان انگیز!

وقتی ملیکا، نی نیِ نزدیک ترین دوستت به دنیا میاد!

توضیحات : الهی هیچ وقت کسی جز برای این موضوع شادی بخش، گذرش به بیمارستان نیفته



[ شنبه 1 اردیبهشت 1397 ] [ 13:47 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

هفته پیش کتاب مشهور «سه شنبه ها با موری» نوشته ی «میچ آلبوم» نویسنده و روزنامه نگار آمریکایی رو که هدیه ی خواهر عزیزم به من بود، تونستم بخونم. یه کتاب حکمت آموز و پرمعنا که جزء پرفروش ترین کتاب های آمریکا بوده. نازک هم هست، حدود 160 صفحه ست فقط... با ترجمه ی علیرضا نوری.

قضیه ی این کتاب یه ماجرای واقعیه. یه استاد دانشگاه به نام موری شوارتز در سال های پیری ش، یه بیماری سخت می گیره و نگاهش به زندگی و مرگ بسیار عمیق میشه و میچ آلبوم که یه زمانی شاگردش بوده، بعد از سال ها دوباره میاد سراغش و هر سه شنبه باهم دیدار می کنن. میچ به حرفای حکمت آموز موری در مورد زندگی، مرگ، عشق، بخشش و ... گوش میده و اونا رو ضبط می کنه و بعدها توی این کتاب می نویسه. همین...

Image result for ‫سه شنبه ها با موری‬‎

در واقع این کتاب، مجموعه ای از حکمت هاست و نمیشه اسم رمان رو روش گذاشت. کشش داستانی هم اصن نداره، بنابراین برای کسایی که علاقه ای به مطالب حکمت آموز و تفکر برانگیز ندارن، اصولا جذابیتی نداره.

غیر از جملات حکمت آموزِ موری به میچ، توصیفات میچ از موری و مشکلاتی که به خاطر پیری و بیماری داره، انسان رو به فکر فرو می بره که برای من خیلی جالب بود... این که آیا برای ایام ناتوانی و پیری آماده ایم؟

هرچند این کتاب، کشش و هیجان داستانی خاصی نداره و تمام نکاتیو که موری داره به میچ یاد میده (که حاصل عمر هفتاد و خرده ای ساله شه و ماحصل تفکراتی که به خاطر بیماری نگاهش به زندگی و مرگ رو عوض کرده) برای من تکراری و جزء بدیهیاته و کلاً چیز جدیدی برام نداره، اما خوشحالم که این کتاب رو خوندم چون اولاً دوس ندارم اینقد مغرور باشم که چیزاییو که خودم میدونم رو لازم ندونم از جایی دوباره بخونم و ثانیاً بازم دوباره بهم یادآوری کرد که چقددددددددر مردم دنیا تشنه ی دونستن حقیقت و قوانین عالم هستند. بهم یادآوری کرد که فرهنگ لیبرالی غرب تا چه حد، انسان ها رو از خودِ واقعی شون دور و اون ها رو دچار انواع خلاءهای روحی و روانی کرده و از اون ها یه مشت رباط ساخته. بهم یادآوری کرد که بشرِ امروز تا چه اندازه دلش برای خودش تنگ شده و شاید بیش از هر زمان دیگه ای به خدا نیاز داره. به اینکه در میان همه اینایی که فقط دارن می دوون، یکم توقف کنه و به دور از هر هیاهویی در این جهان شلوغ پلوغ، به خدا تکیه بده و آرامش واقعی رو لمس کنه.

وقتی موری یه چیزای حکمت آموزی در مورد زندگی و عشق و مرگ به میچ می گفت و میچ با حیرت بهش نگاه می کرد، وقتی موری بهش یادآوری می کرد که پول خیلی هم مهم نیس و میچ شگفت زده می شد، وقتی موری می گفت که باید به آدما عشق ورزید و میچ افسوس می خورد، دلم به حال تمام آمریکایی ها بلکه تمام مردم شرق و غرب عالم سوخت... اینکه ما چه گنجی داریم و مردم تشنه ی دنیا ازش بیخبرن! اگه میچ یا اون خبرنگار برنامه ی راه شب، به جای حرفای موری که صرفا با تجربه به دست اومده بود، فقط دو تا خطبه از خطبه های نهج البلاغه ی علی(ع) رو می خوندن، لابد پس سنگ کوب می کردن!!!!

ممنون از خواهر عزیزم بابت این هدیه ی ارزشمند. حقیقتاً هیچ هدیه ای به اندازه ی کتاب ارزشمند و هیچ یادگاری ای به اندازه ی کتاب ماندگار نیس.

Image result for ‫سه شنبه ها با موری‬‎

قسمت هایی از این کتاب:

"میچ! ما فرهنگی داریم که به مردم احساس خوشبختی نمی دهد. فرهنگ ما چیزهای غلط به مردم یاد می دهد و باید خیلی قوی باشی تا جرأت کنی و بگویی که اگر این فرهنگ کارایی ندارد، خریدارش نباش و فرهنگی برای خود بساز... در این کشور تفاوت زیادی بین آنچه که ما می خواهیم و آنچه که نیاز داریم، وجود دارد. ما غذا نیاز داریم اما بستنی شکلاتی می خواهیم!! ما صداقت نیاز داریم اما ماشین اسپرت و خانه می خواهیم... حقیقت این است که این چیزها ما را ارضا نمی کند... خیلی از آدم ها زندگی را به عبث می گذرانند. آن ها حتی موقعی که مشغولی کاری هستند که به نظرشان مهم است، نیمه خوابند. به خاطر این که آن ها دنبال چیزهای غلطی هستند.... میچ! این فرهنگ تا وقتی که نزدیک مرگت برسی، تو را تشویق به فکر کردن در مورد این مسائل نمی کند. ما به شدت درگیر خواسته های نفسانی خود، شغل، خانواده، داشتن پول کلان، پرداخت اقساط، خرید ماشین جدید، تعمیر شوفاژ و ...هستیم. ما با هزاران هزار از همین چیزهای کوچک مشغولیم تا روزگارمان بگذرد. به خاطر همین عادت نداریم که کنار بایستیم و به زندگی مان نگاهی بیندازیم و سوال کنیم که آیا همه ی زندگی ما همین هاست؟! آیا این ها همه ی آن چیزهایی است که ما می خواهیم؟! آیا این میان چیزی گم نشده است؟"



[ جمعه 24 فروردین 1397 ] [ 19:10 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

خدایا... یادته؟

من خودمو برای یه جنگ تمام عیار آماده کرده بودم...

اما تو نذاشتی حتی یه گلوله شلیک بشه!



[ چهارشنبه 15 فروردین 1397 ] [ 10:02 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

بهترین آدمای دنیا اونایی ان که همزمان باهوش و صادقن...

به نظرم بهتر از اینا، نمی تونی پیدا کنی...

چون اینا اینقد باهوشن که نمیذارن کسی فریبشون بده ولی اینقد صادقن که هیچ وقت کسیو فریب نمیدن.



[ دوشنبه 13 فروردین 1397 ] [ 19:27 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این مردها هیچ وقت نمی فهمن که ایده ی غذا درست کردن، خیلی خیلی خیلی سخت تر از خود غذا درست کردنه!!!! :|

تمام مردهای زندگی من همین مدلی بودن!! اه!!

توضیحات : البته من فقط دو تا مرد تو زندگی م داشته م و دارم: یکی بابام، یکی هم همسرم! :))))) ولی به هر حال خیلی از خانم ها این حرف منو تایید می کنن! مگه نه؟! :)(((

توضیحات : روز مرد مبارک 



[ شنبه 11 فروردین 1397 ] [ 14:01 ] [ *برف دونه* ] بگو و رد شو...

این پست رو به طور اختصاصی می خوام خطاب به محمدحسین مهدویان، سید محمود رضوی، ابراهیم امینی و کل گروهشون در ساخت فیلم لاتاری بنویسم:

آخه لامصبا! شماها چرا اینقدددددد خوب فیلم می سازین؟!!! با اینکه اینقد جوونید همه تون و هنوز تجربه ی زیادی در فیلم سازی ندارید؟!!!

سوژه ناب

دیالوگ ها عالی

فیلمنامه محشر

فیلم برداری توپپپپپپپ

داستان پر از هیجان

تاثیر فرهنگی بالا

اول فیلم عاشقانه

آخرش حماسه

...

آخه این چه وضعشه؟!!!

یاد بگیرن اونایی که چند دهه تجربه ی فیلم سازی دارن و کلی ادعاشون میشه تو سینمای ایران...یاد بگیرن!

من افتخار می کنم به این رویش های جوان در سینمای ایران... عمیقاً افتخار می کنم.

Image result for ‫لاتاری‬‎

دیشب ساعت 10 و ربع تو سینما ماندانا شاهد فیلم پرهیجان و بسیار زیبای لاتاری بودیم. چند بار وسط فیلم تمام سالن از فرط هیجان برای کاراکترهای فیلم از ته دل کف زدن! فقط می تونم بگم آب دستتونه بذارین زمین برین ببینین این فیلم رو... با دوست ها، با خانواده، با همسایه، با رفقا، با فامیل! این فیلم محشر رو از دست ندید. اینو کسی داره میگه که خیلی رو تایید فیلم ها مته به خشخاش میذاره!

در ضمن، جشنواره فجر بره بمیره با این داوری کردنش! به این فیلم اگه جایزه ندادن، دیگه به کی جایزه دادن؟!! طرف میاد میگه آخه ما داورا با اصل داستان مخالف بودیم!آخه به شما چه! شماها کارشناس #سینما هستین، کارشناس حوزه ی امنیت یا علوم سیاسی یا روابط امور خارجه یا امور اجتماعی یا کارشناس حوزه ی خانواده که نیستید که آخه! نخود هر آش!! :| بعدشم از داستان خوشتون نیومد، فیلم برداری محشرشم جایزه نداشت؟! بازی بازیگرای فوق العاده شم جایزه نداشت؟؟ صدابرداری شم جایزه نداشت؟! دِ آخه معلومه از چند جهت سوختید با این فیلم!

لاتاری جایزه شو از مردم و از خدا خواهد گرفت ان شاءالله

توضیحات: حتی 5 دقیقه از این فیلم رو نمیشه برا کسی تعریف کرد! لو میره! اینقد که دُز شوک و سورپرایز فیلم بالاست!!! هیچی نمی تونم بگم.... حیفه فیلم شهید میشه... خودتون برین ببینین! برین ببینین و کیف کنین و به همه معرفی کنین.  




تعداد کل صفحات : 99 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...